من ؛ کتاب ؛ چراغ

تک گوییمنِ هزار و چهارصد

او در آغوش من ؛دو دستی او را چسبیده ام ؛ ساعت هاست به او زل زدن؛ خسته ام نمی کند ؛ پرحرف است اما قندکلامش در دهان آدم آب می شود و مثل پاره ای از بهشت ، پایین می رود تازه آن وقت است که می فهمم چقدر عاشق خنکای سوزاننده اش هستم ؛ و اینگونه ، برای هم می گوییم . از نیمه های شب ، تا خود طلوع ، او حرف می زند و من با لبخند ، وسط حرفش می پرم . در چشمانش می نگرم ؛ نمی دانم که او هم نگاهش را به چشمانم گره زده یا نه !

با صدای جیرجیرکی که نور اتاق را در شب تیره طواف می کند ؛ غرق در مستی او ، می نوازیم ؛ من از زندگان ، او از زندگی و صدای زیباترین ساز دنیا ، می شکند سکوت شب را ؛ و برگی دیگر ورق خواهد خورد.

کتاب

راه دوری نروید ؛ این عاشقانه فرق می کند ؛ داستان لیلی و مجنون ، این بار بین من و کتاب و تنها چراغ روشن در خانه خلاصه شده است ...

منِ هزار و چهارصد

تک گوییمنِ هزار و چهارصد

چشم از خوابی طولانی باز می کنم ؛ پتوی خستگی را کنار می زنم ؛ شاید شرایط آن زمان اقتضا بکند که هر روز به آینده ای که تازه به آن رسیده ام فکر کنم و سعی کنم در آن نفس بکشم . خورشید مثل همیشه بر سایه بان ها چنگ خواهد می آورد مگر اینکه من طرز دیدم را تغییر داده باشم . قدری هوای خنک ، از پنجره نیمه باز خود را به داخل اتاق هل می دهد . با سکوتی پر از حرف از جایم بلند می شوم و می روم تا دوباره طعم قطرات آب را با پوست صورتم بچشم ...

وسایلم را جمع می کنم ؛ احتمالا از بند نظام آموزشی فعلی خلاص شده ام ؛ خدا را چه دیدی ، شاید تازه شروع مدرسه رفتن هایم باشد . هرچقدر هم عوض شده باشم ؛ باز هم حاضر نخواهم بود روزم را با زهر مار شروع کنم ؛ برای شیرین شدن چای ، بیش از حد معمول شکر به آن اضافه می کنم . در حین خوردن صبحانه ، به اتوبوس فکر می کنم ؛ به راهی که هرچقدر هم دور باشد ؛ ترجیح خواهم داد پیاده طی شود ؛ مقصدم را نمی دانم ؛ اگر شما فهمیدید ، به من هم بگویید :)

همیشه به کتاب علاقه داشتم ؛ نمی دانم آن زمان هم داشته باشم یا نه ، در راه چند صفحه ای کتاب می خوانم ؛ خودم را در حال خواندن کتاب هایی تصور میکنم که هر روز تصمیم داشتم بخوانم اما چندین سال بود حتی کلمه ای از آن را هم نخوانده بودم ؛ شاید صفحات میانی وقتی نیچه گریست یا رمان دیگری که با تمام کردن هر خط آن ، بد و بی راهی نصیب نویسنده اش خواهم کرد ولی باز هم با ولع به ادامه آن کنجکاو خواهم بود .

شاید مردی در آن جمعیت پایم را لگد کند و من وانمود کنم متوجه نشدم ؛ شاید اتفاقی که هیچوقت نخواستم بیفتد و من هم شبیه بقیه شوم ؛ ممکن است به اشتباه پسربچه ای را که با تمام توان می دود تا مجبور نباشد یک ساعت به مدیر بی شعورتر از منش پاسخگو باشد را به باد مسخره بگیرم و فراموش کنم که او کاریست که شاید من در آن زمان دیگر بلد نباشم . پرانتزی از بهترین معادله زندگی ، بر روی دندان های شیری افتاده اش تشکیل می ود ؛ بعد از چندین ساعت فکر شاید تازه یادم بیاید که :

او می تواند #از_ته_دل بخندد ...