روزه‌خوار

داستان کوتاه

پیچیدم توی کوچه پشت خانه‌مان، دلم می‌خواست زودتر به مقصد برسم اما پاهایم عجله‌ای نداشتند. هنوز دو سه ساعتی تا ظهر مانده بود ولی خورشید، تئاتر جهنم به نمایش گذاشته بود. سعی کردم خودم را در سایه درختان که خسیسانه آن را از من می‌ربودند، جا کنم. کوچه خلوت بود؛ معمولا هیچ وقت شلوغ نمی‌شد. به این فکر می‌کردم که من و گنجشکی که از چنگ گرما به سایه‌ای می‌گریزد، تنها روانی‌های حاضر در کوچه هستیم...

از صدایی که از پشت سرم می‌آمد؛ فهمیدم یک موتوری هم به جمع دیوانه‌ها اضافه شده؛ صدای به سان خرطوم فیل اگزوزش، ثابت می‌کرد که از آن مدل‌هاییست که حتی اسمش را نمی‌دانم! خودم را به آغوش پیاده‌رو انداختم، به‌هرحال، احتیاط شرط عقل، در مواجهه با موتورسواری بود که ساعت‌ها از آفتاب پس کله‌ای خورده بود و حتما مخش تاب برداشته بود :)

پیاده‌رو، انتهای کوچه‌را آشکار می‌کرد. دو سه کارگر، روی بام ساختمان ناتمامی کار می‌کردند؛ قطرات عرق روی پوست آفتاب سوخته‌شان، برق می‌زد و بر پیرهن خاکی‌شان می‌چکید. پاهایم قبول کرده بودند که باقی راه را با سرعت بیشتری ادامه دهند؛ کمی جلوتر، روبروی ساختمان درحال ساخت، کارگر دست تنها، خانه را نما می‌کرد. چشمانش خستگی را منعکس می‌کرد، تنها کاری که از دستم بر می‌آمد؛ گفتن خدا قوت بود، افسوس که این‌کار را هم نکردم.

به خیابان رسیده بودم، با صدای بوق ملتمسانه تاکسی‌ها، برای سوار کردنم به خودم آمدم. دلم می‌خواست برای تک‌تکشان توضیح می‌دادم که آن‌ور خیابان کار دارم و لازم نیست بوق‌هایشان را توی سروکله‌ام بکوبند. به هر زحمتی بود؛ خودم را به آن‌طرف رساندم. بارها از او چیز خریده بودم اما حالا هرچه نگاه می‌کردم، نبود که نبود. بعد از چند ثانیه زل زدن به مغازه‌های اطراف، یادم آمد چند قدمی آن‌طرف‌تر است.

وارد شدم؛ کولرگازی قدیمی، لوازم‌التحریر را به تکه‌ای از بهشت مبدل کرده بود. با همه صحبت‌های گرمی داشت؛ با وجود اینکه من‌را نمی‌شناخت، سلام و احوال‌پرسی گرمی کرد، اهل معطل کردم نیستم. گفتم مداد B5 و فلان چیز را می‌خواهم، بدون اینکه حرفی بزند به انتهای مغازه رفت، چند بسته مداد را وارسی کرد، حالت چهره‌اش نشان می‌داد B5 را پیدا نکرده، فرصت را غنیمت شمردم و نگاهی به خودکار‌ها و دفترهای هفتاد رنگ انداختم.

بالاخره با جلو آمد، چیزی در دستش بود؛ اول اهمیت نمی‌دادم اما بعد فهمیدم قمقمه است؛ لیوانی بر روی سرش پیچ شده بود که احتمالا با حفظ سمت نقش درپوش را هم بازی می‌کرد؛ خیالات مغزم، فریاد می‌زدند که آبی تگری را در دل خود پنهان کرده است؛ شاید هم شربتی چیزی بود! با تعجب نگاهش کردم، توی دلم می‌گفتم:«آخه فلان و بهمان شده؛ توی مغازه، موقع گرما، جلوی مشتری بی‌چاره که لب‌هایش از کویر لوت خشک‌ترخ؛ جای روزه‌خواریه؟»

قمقمه را کمی بالا آورد، همان‌طور که برای باز کردن لیوان رویش تلاش می‌کرد، خودم را آماده می‌کردم که به یک تیکه جانانه مهمانش کنم. بالاخره لیوان باز شد، قمقمه پر از مدادهای طراحی بود! جاخوردم، شاید هم خشکم زده بود. قمقمه را روی میز گذاشت و شروع کرد به گشتن دنبال B5. نفسم بالا نمی‌آمد، شانسی یکی از مدادهای قمقمه را برداشتم، B3 بود. به دروغ گفتم:«همین هست! ب پنجه.»

هزینه را حساب کردم و خودم را از مغازه بیرون انداختم، در راه بازگشت به خانه کارگرها را دیدم و قطرات عرق که روی پیشانی‌شان می‌درخشید، حالا من هم شبیه‌شان بودم با این فرق که قطرات شرم، پوستم را می‌سوزاند...

نظرات بقیه رو بخون

نظرتو برام بفرست

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.