منطق بی‌منطقی

تجربیاتتک گویی

قطار مرگ‌بار امتحانات، کم‌کم به آخر خط نزدیک می‌شود. معلم زیست‌شناسی که نحوه راه رفتنش نشان می‌دهد دارد تمام سعیش را می‌کند که دیده نشود؛ مثل ماه شب چهارده توسط دانش‌آموزان رؤیت می‌شود. پاکت سراسر مهر و موم شده‌ای که دو دستی آن را چسبیده است؛ چیزی جز برگه‌هایی که برخلاف گذشته سریع تصحیح شده‌ند نمی‌تواند باشد.

ترجیح دادم به جای نزدیک شدن به دبیر، خلاصه گفت و شنودها را از نقال‌های مدرسه که تعدادشان هم الحمدلله کم نیست بشنوم. طولی نکشید که نقل قولی از معلم، ابروهایم را به هم بدوزد:

سوال شماره n رو اگه اکثرا غلط نوشته باشن؛ نمرش رو به همه میدم !

در واقع به‌طور ساده‌تر، یعنی اگر همه اشتباه کرده باشند؛ پس کارشان درست است! این حرف نمونه ساده شده حرف و حدیث‌هایی است که همه‌مان در جامعه می‌شنویم. طرف کنتور برق را جوری دست‌کاری کرده که کل اختراعات ادیسون مرحوم را زیرسوال می‌برد؛ آن وقت کافی‌ست معترض بشوی که زرنگ‌بازی حضرت‌عالی، دزدی‌ست تا با هجمه‌ای خفه‌کننده از جملاتی نظیر :«همه میلیاری می‌خوردن اینم روش !» روبرو شوی...

به قول سعدی علیه الرحمة:

خانه از پای بند ویران است

خواجه در بند نقش ایوان است

سهم گربه بود

تجربیاتداستان کوتاه

قدیم‌ترها، مشهد را با زرشک و زعفران و بوی عطر حرم بازارهایش می‌شناختند اما این روزها، عرصه رقابت زعفران و اشترودل (!) آن‌قدر به تنگنا کشیده شده است که اگر روزی از مارکو بپرسند از خراسان چه برای‌مان آورده‌ای و جواب بدهد اشترودل قارچ و گوشت ! جای تعجب ندارد.

خلاصه روزی و شاید هم شبی در سفر به دیار خراسان (که به کوشش شیخش از هنگ کنگ هم خودمختارتر است!) که از شدت سرما استخوان ماموت هم ترک می‌خورد؛ در خیابانی که پیاده‌روهایش پیست اسکی مجانی محسوب می‌شد؛ با سرعتی بس شگرف به سمت هتل درحال حمله بودیم که نور دلربای تابلویی که واژه گرم را فریاد می‌زد؛ ما را به چنگ آورد. پیش از آن‌که متوجه شویم؛ به جلوی دکه رسیده بودیم. فروشنده بنده خدا، از ترس به آغوش ملک‌الموت رفت و برگشت. بنده خدا حق داشت. اگر شما ساعت 3 شب درحالی که با چشمان باز درحال چُرت زدن بودید و ناگهان چشمان بازتان را بازتر می‌کردید و می‌دیدید 5 جفت چشم از میان خرواری خز و پشم به مایکروویو شما زل زده‌اند؛ چکار می‌خواستید بکنید؟!

با زبان بی‌زبانی، حالی‌اش کردیم هرچیز گرمی که داری رد کن بیاد. کورمال کورمال فر را روشن کرد و چند لحظه بعد، 5 بسته محتوی نان که خود نان هم حاوی چیزهایی بود که هنوز هم کسی نمی‌داند چیست؛ جلوی‌مان گذاشت. بعد از پرداخت هزینه‌ای که چند ده‌هزار ریالی می‌شد؛ با خمیازه یک به‌سلامت کش دار تحویلمان داد و روی صندلی‌اش ولو شد.

یخ‌های روی پیست اسکی مجانی (!) را کنار زدیم و روی پله‌های مغازه بسته‌ای نشستیم. سعی می‌کردیم به روی خودمان هم نیاوریم که لنگن‌مان از سوز سرما بندری می‌رود. تا من مشغول شمردن بقیه پول بودم؛ همراهان همدل به جان اشترودل افتاده بودند. من هم خوش‌حال از اینکه یخ دل و روده‌مان باز می‌شود تا اولین گاز را زدم؛ دیدم گربه‌ای که به مراتب وزنش از من بیشتر بود! در دو سه قدمی من، همان‌طور که با چشمان طلبکار مآبانه‌اش به من زل زده؛ درحال رفتن انواع و اقسام حرکات لزگینکا (!) به من می‌فهماند که یا سهمت رو با من شریک می‌شی یا از عذاب وجدان خفت می‌کنم! من هم تکه‌ای از نانش را کندم و انداختم جلوش و به‌خیال اینکه این را خواهد خورد و رفع زحمت خواهد کرد؛ به ادامه مشغول شدم.

گربه چند قدمی جلو آمد و پس از انجام عملیات‌های تشخیص غذا و تحقیقات پیشرفته و بعد از اینکه فهمید گوشت ندارد و کلاه سرش رفته؛ همان‌جا نشست و با نگاهی که از صدتا فحش بدتر بود و میوهایی که اشک هیتلر را هم در می‌آورد؛ کش و قوس می‌آمد! ما هم دلمان سوخت و شروع کردیم تکه تکه گوشت انداختن برای گربه و او هم با هر تکه گوشت یک قدم جلو می‌آمد و مطمئنا اگر یک کیلویی گوشت همراه داشتم؛ مهمان جیب پالتویم شده بود :)

ذوق گربه کردن همانا و نان خالی خوردن همانا ...

اشتراک گذاری مطالب در بیان

تجربیاتتک گویی

پیش‌نوشت : این آموزش خیلی ساده هست و طولانی بودنش بخاطر اینه که توضیحات دقیق داده شدند تا مشکلی پیش نیاد ؛ همینطور ، استفاده از کد اشتراک گذاری نیاز خیلی مهمی برای وبلاگ هست و به خوانده شدنتون کمک می‌کنه ! همینطور این کد هیچ نیازی به جاوااسکریپت نداره و دوستانی که خریداری نکردند هم می تونن استفاده کنن !

اشتراک گذاری

این مشکلی بود که من رو چند وقتی درگیر خودش کرده بود ؛ اگه به ستون سمت چپ مطالب نگاه کنید ؛ بخش اشتراک گذاری رو مشاهده می کنید ؛ این بخش وقتی توی صفحه اصلی هست ؛ آدرس اصلی سایت رو به اشتراک میگذاره ولی وقتی یه مطلب رو باز می کنید ؛ لینک همون مطلب رو در قسمت اشتراک گذاری میاره.

ادامه مطلب

هفت هزار صفحه کتاب

تجربیاتتک گویی

پیش نوشت : چیزهایی که در این مطلب گفته می شود ؛ تجربیات شخصی من هستند ؛ به عنوان مطلب مشاوره ای به آن نگاه نکنید ! اگر حوصله خواندن تمام متن را ندارید ؛ خواندن تنها بخش سوم هم می تواند مفید باشد !

تابستان در راه هست و شروع تابستان ، ینی شروع 1200 ساعت وقت کاملا آزاد (غیر از کلاس و خواب و ...) ، اینکه بخواهیم این تابستان های برگشت ناپذیر را صرف شبکه های ناتمام اجتماعی ، گیم و روزی 4 5 ساعت ولگردی کنیم ، کمی دور از عقل به نظر می رسد ؛ به هر حال ، چیزهایی هست که همیشه نمی شود یاد گرفت و تنها فرصت آن در تابستان پیش می آید ؛ آن هم نه همه تابستان های عمرمان !

برنامه ای که من تابستون پارسال بصورت آزمایشی اجرا کردم و بصورت حیرت انگیزی هم موفق شد ؛ شروع برنامه ریزی برای کتاب خوانی بود ؛ در واقع می خواستم بسنجم که این توصیه هایی که سیاست مداران و دانشمندان و ... درباره کتاب خواندن کرده اند ؛ برای لایک جمع کردن بوده است یا واقعا چیزی را در کتاب خواندن حس کرده اند .

قبلا مطالعه می کردم اما مطالعه جدی نداشتم ؛ برای همین تصمیم گرفتم ، با رمان های جذاب شروع کنم تا وقتی که روی دور افتادم ، برای کتاب هایی که ممکن هست در ابتدا خسته کننده به نظر برسند ، آمادگی داشته باشم .

ادامه مطلب

شما چطور ؟!

تجربیاتتک گویی

نگاهی به لیست بلند و بالای انتخاب ریاست جمهوری می اندازم ؛ خدا قوت دلاوری به کسانی که ده بیست سال است توی انتخابات شرکت می کنند و آخر هم نمی شوند می گویم . وعده ها هم که از فیلم های علمی تخیلی الگو گرفته شده ؛ مردم قدرت خرید ندارد ؛ وعده صد تومان یارانه بیشتر می دهند ؛ دارو در کشور نیست ؛ قول رشد های سی چهل درصدی می دهند . قربان همان شورای دانش آموزی خودمان که نهایت وعده هایشان تاسیس پارک آبی در مدرسه است و به این هجمه از تخیل نمی رسد :)

پناه بر خدا از دولتی که بعضی ای این نامزدها رئیس جمهورش باشند ... پناه بر خدا