نویسنده می‌شویم (1)

دنباله‌دار

از نبود داستان‌های فانتزی و حماسی فارسی زبان گرفته تا بیکاری ایام تعطیلات، مرا به جاده نویسندگی پرتاب کرد تا دست و پا شکسته قدم بردارم. برای شروع، بخش اول داستانم را که به سه صفحه هم نمی‌رسد؛ به بند pdf اسیر کردم تا بیندازمش این گوشه تا شما دوست عزیزی که رد می‎شوی و صدایت هم در نمی‌آید؛ منت بر سر این نویسنده تازه متولد بگذاری و شاید هم نظرت را درباره‌اش گفتی تا اشکالات کارم را بدانم :)

برای مطالعه آنلاین این‌جا و برای دانلود همین‌جا را بکوبید !

من ؛ کتاب ؛ چراغ

شخصی

او در آغوش من ؛دو دستی او را چسبیده ام ؛ ساعت هاست به او زل زدن؛ خسته ام نمی کند ؛ پرحرف است اما قندکلامش در دهان آدم آب می شود و مثل پاره ای از بهشت ، پایین می رود تازه آن وقت است که می فهمم چقدر عاشق خنکای سوزاننده اش هستم ؛ و اینگونه ، برای هم می گوییم . از نیمه های شب ، تا خود طلوع ، او حرف می زند و من با لبخند ، وسط حرفش می پرم . در چشمانش می نگرم ؛ نمی دانم که او هم نگاهش را به چشمانم گره زده یا نه !

با صدای جیرجیرکی که نور اتاق را در شب تیره طواف می کند ؛ غرق در مستی او ، می نوازیم ؛ من از زندگان ، او از زندگی و صدای زیباترین ساز دنیا ، می شکند سکوت شب را ؛ و برگی دیگر ورق خواهد خورد.

کتاب

راه دوری نروید ؛ این عاشقانه فرق می کند ؛ داستان لیلی و مجنون ، این بار بین من و کتاب و تنها چراغ روشن در خانه خلاصه شده است ...