ستوان دانش‌آموز

مدرسه نوشت

روزها فکر من این‌ست و همه شب سخنم که چرا این سنت و رسم قدیمی و غلط، که شاید از زمان مکتب‌خانه‌ها باب شده باشد؛ هنوز به جا مانده است؟ تفکر وحشتناکی که دانش‌آموز را به چشم یک نظامی می‌بیند و می‌خواهد از دل روحیه باطراوت و نوشکفته نوجوان، جسمی مُرده و بی‌روح بیرون بکشد. امروز، در تب و تاب قرن 21، هنوز کسانی هستند که فکر می‌کنند با اجبار دانش‌آموز به تراشیدن سرش یا پوشاندن یونیفرم نچندان جذاب به او، آموزش نظم می‌دهند. در این پست، به برسی انگیزه‌های این‌کار، نتایج آن و اثرگذاری‌اش می پردازیم.

  • از کجا آمده است آمدنش بهر چه بود؟

بیایید فرض کنیم که رسم تراشیدن مو، بر می‌گردد به دوران مکتب و ملا. زمانی که پیرمردهای خشک و عبوس، خود را موظف می‌دانستند کودکانی را که از دیوار راست بالا می‌رفتند و زمین و زمان را بهم می‌ریختند، به زمین بدوزند. شاید تراشیدن موها، نوعی زهرچشم بوده یا ابزاری بوده برای کنترل شیطنت‌های کودکان آن زمان.

اگر بخواهیم کمی مهربان‌تر به قضیه نگاه کنیم، ملاها افرادی مذهبی بودند که به مسائل بهداشتی هم آگاهی دست و پا شکسته‌ای داشتند. در آن زمان که هر روز دوش گرفتن و صابون آنتی‌باکتریال و شامپو ویتامینه و از این کوفت و زهرمارها نبود، به مکتبی‌هایی که از صبح تا شب در خاک و گِل می‌پلکیدند، دستور می‌دادند که کپرهای بی‌صاحبشان را بتراشند تا از گزند آلودگی و کچلی و عفونت در امان باشند.

دلیل دیگر این هست که در آن دوران، نظام و سپاه، نشانه قدرت بود به همین جهت، شاهزاده‌ها و آقازاده‌ها و درس خوانده‌ها، در ابتدا مشق نظامی و نظامی‌گری می‌آموختند؛ سپس به کار مورد علاقه خود می‌پرداختند. با این حساب، باسوادهای آن زمان نظامی هم بودند و معلم‌ها، طعم پادگان را چشیده بودند و قند فرماندهی به دهانشان مزه کرده بود. پس دانش‌آموز فلک‌زده را فلک می‌زدند و اخم می‌کردند و مو می‌تراشیدند.

دلیل و حدس و گمان زیاد است ولی چیزی که مشخص و بر همگان واضح و مبرهن است، این است که دلایل و توجیهات آن زمان، امروز بی‌معنی هستند. پس چرا این سنت غلط، تا امروز به جا مانده ؟

  • به کجا می‌رود آخر؟ ننماید وطنش!

اگر تا اینجای مطلب را خوانده‌اید؛ احتمالا به خودتان گفته‌اید که چارتا نخ مو که ارزش این اداها رو نداره! یا ما هم بچه مدرسه‌ای بودیم، موهامونو کوتاه کردن. بقیه هم بکنن چه عیبی داره؟ اگر کمی دندان مبارک را روی جگر بگذارید؛ خواهم گفت (یا بهتر است بگویم نوشت) که چه ایرادی دارد :

1. تربیت نسل قانون‌شکن: هرچه قوانین وضع شده ظالمانه‌تر و بیهوده‌تر باشند؛ قانون‌گریزی هم بیشتر خواهد بود. مثلا فرض کنید کشور آلفا دو قانون دارد. ممنوعیت آب خوردن و ممنوعیت دزدی، مشخص و واضح است که نمی‌شود آب نخورد پس تابعین کشور آلفا دیر یا زود قانون اول را خواهند شکست و آب می‌نوشند. خب تا اینجای کار، مشکلی نیست و کسی هم آسیب نمی‌بیند اما مشکل اینجاست که حالا ما جامعه‌ای داریم که طعم شکستن قانون را چشیده است. دیر یا زود، آمار دزدی در کشور آلفا هم زیاد می‌شود چون احترام و ارزش قانون، به واسطه قانون بد و شکسته شدن آن ریخته شده است. قانون تراشیدن مو با نمره 20 و پوشیدن لباس فرم هم همینطور است. دیر یا زود، تعدادی از دانش‌آموزان از اصلاح مو سرپیچی می‌کنند. به دلیل تعداد زیاد قانون‌شکنان و اهمیت کم این قانون، نهاد نظارتی (مثلا معاونت مدرسه) برخورد نمی‌کند. چند روز بعد، اسلحه وارد مدرسه می‌شود. در امتحانات تقلب می‌شود و درگیری فیزیکی با کادر مدرسه بوجود می‌آید. چرا؟ چون به دانش‌آموز این فرصت را داده‌ایم که از قوانین تخطی کند و آب که از سر گذشت؛ چه یک وجب چه صد وجب

2. نفرت از مدرسه: پدری را تصور کنید که اجازه آب خوردن در لیوان را به فرزندش نمی‌دهد. کودک فلک‌زده هرچه از پدر درباره دلیل می‌پرسد؛ جوابی غیر از مزخرفات عهد قاجار نمی‌شنود. مشخص است که کسی با آب خوردن در کاسه نمرده است اما در ذهن نوپای این کودک، نفرت از پدری که چنین کاری با او کرده است شکل می‌گیرد. دوره نوجوانی، زمانی است که هرکس بیشتر برای ظاهر خود وقت صرف می‌کند. به جذابیت و زیبایی اهمیت بیشتری می‌دهد و دوست دارد جذاب به نظر برسد. حال مدرسه این علاقه ساده را به آرزویی دست نیافتنی تبدیل کرده است و هنگامی که دلیل را می‌پرسد؛ با درهایی بسته مواجه می‌شود یا دلیل‌های مسخره‌ای از قبیل بهداشت (آن هم در قرن 21 که هر جانوری هر روز دوش می‌گیرد)، وقت‌گیر بودن شانه کردن مو (که حتی اگر موهای گیسوکمند را هم داشته باشید بیشتر از 10 دقیقه وقت نمی‌گیرد) و آراستگی مواجه می‌شوید.

همه این‌ها را گفتم؛ تا یادآوری کنم خیلی از مشکلاتی که امروز در جامعه با آن دست و پنجه نرم می‌کنیم و میلیاردها تومان برای حل‌شان هزینه می‌کنیم؛ با اصلاح قوانین قابل پیشگیری و حل هستند. شاید وقت آن رسیده است که آموزش و پرورش، تفکرات فرسوده و باورهای متعصبانه خود را بی‌تعارف در زباله‌دان تاریخ بریزد و با نسل جوان همگام نه! حداقل همراه بشود تا این سروده زنده‌یاد قیصر امین‌پور دیگر افسانه نباشد:

باز می‌بینم ز شوق بچه‌ها / اشتیاقی در نگاه مدرسه
زنگ تفریح و هیاهوی نشاط / خنده‌های قاه‌قاه مدرسه
باز بوی باغ را خواهم شنید / از سرود صبح‌گاه مدرسه

در آغوش وحشت

مدرسه نوشتتجربیاتتک گویی

در چشمان عروسک زل زده‌ام. تکان نمی‌خورد ولی از نگاهش می‌شود فهمید روح دارد؛ روحی که از سیاهی ریشه دوانده در ظلمات. قلبم برای رهایی از دنده‌ها تقلا می‌کند. نگاه تهی از احساسش را به من دوخته و نفس نمی‌کشد. من هم از ترس نفسم بالا نمی‌آید به زحمت آب دهانم را قورت می‌دهم. عروسک نگاهش را از من می‌گیرد و به جینیس می‌دوزد. تاریکی بیش از پیش اتاق را در برد می‌گیرد؛ اتاق به تاریکی روح عروسکاست. عروسک تکان می‌خورد؛ بلند می‌شود و بی‌صدا ایستد ولی سکوت ترسناک‌ترین صداست. دلم می‌خواهد فریاد بزنم اما دستان ترس دهانم را بسته‌اند. جینیس به جای من جیغ می‌کشد؛ برای گریختن تقلا می‌کند...

تیتراژ پایانی فیلم و چرندیاتی که می‌خواهند واقعی بودن فیلم را بقبولانند پخش می‌شوند. همه حاضرین نفس راحتی می‌کشند. آخر شب است کسی نای چراغ روشن کردن ندارد؛ قرار را بر این می‌گذاریم که شب بعد احضار(2) را ببینیم. اتاق هتل چندان بزرگ نیست اما کسی از ما 7 نفر، حال برگشت به اتاق خود را ندارد. هر یک همان‌جا ولو می‌شویم. اجازه می‌دهیم سکوت چند ثانیه‌ای بر اتاق حکمرانی کند. صدای در، مرگ سکوت را به دنبال دارد. از جا بلند می‌شوم؛ کورمال‌ کورمال به سمت در می‌روم. هنوز به دخترک بیچاره فکر می‌کنم.

-کیه ؟

جوابی نمی‌شنوم؛ صدای در تکرار می‌شود. نور چندانی از زیر در به داخل سرک نمی‌کشد. احتمالا چراغ راهرو خاموش است. ولی راه‌پله‌ها روشن اند. دستگیره سرد در را فشار می‌دهم. در باز می‌شود. دو چشم در سیاهی مطلق در برابرم نمایان است. انگار روحی سیاه‌پوش بیرون از در انتظارم را می‌کشید. نگاهش مثل نگاه عروسک است. سرد است و مرده اما روح دارد. چشم در چشم می‌شویم؛ نگاهم را می‌دزدم. این‌بار حق فریاد زدن را از خود نمی‌گیرم. داد می‌کشم و از جلوی در کنار می‌روم. خود را محکم در آغوش دیوار می‌کوبم. سایرین سر بلند می‌کنند. روح غول پیکر به جمع زل زده است. جمع جیغ و داد می‌کنند. لامپ روشن می‌شوذ. همکلاسی‌مان است.

- ای بابا اینکه سینه

اما قلبم در تب و تاب است. چند نفری فحش نثارش می‌کنند. در دلم ‌می‌گویم خجالت نکشیده نصف شب سر تا پا مشکی پوشیده و آمده در اتاق ؟

بدون اجازه وارد می‌شود. با وسایل می‌رود. بی‌دلیل چند فحش جدید یادمان می‌دهد و اتاق را ترک می‌کند. دیگر کسی خوابش نمی‌آید. یک فیلم جدید می‌بینیم...

به نام خدای نوروز

تک گویی

امسال بهار زودتر آمد؛ شاید از اوایل اسفند. شکوفه‌ها دل هر شاخه را می‌شکافتند و سبزه‌ها از زندان خاک رها می‌شدند. بخاری‌ها کم محل می‌شدند و آغوش پنجره‌ها بهر باد بهاری گشوده می‌شد.

شعر از مولانا

ولی نوروز، حس و حال خودش را دارد. بهار هرچقدر هم که زود شروع بشود؛ باز هم یک فروردین بوی عید می‌دهد. گویا بهار دخترکی ست که 6 ماهه دنیا آمده و شناسنامش از را 3 ماه دیرتر گرفته‌اند! مثل آن‌هایی که 6 ماهه به دنیا آمده‌اند؛ عجول است. نگذاشت 96 بیچاره دست و پایش را جمع کند. آن‌قدر عجله کرد که 96 هرچه دستش آمد برداشت و گذاشت توی زنبیلش و برای همیشه رفت...
خیلی چیزها را با خودش بُرد؛ از عجله معدن‌ را در هم کوبید و 43 پدر و همسر را با خود برد؛ وقتی داشت از ایران می‌رفت؛ پایش به کرمانشاه گیر کرد و خانه‌ها را برداشت. سانچی را به آتش کشید؛ مسافرین زمین را آسمانی کرد؛ مسافران آسمان را بر زمین کوبید.
شاید همه این‌ها تلنگر بود. تلنگری برای قدر دانستن؛ مهربان‌تر بودن. برای اینکه بدانیم این رشته دراز زندگی به ثانیه‌ای بریده می‌شود. آن‌هایی که اطرافمان‌اند در لحظه‌ای خاطره می‌شوند. بهارهای 6 ماهه کم نیستند. نوروزها رو طوری بگذرانیم که حسرت نخوریم ...
بی‌ربط نوشت : بخش پیشنهادها بروز شد
 

قلب ایران

تک گویی

ایران، این گربه در هیاهوی جهان آرام گرفته، دیشب دلش شکست. کرمانشاه، قلب این گربه بود. وقتی لرزید، شانه های ایران هم از اشک تکان می خورد. کردها، حافظ و سپر برای ایران بوده اند. هرگاه این گربه ناراحت می شد، قلبش می شکست. امروز قلب مردمی که قلب ایرانند شکسته است. تاریخ این مردم را فراموش نمی کند، ما هم فراموششان نکنیم. امروز درد کرمانشاه تسلیت نیست وقتی جگرگوشه هایش زیر آوار غفلت ما جان می دهند ...

زلزله کرمانشاه

طراحی شده توسط صدراگرافی

گم شدگان پیداییم

تک گویی

گاهی وقت‌ها، بعضی لحظه‌ها، وقتی همه پیدایمان می‌کنند؛ خودمان را گم می‌کنیم. وقتی گم شویم؛ فرق نمی‌کند نوک قله ایستاده‌ایم یا در منجلاب نابودی دست و پا می‌زنیم. پرنده در قفس، بخندد ذوقش می‌کند؛ بنالد ذوقش می‌کند. عاشق شود دوستش دارند؛ دلش بکشند هم می‌خواهندش. ذوقش می‌کنند و دوستش دارند چون زبانش را نمی‌فهند. اما آزادی، خود رساترین زبان است. زبانی که هرکسی آن را می‌فهمد. با پرنده آزاد می‌توان خندید؛ می‌توان با او گریست به رویا رفت یا با حقیقت‌ها روبرو شد.

اگر پرنده درون‌مان را اسیر قفس زندگی و این و آن کردیم؛ آن وقت هرچه از دلمان رد شود را دوست داریم و ذوقش را می‌کنیم. آن وقت زبان نفهم می‌شویم و خودمان را گم می‌کنیم. کسی که نداند کجاست؛ به هر سمتی برود به بیراهه رفته. در بیراهگی نمی‌توان جاودان شد.

آن‌که می‌داند خوب زندگی کرده و آن‌که بد بودن را انتخاب کرده؛ خودشان را گم نکردند. راه‌ها فرق دارد اما می‌دانند کجا ایستاده‌اند. اما ما بدبخت بیچاره‌ها، گم می‌شویم میان مرز بی‌نهایت خوبی و بدی. دلمان خوبی می‌خواهد؛ دستمان بدی می‌کند. دست و دلمان که در جنگ باشد؛ تنها بازنده این میدان ماییم...

در بیابان فنا گم شدن آخر تا کی

ره بپرسیم مگر پی به مهمات بریم

-حافظ

مرده بود ولی آزاد بود

تک گویی

گرم بود ولی گرمم نبود. از تاکسی پیاده شدم. کرایه را دوبرابر گرفته بود. از رنگ زرد و چراغ شکسته اش معلوم بود به کرایه اصلی رضایت نمی دهد. به خودم قول داده بودم سوار تاکسی هایی که رنگ زردشان فریاد می زند کرایه یک کورس را دوبرابر خواهند گرفت نشوم ولی آن روز عجله داشتم. نمی دانم برای چه اما مثل ماهی قرمز توی تنگ ، خودم را به دیواره های تنگ درونم می کوبیدم. مقصدم را نمی دانستم، فقط برای بیرون آمدن تقلا می کردم. شاید مثل ماهی فکر می کردم بیرون از تنگ، اقیانوسی در انتظارم است اما چه کسی می داند؟ شاید آن بیرون، میز خاک گرفته ای انتظارم را می کشید.

بگذریم. راه نه چندان طولانی خیابان تا کوچه را طی می کردم. تازه یادم آمده بود که تاکسی، دیرتر ترمز کرده بود و راه من را طولانی تر می کرد. ماهی بیشتر خود را به تنگ می کوبید. صدای برخورد ماهی با شیشه هیچوقت شنیده نمی شود اما حتما برای ماهی دردناک است.

تقریبا چشمانم درب سفید خانه را می دید. اکثر درهای کوچه سفید بودند اما این سفیدش فرق می کرد. دستانم جیب هایم را به بازپرسی از کلید دعوت کرده بودند. اما کلید نبود. ماهی فهمیده بود که شیشه برایش کاری نمی کند. به سطح آب آمده بود و گهگاهی سرش را از تنگ بیرون می آورد.

بدون مکث، از جلو در رد شدم. سعی کردم وانمود کنم در وجود ندارد اما وجود داشت. آنجا ایستاده بود و نمی گذاشت داخل شوم. سرعتم را به مقصد انتهای کوچه بیشتر کردم. دیگر گرم نبود اما من گرمم بود.

قبل از آنکه بفهمم، به پارک رسیده بودم. بچه دو سه ساله ای به زحمت راه می رفت. حتما تازه راه افتاده بود. هر چند قدم را که می رفت، خود را زیرپایی می کرد که به زمین بخورد. درست وقتی ماهی خود را از تنگ بیرون پرت می کند و دوباره به داخل می کشد. چشمانم دقیق تر شدند. پلاستیکی پر از آب در دست بچه بود. به حوض که رسید، ماهی را به درون حوض ازاد کرد. حداقل ما آدم ها فکر می کنیم ماهی آزاد شد. شاید خود ماهی هم اولش همین فکر را می کرد. ماهی چند دور زد و خود را به دیواره حوض می کوبید. به محدودیت راضی نمی شد. به سطح آب آمد و خود را به بیرون پرت کرد. هیچکس ندید که ماهی بیرون افتاد. شاید من هم ندیدم. ماهی دیگر مرده بود ولی آزاد بود. آخرین ماهی آزاد دنیا ...

شبکه‌اجتماعی، پیام‌رسان، وبلاگ !

تک گویی

قاطی‌کن‌ترین و همین‌جوری استفاده‌کن‌ترین ملت دنیا ما ایرانی‌ها هستیم! در واقع تمام مشکلات دهشتناکی که در شبکه‌های اجتماعی/پیام‌رسان‌ها یا وبلاگ‌ها بوجود می‌آید هم عاملش همین ندانم کاری‌های ما هست! اینکه بدانیم کدام نرم‌افزار پیام‌رسان یا کدام شبکه اجتماعی برای چه کاری است و چطور باید از آن استفاده کرد؛ کمک زیادی به دسته بندی اطلاعات و چرت و پرت‌هایی که در فضای مجازی پرتاب می‌کنیم می‌کند. 

برای شروع باید ساختارهای وبلاگ، شبکه‌اجتماعی و مسنجر را درک کنیم! سکته نکنید؛ فرار هم لازم نیست. در واقع چیز زیاد سختی نیست و دانستنش باعث می‌شود بفهمیم چه چیزی را باید در کجا گذاشت. مثلا اگر کانال تلگرام یا پیج اینستاگرامتان را به عنوان وبلاگ استفاده کنید؛ طبیعی هست که کسی حاضر نیست در آن‌جا مطالب کیلویی ما را بخواند. برعکسش هم فاجعه‌بار تر از اولی خواهد بود!

ادامه

به قداست قلم

تک گویی

بیچاره قلم، اگر رادیوبلاگی‌ها (خدا رفتگانش را بیامرزاد و ماندگانش را عمر جاودان دهاد :) یادی از او نمی‌کرد؛ گوشه‌ای خاک خورده و تنها می‌افتاد و تولدش را در انتظار مرگی که در چند قدمی‌اش ایستاده به فراموشی می‌سپرد؛ هرچند یک روزی گذشته اما خواندن این مطلب خالی از لطف نخواهد بود! 

 

طراحی شده توسط احمدرضا - روز قلم

طراحی شده توسط احمدرضا - روز قلم

ادامه

باتلاق کنکور

مدرسه نوشت

حکایت ما دانش‌آموزان در آموزش و پرورش، حکایت نوزادی است که او را در تشت آبی غرق کنند؛ بعد برای نجاتش، آتش زیر تشت به پا شوند تا آب به جوش آید و بخار شود که از خفه شدنش جلوگیری کنند، در پایان هر صفحه این تراژدی، نوشته‌اند پایان اما هزار صفحه دیگر تا انتهای کتاب مانده و هزاربار، این داستان تکرار و تعریف می‌شود، بی‌آنکه تمامی داشته باشد...

ادامه

بابا نیامد

تک گویی

علی‌جان! اشک یتیمان کوفه را چه کسی غیر از دستان تو پاک می‌کند؟ امشب کسی نیست که بچه‌ها را در آغوش خود آرام کند. نخلستان‌ها بهانه‌ات را می‌گیرند. لبان چاه‌ها از دلتنگی مثل لبان حسینت خشکیده است. محراب مسجد کوفه بوی تو را می‌دهد؛ اما امشب کسی نیامد تا فرشته‌ها پشت سرش به معراج بروند...

شهادت امام علی

پوستر شهادت امام علی - طرح از احمدرضا

علی جان! شکاف کعبه خون می‌گرید. تو که رفتی، خیبر دل‌هایمان از جا کنده شد. وقتی که نیستی؛ آن‌هایی که در کنارت تاختند؛ بر پسرت می‌تازند. آن‌ روزها، قرآن را بر نیزه کردند و جلویت ایستادند. امروز اسمت را بر نیزه کرده‌اند و مقابلت هستند. این بازار شام، پر از معاویه است. دستمان را بگیر تا دستمان را نبسته اند...