بهار نارنج

تک گویی

از کوچه ها رد می شوم ؛ درختان نارنج ، خود را با شکوفه های بهشتی آراسته اند و قدم های مرا می شمارند. عطر بهار نارنج که با صدای پرندگان آمیخته می شود ؛ هر فکری را از ذهن پاک می کند . دلم میخواهد به سمت خورشید غروب پر بکشم اما نمی شود . با حسرت چشمانم را به آسمان آبی بی کران می دوزم ؛ ته دلم می گویم خدا رو شکر حداقل آسمون اینجا هنوز آبیه .

از دور جمعیت بیست سی نفری دیده می شود که یکدیگر را به آغوش می کشند . از این فاصله حتی رنگ پیراهنشان هم به راحتی قابل تشخیص نیست ولی طعم خندشان ، لبخند بی دلیلی بر لبانم می آورد . کمی آن طرف تر ، پیرمرد همسایه را می بینم که با شلنگ به جان آسفالت ها افتاده و آنقدر زمین را می شوید تا رنگ آسفالت ها را سفید کند :) به او حق می دهم ؛ دیدن نوه ها و نتیجه ها ، بعد از یک سال انتظار ، آدم را به هر کاری برای استقبال هرچه بهتر از آن ها وا می دارد .

از جلوی قنادی رد می شوم ؛ قناد حسابی سرش شلوغ است . جوری با خمیر شیرینی در افتاده که انگار قاتل بروسلی را پیدا کرده :) بوی عطر گلاب و آرد و روغن ، با بهار نارنج آمیخته می شود .

بهار نارنج

و من همچنان افسوس می خورم که هیچگاه نمی شود ؛ حس خنده از ته دل را روی نوار کاست ضبط کرد و آنقدر پخش کرد که از خنده روده بر شد ...

نظرات دیگران

نظر شما ؟

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.