آتش نفهمی

بازنشرشخصی

عشق به میهن ، سال هاست که در بسیاری از ما ، تبدیل به توهمی پوچ و تو خالی شده است . توهمی که ما را کور کرده است تا صدای ناله های فرزندان ایران را نشونیم ؛ ایرانی که در طول سال ها تکه پاره اش کردیم و اکنون نظاره گر بدن خسته و دست و پای شکسته آن هستیم .

این وطن ، همانی که تنها میتوانیم به سه هزار سال پیش آن بنازیم ؛ همانی است که چشم و گوش خود را بستیم تا در دوره شاهان خائن قاجار ، تکه تکه و از هم دریده شدنش را نبینیم .

این عزیز ، همانی است که شرق و غرب ، تا آخرین قطره خون و سرمایه هایش را به سان زالو می مکیدند و در ازای آنچه که برده بودند ؛ بر فقر ما می افزودند .

حال نوبت به ما رسیده است ؛ زمان دردناک آن فرا رسیده تا ما ، فرزندان ناخلف این مادر زجر کشیده ، با نیزه بی توجهی و بی اطلاعی ، به جانش بیفتیم .

بر روی رگ هایش سد حیات بستیم و از خشک شدن ارومیه ، این سرمایه بی نظر لذت بردیم (کلیک) جنگل ها و درختان ، دشت ها و سبزه زار ها ، این جگرگوشه هایش را به نیستی تبدیل کردیم. و با افتخار به جای آن ها ساختمان های سر به فلک کشیده را در جانش فرو کردیم .

نفسش را به شماره انداختیم و او را سرزنش کردیم که چرا آسمانش را دود گرفته یا اینکه چرا گرد و خاک ما را می آزارد ؟

غافل از اینکه هر مادری ، خود را سپر بلای فرزندانش می کند و اگر امروز حال و روز ما اینگونه شده است ؛ باید هیهات بر آورد که چه بر سر این مادر مهربان آورده ایم که یارای حافظت از ما را ندارد ...

آرزوی باران کردیم ؛ اما میهن و طبیعتمان را به گونه ای نابود ساختیم که حتی باران هم ، ثمره ای جز سیلاب فنا برایمان ندارد. آتشی از جهل خود در ایران عزیز به پا کرده ایم و خود در آن می سوزیم. که خود کرده را تدبیر نیست ...

پی نوشت : به توصیه آقاگل ، مستندی که معرفی کرده بودن رو دیدم . بسیار تاثیرگذار و ناراحت کننده بود . پیشنهاد می کنم شما هم ببینید .

سازت را با بهار کوک کن

شخصی

خوب گوش کن ؛ صدای ساز بهار را می شنوی ؛ این بار ، کنسرتی در حیاط خانه هایمان به راه می افتد ؛ به سلامتی زندگی ...

سازت را کوک کن ؛ هرچه که هست ؛ شاید جاروی بزرگی باشد که صبح تا شب ، خیابان ها را نوازش می کند ؛ شاید سازت ، صدای اگزوز تاکسی قدیمی ات باشد ؛ شاید هم بلندگویی قدیمی که نوای معدنی کهنه می خریم را از حفظ می خواند ...

کوکش کن ؛ بگذار روی دستگاه حیات و ببین چه غوغایی می کند !

بهار

با صدای آب شدن برف ها و رویش سبزه های عید ، همراه شو ؛ با ماهی قرمز اسیر در تنگ بخوان و با پرندگان مهاجر ، سازت را به پرواز در بیاور ؛ بگذار صدای سازت ، ابرهای زمستانی را کنار بزند و نور خورشید ، خون را در رگ های خشکیده چنار ، به جوش آورد ...

بنواز و گوش کن ؛ ببین ! دیگران هم سازهایشان را بکار گرفته اند ... صدای خنده کودکان با زنگ دوچرخه پدربزرگ . حتی اگر خوب گوش کنی ؛ خنده های از ته دل پیرزنی را می شنوی که مثل غنچه های درون باغچه ، ز شوق دیدار فرزندانش به بهانه عید ، از هم می شکفد .

نکند سال تحویل شده باشد و تو سازت را کوک نکرده باشی ! آنوقت ، نوای زندگی شهر را پر نمی کند ! سال نو شده است . نغمه ای نو بسرای ؛ تازه شو و تازه کن تا تازه بینی ! تازه شو تا دنیا برایت تازه شود ...

ما و پدربزرگ هایمان

شخصی

.All of the Iranian festivals have a special attention to visiting relatives

!In these festivals and ceremonies, you can see the massage of oneness and fraternity

Ancient Iranians believed that we can be happier with simplicity and avoidance of luxury; so we can see that Although we don’t pay much for holding a ceremony, we enjoy it as well as rich people

 !The history is not for pride

.We should learn from it, do our ancestors' right things and make life better

!We would better eliminate class differences or the society will be destroyed

(Meaning of words (click

ادامه‌مطلب

تنگ نظری

شخصی

قفس زنگ زده بلبل ، در وسط بازار قدیمی و خلوت شهر ، توجه مردم همیشه عجول را به خود جلب می کرد ؛ هر روز صبح موقع طلوع ، از آن بخش از سقف بازار که چندی پیش فرو ریخته بود ؛ نور و گرمای خود را روی میله های قفس بلبل می انداخت و پرنده ، هر بامداد ، برای خورشیذ چه آوازها که نمیخواند .
او از این موضوع که هر روز دقایقی نور خورشید را می بیند ؛ بسیار خرسند بود ؛ حتی چند بار پارچه فروش خواسته بود او را آزاد کند ولی بلبل از قفس بیرون نیامده بود ...
لابد پرنده ، اینکه هر روز نورخورشید را چند دقیقه ای می بیند ؛ خیلی خوشحال بود .
سالیان دراز گذشت و خورشید هر روز ، دقایقی مهمان قفس بلبل بود تا اینکه عمر او به سر آمد و خود را تسلیم حقیقت حتمی مرگ کرد ...

او مثل هر جاندار دیگری مُرد اما هیچگاه نفهمید که نور خورشید ؛ حق همه موجودات بوده است و پرندگان آزاد ، هر روز به تماشای فجر و غروب خورشید از خاور به باختر ، می پردازند و او تنها چند ثانیه ، گرما و نور آن را احساس می کرد و آن را چیزی فراتر از حق خود می دانست ...

ما انسان ها نیز گاهی اینگونه ایم ؛ محدودیت های اطرافمان ، افکارمان را محدود کرده است ؛ بهترین دنیا را ، با وجود محدودیت هایمان می بینیم و حداقل حقوقمان را ، امتیازات ویژه ای می بینیم که فکر می کنیم لایق آن نیستیم و درخواست آزادی های نابود کنندیمان را ، تلاشی برای رهایی تلقی می کنیم ...
و چه زمانی خواهد رسید تا این انسان حریص بفهمد در اطرافش چه باید باشد و چه نباید ...

ادامه‌مطلب

انتهای خیال

شخصی

انتهای خیال هرکسی چیزی نهفته است ؛ خیالات یکی را می توان در لاک یک لاک پشت جا داد و تخیل دیگری ، در این دنیای بزرگ هم جا نمی شود ؛ خیال دنیایی است که در آن هرچه بتوانی بخواهی ، همان را خواهی دید ؛ افکار و آرزو های ما ، ابتدا در خیالمان با دنیای واقعی دست و پنجه نرم می کنند و این فکر خسته را ، چند قدمی تا انتهای تفکراتمان همراهی می کنند .

خیالات می توانند آن قدر کارکشته شوند که بزرگترین آرزویی که در عمرمان کرده ایم ؛ کابوس یک فرد دیگر باشد

خیالات ما ، خبر از آینده میدهند ؛ ژول ورن توانست افسار خیال هایش را در دست بگیرد و بخشی از آن ها را به خوبی بر روی کاغذ به تحریر در آورد ؛ شاید خودش هم فکرش را نمی کرد که روزی واقعا زیر دریایی ساخته شود و بتوان دور دنیا را نه تنها در 80 روز بلکه در هشتاد دقیقه دور زد !

از منطق به دور نبودن ؛ به وجدان گوش سپردن و اهمیت دادن به خیالات و آرزوهایمان ، میتواند انقلابی در زندگی هر یک از ما بوجود بیاورد ...