شبکه‌اجتماعی، پیام‌رسان، وبلاگ !

تک گویی

قاطی‌کن‌ترین و همین‌جوری استفاده‌کن‌ترین ملت دنیا ما ایرانی‌ها هستیم! در واقع تمام مشکلات دهشتناکی که در شبکه‌های اجتماعی/پیام‌رسان‌ها یا وبلاگ‌ها بوجود می‌آید هم عاملش همین ندانم کاری‌های ما هست! اینکه بدانیم کدام نرم‌افزار پیام‌رسان یا کدام شبکه اجتماعی برای چه کاری است و چطور باید از آن استفاده کرد؛ کمک زیادی به دسته بندی اطلاعات و چرت و پرت‌هایی که در فضای مجازی پرتاب می‌کنیم می‌کند. 

برای شروع باید ساختارهای وبلاگ، شبکه‌اجتماعی و مسنجر را درک کنیم! سکته نکنید؛ فرار هم لازم نیست. در واقع چیز زیاد سختی نیست و دانستنش باعث می‌شود بفهمیم چه چیزی را باید در کجا گذاشت. مثلا اگر کانال تلگرام یا پیج اینستاگرامتان را به عنوان وبلاگ استفاده کنید؛ طبیعی هست که کسی حاضر نیست در آن‌جا مطالب کیلویی ما را بخواند. برعکسش هم فاجعه‌بار تر از اولی خواهد بود!

ادامه مطلب

به قداست قلم

تک گویی

بیچاره قلم، اگر رادیوبلاگی‌ها (خدا رفتگانش را بیامرزاد و ماندگانش را عمر جاودان دهاد :) یادی از او نمی‌کرد؛ گوشه‌ای خاک خورده و تنها می‌افتاد و تولدش را در انتظار مرگی که در چند قدمی‌اش ایستاده به فراموشی می‌سپرد؛ هرچند یک روزی گذشته اما خواندن این مطلب خالی از لطف نخواهد بود! 

 

طراحی شده توسط احمدرضا - روز قلم

طراحی شده توسط احمدرضا - روز قلم

ادامه مطلب

باتلاق کنکور

مدرسه نوشت

حکایت ما دانش‌آموزان در آموزش و پرورش، حکایت نوزادی است که او را در تشت آبی غرق کنند؛ بعد برای نجاتش، آتش زیر تشت به پا شوند تا آب به جوش آید و بخار شود که از خفه شدنش جلوگیری کنند، در پایان هر صفحه این تراژدی، نوشته‌اند پایان اما هزار صفحه دیگر تا انتهای کتاب مانده و هزاربار، این داستان تکرار و تعریف می‌شود، بی‌آنکه تمامی داشته باشد...

ادامه مطلب

بابا نیامد

تک گویی

علی‌جان! اشک یتیمان کوفه را چه کسی غیر از دستان تو پاک می‌کند؟ امشب کسی نیست که بچه‌ها را در آغوش خود آرام کند. نخلستان‌ها بهانه‌ات را می‌گیرند. لبان چاه‌ها از دلتنگی مثل لبان حسینت خشکیده است. محراب مسجد کوفه بوی تو را می‌دهد؛ اما امشب کسی نیامد تا فرشته‌ها پشت سرش به معراج بروند...

شهادت امام علی

پوستر شهادت امام علی - طرح از احمدرضا

علی جان! شکاف کعبه خون می‌گرید. تو که رفتی، خیبر دل‌هایمان از جا کنده شد. وقتی که نیستی؛ آن‌هایی که در کنارت تاختند؛ بر پسرت می‌تازند. آن‌ روزها، قرآن را بر نیزه کردند و جلویت ایستادند. امروز اسمت را بر نیزه کرده‌اند و مقابلت هستند. این بازار شام، پر از معاویه است. دستمان را بگیر تا دستمان را نبسته اند...

منطق بی‌منطقی

تجربیاتتک گویی

قطار مرگ‌بار امتحانات، کم‌کم به آخر خط نزدیک می‌شود. معلم زیست‌شناسی که نحوه راه رفتنش نشان می‌دهد دارد تمام سعیش را می‌کند که دیده نشود؛ مثل ماه شب چهارده توسط دانش‌آموزان رؤیت می‌شود. پاکت سراسر مهر و موم شده‌ای که دو دستی آن را چسبیده است؛ چیزی جز برگه‌هایی که برخلاف گذشته سریع تصحیح شده‌ند نمی‌تواند باشد.

ترجیح دادم به جای نزدیک شدن به دبیر، خلاصه گفت و شنودها را از نقال‌های مدرسه که تعدادشان هم الحمدلله کم نیست بشنوم. طولی نکشید که نقل قولی از معلم، ابروهایم را به هم بدوزد:

سوال شماره n رو اگه اکثرا غلط نوشته باشن؛ نمرش رو به همه میدم !

در واقع به‌طور ساده‌تر، یعنی اگر همه اشتباه کرده باشند؛ پس کارشان درست است! این حرف نمونه ساده شده حرف و حدیث‌هایی است که همه‌مان در جامعه می‌شنویم. طرف کنتور برق را جوری دست‌کاری کرده که کل اختراعات ادیسون مرحوم را زیرسوال می‌برد؛ آن وقت کافی‌ست معترض بشوی که زرنگ‌بازی حضرت‌عالی، دزدی‌ست تا با هجمه‌ای خفه‌کننده از جملاتی نظیر :«همه میلیاری می‌خوردن اینم روش !» روبرو شوی...

به قول سعدی علیه الرحمة:

خانه از پای بند ویران است

خواجه در بند نقش ایوان است

زمانی که نباشی

بازنشرتک گویی

در این تنور خورشید، دستمانم سردشان شده است؛ زمانی که نباشی کسی نیست که آن‌ها را محکم میان دستان خود بگیرد. اگر تو بودی ؛ آن‌وقت شاید از گرمای نفست، خون دوباره به دستان یخ‌زده‌ام بر می‌گشت. اما با آتشی که به دلم می‌اندازی چکار کنم؟!

نگاهت بوی هندوانه‌های خانه پدربزرگ را می‌دهد. خواستم کمی بچشم؛ ندانستم در رویای چشمانت غرق شدم. فقط منم و تو. من ایستاده‌ام این پایین و اشک حسرت، صورتم را می‌سوزاند و تو روی لبه بام نشسته‌ای و موهایت را می‌چینی و آن ریسمان طلا را با دستانت به رقص در می‌آوری. می‌نشینی و موهای چیده شده‌ات را به هم می‌بافی با زه کمانت عوضش می‌کنی.

اندوه بزرگیست زمانی که نباشی

تایپوگرافی: احمدرضا

و من این پایین، چشم در چشم آفتابی که قرن‌هاست بر لبه بام نشسته و طلوع نمی‌کند. به انتظار نشسته‌ام.

تیری را در کمان می‌گذاری و به سمتم نشانه میگیری صبا آن را در در هوا می‌قاپد و در قلبم فرو می‌کند. دوباره برای آخرین بار گرما مرا در آغوش می‌گیرد. زیر لب به خنده و بغض می‌گویم:

تیر، رقاصه شعله‌ها، قبل از اینکه از راه برسد؛ تیرش را پرتاب کرد

الله اکبر

تک گویی

من خدایی دارم؛ که صدایش از گلوله‌های شما بلندتر است. خدایی که بخشش از دلارهای نفتی شما بیشتر است. خدایی دارم که از دوستان شما قوی‌تر است. خدایی که از همه مادرها مهربان‌تر است. تعداد فرشتگانی از نیروهای شما بیشتر است.

خدایی هست که از همه شما بزرگ تر است و من آن خدا را دارم. چرا از شما بترسم ؟!

پ.ن : در پی جنبش مردمی تکبیر در پاسخ به حمله تروریستی امروز

ساعتی با طعم دمشق

بازنشرتک گویی

وحشی‌خو تر از کسی که خون بی‌گناهی را به زمین می‌ریزند؛ کفتار هایی بودند که خون ملت را در شیشه کردند و خوردند و بردند و سیری‌شان از خون ملت، به سرشان زد و گفتند که مبارزه با تروریسم مسلحانه نمی‌شود!

همان‌هایی که ژست روشن‌‌فکرانه‌شان عالم را کور کرده بود و در سایه امنیتی که ملت با خون خودشان برایشان به‌وجود آورده بودند نشستند و گفتند چه کسی به ما گفته با فلان پدیده مبارزه کنیم!
همان‌هایی که روی صندلی‌های گرم و نرم نشستند و به اسم ملت به ریش نداشته‌مان خندیدند و حقوق نجومی قانونی کردند. ولی امروز ملت باز هم با دل شکسته خود، فرار نکردند و مثل دیروز که مشروطه را رها نکردند؛ کنار نمایندگانشان ایستادند.

خون آریوبرزن‌های ایران، دوباره به زمین ریخته شد و اگر لازم باشد؛ هزار بار دیگر هم به زمین ریخته می‌شود اما این شیر، هیچ‌گاه سر خم نمی‌کند.

امروز، بار دیگر ثابت کردیم؛ دست روی امنیت و انتخابمان بلند کنید؛ با هشتاد میلیون مشت گرده کرده روبرو هستید. اگر مرد میدان مشت انداختن با ایرانید، بسم الله ...

یادمان نرود؛ دور و برمان کسانی هستند که چندین سال است؛ حس چند ساعت پیش ما را داشتند؛ نعمت امنیت‌مان را فراموش نکنیم و نسبت به کشورهای دور و برمان بی‌تفاوت نباشیم!

در همین راستا بخوانید : نترسید و بمیرید | بسم الله اگر حریف مایی | شما خوبید خیلی | با غم‌انگیزترین ... | قدر زر را زرگر می‌شناسد

منزل ما کبریاست

بازنشرتک گویی

گاهی آن‌چنان بر خوشه این گندم‌های دنیوی پنجه می‌کشیم که فراموش می‌کنیم ستاره‌ای از جنس خدا در دلمان برای همیشه خاموش می‌شود. عمر و زندگی گران‌بها را در بازار فانی‌ها به حراج گذاشته‌ایم و انسانیتمان را در کوره تاریکی‌، به آتش می‌کشیم...

کار دنیا چقدر عجیب است؛ شرافتی که این‌روزها کم‌یاب‌تر از طلا شده است را به چه قیمت‌های ارزانی می‌فروشند! لابد خریدار ندارد شاید هم فکر می‌کنیم به اندازه داریم.

هنوز هم باور نمی‌کنم چشم‌هایمان این‌قدر به‌درد نخور شده باشند؛ چه دیر فهمیدیم که سال‌‌هاست استفاده از چشم‌ها را فراموش کرده‌ایم. چقدر چشم بستن به روی مشکلات دیگران و دیده گشودن به‌روی رازهایشان، برایمان آسان شده است ؟!

سهراب یادت هست؟! گفتی چشم‌هایمان را باید شست؛ جور دیگر باید دید! ببخش که گوش‌هایمان هرچه به نفعمان هست می‌شنود؛ چشم‌هایمان را شستیم ولی به جای اینکه جور دیگر ببینیم؛ شستیم و گذاشتیمشان کنار...

شعر از مولانا ؛ گرافیست احمدرضا

تایپوگرافی از احمدرضا

ما به فلک بوده‌ایم یار ملک بوده‌ایم

باز همان‌جا رویم جمله که آن شهر ماست

خو ز فلک برتریم وز ملک افزون‌تریم

زین دو چرا نگذریم منزل ما کبریاست

رقاصه برگ‌ها

تک گویی

همان آن نامه ناتمامی هستم؛ که به خانه دلت افتاد. همان نامه‌ای که یادشان رفته بود آخرش بنویسند دوستت دارم

همانی که پاکتش بوی نم می‌دهد و کاغذپاره اش ، طعم رویا. همانی که هیچ‌وقت بازش نکردی؛ از گوشه دلت برش داشتی و انداختی توی جیب فراموشی
همانی که اشک ریخت و دل نوشته‌هایش پاک شد
همانی که هروقت سرت را در آغوش زانوهایت قرار می‌دهی ؛ صدای زمزمه‌هایش را می‌شنوی.
وقتی گیسوانت را می‌بافی و چشمانت در سرمه می درخشد. رفتنت را تماشا می‌کنم
و دل پیر من، شاید سال دیگر که برگشتی ؛ مرده باشد


نامه‌ام را تمام کردم ؛ می‌گذارمش روی ایوان ، سال بعد که برگشتی خط آخرش نوشته :
خرداد ؛ رقاصه برگ‌ها دوستت دارم ...