منزل ما کبریاست

بازنشرشخصی

گاهی آن‌چنان بر خوشه این گندم‌های دنیوی پنجه می‌کشیم که فراموش می‌کنیم ستاره‌ای از جنس خدا در دلمان برای همیشه خاموش می‌شود. عمر و زندگی گران‌بها را در بازار فانی‌ها به حراج گذاشته‌ایم و انسانیتمان را در کوره تاریکی‌، به آتش می‌کشیم...

کار دنیا چقدر عجیب است؛ شرافتی که این‌روزها کم‌یاب‌تر از طلا شده است را به چه قیمت‌های ارزانی می‌فروشند! لابد خریدار ندارد شاید هم فکر می‌کنیم به اندازه داریم.

هنوز هم باور نمی‌کنم چشم‌هایمان این‌قدر به‌درد نخور شده باشند؛ چه دیر فهمیدیم که سال‌‌هاست استفاده از چشم‌ها را فراموش کرده‌ایم. چقدر چشم بستن به روی مشکلات دیگران و دیده گشودن به‌روی رازهایشان، برایمان آسان شده است ؟!

سهراب یادت هست؟! گفتی چشم‌هایمان را باید شست؛ جور دیگر باید دید! ببخش که گوش‌هایمان هرچه به نفعمان هست می‌شنود؛ چشم‌هایمان را شستیم ولی به جای اینکه جور دیگر ببینیم؛ شستیم و گذاشتیمشان کنار...

شعر از مولانا ؛ گرافیست احمدرضا

تایپوگرافی از احمدرضا

ما به فلک بوده‌ایم یار ملک بوده‌ایم

باز همان‌جا رویم جمله که آن شهر ماست

خو ز فلک برتریم وز ملک افزون‌تریم

زین دو چرا نگذریم منزل ما کبریاست

رقاصه برگ‌ها

شخصی

همان آن نامه ناتمامی هستم؛ که به خانه دلت افتاد. همان نامه‌ای که یادشان رفته بود آخرش بنویسند دوستت دارم

همانی که پاکتش بوی نم می‌دهد و کاغذپاره اش ، طعم رویا. همانی که هیچ‌وقت بازش نکردی؛ از گوشه دلت برش داشتی و انداختی توی جیب فراموشی
همانی که اشک ریخت و دل نوشته‌هایش پاک شد
همانی که هروقت سرت را در آغوش زانوهایت قرار می‌دهی ؛ صدای زمزمه‌هایش را می‌شنوی.
وقتی گیسوانت را می‌بافی و چشمانت در سرمه می درخشد. رفتنت را تماشا می‌کنم
و دل پیر من، شاید سال دیگر که برگشتی ؛ مرده باشد


نامه‌ام را تمام کردم ؛ می‌گذارمش روی ایوان ، سال بعد که برگشتی خط آخرش نوشته :
خرداد ؛ رقاصه برگ‌ها دوستت دارم ...

آقای روحانی ؛ سلام

شخصی

سلام آقای روحانی ؛ دوباره آمدنتان مبارک ! راستش را بخواهید ؛ دلم نمی‌خواست رئیس‌جمهور شوید اما حالا که انتخاب مردم بوده‌اید ؛ پشتتان هستیم.

آقای‌روحانی ؛ مبادا میز بی‌خط و خش ریاست جمهوری ، کتاب‌فروشی های خاک گرفته و نویسنده‌های به خواب رفته را از یاد شما ببرد ! یادتان نرود ؛ صفی به بلندی خود ایران ، از جوانان بیکار و توی صف وام ، چشمانشان به دستان شماست ؛ آن‌ها ناامیدتان نکردند ؛ شما هم امید را از آنان دریغ نکنید.

شاید برایتان عجیب باشد اما گاهی نهایت دغدغه یک دختربچه ، دفترمدرسه‌اش می‌شود که باید منتظر حقوق پدر بماند ؛ تا آن را برایش بخرد ؛ پشتوانه زندگی کارگران این مملکت ، کارخانه‌ها هستند ؛ دست نجات خود را به سوی تولید ملی دراز کنید.

دانش‌آموزان این سرزمین ، امانت ارزشمندی از طرف ایران ، به دست شما هستند ؛ آن‌ها را فراموش نکنید. ما آینده ای سرزمین هستیم ؛ به آینده اعتماد کنید و آموزش و پرورش را به دور از سیاسی بازی ها نگهدارید .

مردم منتقد ، ایران و شما را دوست دارند ؛ به تندی پاسخ آن‌ها را ندهید و ملت را در اولویت هرچیز دیگر قرار دهید.

بیت المال ، قطره قطره عرق‌ها و زحمات یک ملت است ؛ آن را به دست نااهلش نسپارید و برای پیشرفت کشور و رسیدگی به محرومان به‌کار ببرید؛ شما در برابر این ملت و خدا مسئول هستید و مردم به شما اعتماد دارند .

مردم

این مردم ؛ خسته‌تر از آن بودند که بتوانند لبخند بزنند ؛ اما برای ایران آمدند ؛ شما هم برای ایران ، پاسخ این اعتمادها و حضورها و محبت‌ها را به خوبی بدهید .

اردی وعده‌ی بهشت

شخصی

کم‌کم نصف ساعت شنی بهار هم خالی شد .چه زود گذشت برای ما و چه دیر برای آنکه به وعده‌های هزاررنگ انتخاباتی دل‌خوش کرده بود که ببیند اگر فلانی رای بیاورد ؛ امسال بچه‌اش را با پیرهن نو به مدرسه می‌فرستد یا نه !

دانه‌های ساعت‌شنی دانه‌دانه فرو می‌ریزد . مردم یکی یکی می آیند و رأی می‌دهند. در خیابان جای سوزن انداختن نیست ؛ همه کرکره مغازه‌های خود را پایین کشیده اند؛ به‌جز یک نفر ! پیرمرد کتاب‌فروش ، تک و تنها ، دستمال بدست کتاب‌های خاک گرفته را نوازش می کرد. کلاهش را کمی جابه‌جا کرد و صدای ضبط قدیمی‌اش که در فریاد جمعیت محو می‌شد را زیادتر کرد. کتابی را برداشت و با افسوس به آن نگاه کرد. به زحمت عنوان خاک گرفته اش را پاک کرد. زیرلب گفت : اگر کسی خوانده بودش ؛ مدرس سیلی نمی‌خورد.

نگاه خسته‌اش به کتاب دیگری افتاد توی دلش گفت اگر این یکی را هم خوانده بودند ؛ برای چارتا سیاست مدار این‌طور به جان خواهر و برادر خودشان نمی‌افتادند ...

مونوگرافی

فریاد رادیو به زحمت شنیده می شد : مرنجان دلم را ...

من ؛ کتاب ؛ چراغ

شخصی

او در آغوش من ؛دو دستی او را چسبیده ام ؛ ساعت هاست به او زل زدن؛ خسته ام نمی کند ؛ پرحرف است اما قندکلامش در دهان آدم آب می شود و مثل پاره ای از بهشت ، پایین می رود تازه آن وقت است که می فهمم چقدر عاشق خنکای سوزاننده اش هستم ؛ و اینگونه ، برای هم می گوییم . از نیمه های شب ، تا خود طلوع ، او حرف می زند و من با لبخند ، وسط حرفش می پرم . در چشمانش می نگرم ؛ نمی دانم که او هم نگاهش را به چشمانم گره زده یا نه !

با صدای جیرجیرکی که نور اتاق را در شب تیره طواف می کند ؛ غرق در مستی او ، می نوازیم ؛ من از زندگان ، او از زندگی و صدای زیباترین ساز دنیا ، می شکند سکوت شب را ؛ و برگی دیگر ورق خواهد خورد.

کتاب

راه دوری نروید ؛ این عاشقانه فرق می کند ؛ داستان لیلی و مجنون ، این بار بین من و کتاب و تنها چراغ روشن در خانه خلاصه شده است ...