زمانی که نباشی

بازنشرتک گویی

در این تنور خورشید، دستمانم سردشان شده است؛ زمانی که نباشی کسی نیست که آن‌ها را محکم میان دستان خود بگیرد. اگر تو بودی ؛ آن‌وقت شاید از گرمای نفست، خون دوباره به دستان یخ‌زده‌ام بر می‌گشت. اما با آتشی که به دلم می‌اندازی چکار کنم؟!

نگاهت بوی هندوانه‌های خانه پدربزرگ را می‌دهد. خواستم کمی بچشم؛ ندانستم در رویای چشمانت غرق شدم. فقط منم و تو. من ایستاده‌ام این پایین و اشک حسرت، صورتم را می‌سوزاند و تو روی لبه بام نشسته‌ای و موهایت را می‌چینی و آن ریسمان طلا را با دستانت به رقص در می‌آوری. می‌نشینی و موهای چیده شده‌ات را به هم می‌بافی با زه کمانت عوضش می‌کنی.

اندوه بزرگیست زمانی که نباشی

تایپوگرافی: احمدرضا

و من این پایین، چشم در چشم آفتابی که قرن‌هاست بر لبه بام نشسته و طلوع نمی‌کند. به انتظار نشسته‌ام.

تیری را در کمان می‌گذاری و به سمتم نشانه میگیری صبا آن را در در هوا می‌قاپد و در قلبم فرو می‌کند. دوباره برای آخرین بار گرما مرا در آغوش می‌گیرد. زیر لب به خنده و بغض می‌گویم:

تیر، رقاصه شعله‌ها، قبل از اینکه از راه برسد؛ تیرش را پرتاب کرد

ساعتی با طعم دمشق

بازنشرتک گویی

وحشی‌خو تر از کسی که خون بی‌گناهی را به زمین می‌ریزند؛ کفتار هایی بودند که خون ملت را در شیشه کردند و خوردند و بردند و سیری‌شان از خون ملت، به سرشان زد و گفتند که مبارزه با تروریسم مسلحانه نمی‌شود!

همان‌هایی که ژست روشن‌‌فکرانه‌شان عالم را کور کرده بود و در سایه امنیتی که ملت با خون خودشان برایشان به‌وجود آورده بودند نشستند و گفتند چه کسی به ما گفته با فلان پدیده مبارزه کنیم!
همان‌هایی که روی صندلی‌های گرم و نرم نشستند و به اسم ملت به ریش نداشته‌مان خندیدند و حقوق نجومی قانونی کردند. ولی امروز ملت باز هم با دل شکسته خود، فرار نکردند و مثل دیروز که مشروطه را رها نکردند؛ کنار نمایندگانشان ایستادند.

خون آریوبرزن‌های ایران، دوباره به زمین ریخته شد و اگر لازم باشد؛ هزار بار دیگر هم به زمین ریخته می‌شود اما این شیر، هیچ‌گاه سر خم نمی‌کند.

امروز، بار دیگر ثابت کردیم؛ دست روی امنیت و انتخابمان بلند کنید؛ با هشتاد میلیون مشت گرده کرده روبرو هستید. اگر مرد میدان مشت انداختن با ایرانید، بسم الله ...

یادمان نرود؛ دور و برمان کسانی هستند که چندین سال است؛ حس چند ساعت پیش ما را داشتند؛ نعمت امنیت‌مان را فراموش نکنیم و نسبت به کشورهای دور و برمان بی‌تفاوت نباشیم!

در همین راستا بخوانید : نترسید و بمیرید | بسم الله اگر حریف مایی | شما خوبید خیلی | با غم‌انگیزترین ... | قدر زر را زرگر می‌شناسد

منزل ما کبریاست

بازنشرتک گویی

گاهی آن‌چنان بر خوشه این گندم‌های دنیوی پنجه می‌کشیم که فراموش می‌کنیم ستاره‌ای از جنس خدا در دلمان برای همیشه خاموش می‌شود. عمر و زندگی گران‌بها را در بازار فانی‌ها به حراج گذاشته‌ایم و انسانیتمان را در کوره تاریکی‌، به آتش می‌کشیم...

کار دنیا چقدر عجیب است؛ شرافتی که این‌روزها کم‌یاب‌تر از طلا شده است را به چه قیمت‌های ارزانی می‌فروشند! لابد خریدار ندارد شاید هم فکر می‌کنیم به اندازه داریم.

هنوز هم باور نمی‌کنم چشم‌هایمان این‌قدر به‌درد نخور شده باشند؛ چه دیر فهمیدیم که سال‌‌هاست استفاده از چشم‌ها را فراموش کرده‌ایم. چقدر چشم بستن به روی مشکلات دیگران و دیده گشودن به‌روی رازهایشان، برایمان آسان شده است ؟!

سهراب یادت هست؟! گفتی چشم‌هایمان را باید شست؛ جور دیگر باید دید! ببخش که گوش‌هایمان هرچه به نفعمان هست می‌شنود؛ چشم‌هایمان را شستیم ولی به جای اینکه جور دیگر ببینیم؛ شستیم و گذاشتیمشان کنار...

شعر از مولانا ؛ گرافیست احمدرضا

تایپوگرافی از احمدرضا

ما به فلک بوده‌ایم یار ملک بوده‌ایم

باز همان‌جا رویم جمله که آن شهر ماست

خو ز فلک برتریم وز ملک افزون‌تریم

زین دو چرا نگذریم منزل ما کبریاست

حرفه‌ای باید

بازنشرتک گوییکتاب

هرکاری که بخواهیم جدی شروع کنیم اما آغازی سفت‌وسخت در آن نداشته باشیم؛ بی بروبرگرد محکوم به شکست است؛ حالا این‌کار می‌تواند آب دادن گلدان‌های مادربزرگمان باشد؛ یا آپولو هوا کردن یا حتی مهم‌تر از همه این‌ها، کتاب خواندن !

خیلی‌‌ از ما (حتی خود من تا چند هفته پیش) فکر می‌کنیم می‌توان روی مبل لم داد و کتابی به دست گرفت و با توهم کتاب‌خوان حرفه‌ای بودن؛ خوش‌حال بود ! درحالی که هر کاری ، محیط خودش را می‌طلبد! با مثالی، چرندیاتم را برای‌تان قابل هضم‌تر می‌کنم :

فرض کنید می‌خواهید یک فوتبال‌یست حرفه‌ای شوید؛ آیا با تمرین در حیاط خانه (که این روزها به زحمت می‌توان نام بالکن برآن گذاشت) به جایی می‌رسید ؟ طبیعتا نه ! چون‌که تمرین فوتبال، پیش‌نیازهای خودش را می‌خواهد؛ مثلا زمین باز ، وجود چند بازیکن دیگر و قس علی هذا ...

کتاب‌خواندن هم در این مورد، با فوتبال بازی کردن فرقی ندارد؛ محیط آرام کتابخانه، در کنار چندین نفر که مانند شما، به زبان خود استراحت و ذهن خود را نرمش می‌دهند؛ به دور از صدای وسوسه‌انگیز رسانه ملی و تلگرام خانمان‌سوز، در امان از صدای ناله دختر همسایه‌تان که برایش خواستگار نمی‌آید ؛ به مطالعه می‌پردازید! اما چرا کتاب‌خانه ؟

ادامه مطلب

کتاب مزرعه حیوانات

بازنشرتک گوییکتاب

مزرعه حیوانات یا فلعه حیوانات که فرنگی ها اسمش را گذاشته اند Animal Farm ، یکی از آن داستان هایی است که کشش زیاد آن ، باعث شد یک شبه کتاب را بخوانم و تمام کنم .

مزرعه حیوانات

این کتاب ، داستان حیوانات مزرعه ایست که از مزرعه دار به ستوه آمده بودند ؛ به هر حال نقشه های برکناری او گرفته می شود و مبارزات سرسختانه ای بین حیوانات و مزرعه دار ها صورت می گیرد . بالاخره مزرعه به دست حیوانات می افتد اما این پایان ماجرا نیست ؛ قضایا مزرعه 180 درجه تفاوت پیدا می کند ؛ قدرت طلبان ، افراد وفادار را از میدان به در می کنند و وضع دقیقا همانی می شود که در زمان مزرعه دار بود ...

این کتاب ، بیان بسیار گیرایی دارد به نحوی که در هنگام درگیری ها آدم را به هیجان وا می دارد و در زمان وقوع اتفاقات غم انگیز ، حس می کردم که آن اتفاقات برای خودم در حال وقوع است. دربخشی از کتاب می خوانیم :

بریده ای از کتاب مزرعه حیوانات

به طور کلی این کتاب داستان انقلاب های شکست خورده جهان و داستان سوءاستفاده دیکتاتورهایی مثل استالین ، هیتلر و ... از به پا خیزی مردم است ؛ از جایی که نوشتن این کتاب ، همزمان با جنگ جهانی دوم بود ؛ طبیعی است که او می خواسته با نوشتن این داستان ، حقیقت حکومت های شبه مردی آن زمان را برملا کند که بسیار هم موفق بوده است .

به هر حال ، بعد از خواندن این کتاب ممکن است این تفکر در شما بوجود بیاید که تمام حکومت های جهان را که به اسم مردم هستند ؛ زیرسوال ببرید اما در واقع ، با استناد به شعارهایی که در کتاب مطرح شده (مثلا برابری و برادری یا همه برابرند اما بعضی برابرترند) می توان به حکومت های کومونیستی آن زمان مثل شوروی و چین اشاره داشت .

فیدبیو خرید قانونی نسخه الکترونیکی

خرید نسخه فیزیکی کتاب سفارش نسخه فیزیکی کتاب   

دانلود کتاب صوتی دانلود نسخه صوتی کتاب        

بهترین عیدی تاریخ

بازنشرتک گویی

با تشکر از رادیوبلاگی ها و اجرای فوق العادشون ؛ حرف دیگه ای نمی زنم ؛ چون زحمت رادیو بلاگی ها اونقد کامل هست که جایی برای حرف باقی نمی مونه

بشونیـــــــــد

پی نوشت : نسخه صوتی مطلب سازت را با بهار کوک کن هم توی فایل بالا هست (با تشکر از خواننده)

برای همه بلاگرهای عزیز ، آرزو میکنم ؛ چراغ وبلاگشون هیچوقت خاموش نشه ؛ همیشه با هیجان پست هایی راجع به بهترین اتفاقات عمرشون تایپ کنن و کامنت ها ، زنجیره ای از دوستی و مهربانی بسازن . امیدوارم خواننده های دانکوب اونقد از شادی بخندن که یادشون بره نظر بزارن (الکی مثلا من خیلی نظر دارم)   :)

آتش نفهمی

بازنشرتک گویی

عشق به میهن ، سال هاست که در بسیاری از ما ، تبدیل به توهمی پوچ و تو خالی شده است . توهمی که ما را کور کرده است تا صدای ناله های فرزندان ایران را نشونیم ؛ ایرانی که در طول سال ها تکه پاره اش کردیم و اکنون نظاره گر بدن خسته و دست و پای شکسته آن هستیم .

این وطن ، همانی که تنها میتوانیم به سه هزار سال پیش آن بنازیم ؛ همانی است که چشم و گوش خود را بستیم تا در دوره شاهان خائن قاجار ، تکه تکه و از هم دریده شدنش را نبینیم .

این عزیز ، همانی است که شرق و غرب ، تا آخرین قطره خون و سرمایه هایش را به سان زالو می مکیدند و در ازای آنچه که برده بودند ؛ بر فقر ما می افزودند .

حال نوبت به ما رسیده است ؛ زمان دردناک آن فرا رسیده تا ما ، فرزندان ناخلف این مادر زجر کشیده ، با نیزه بی توجهی و بی اطلاعی ، به جانش بیفتیم .

بر روی رگ هایش سد حیات بستیم و از خشک شدن ارومیه ، این سرمایه بی نظر لذت بردیم (کلیک) جنگل ها و درختان ، دشت ها و سبزه زار ها ، این جگرگوشه هایش را به نیستی تبدیل کردیم. و با افتخار به جای آن ها ساختمان های سر به فلک کشیده را در جانش فرو کردیم .

نفسش را به شماره انداختیم و او را سرزنش کردیم که چرا آسمانش را دود گرفته یا اینکه چرا گرد و خاک ما را می آزارد ؟

غافل از اینکه هر مادری ، خود را سپر بلای فرزندانش می کند و اگر امروز حال و روز ما اینگونه شده است ؛ باید هیهات بر آورد که چه بر سر این مادر مهربان آورده ایم که یارای حافظت از ما را ندارد ...

آرزوی باران کردیم ؛ اما میهن و طبیعتمان را به گونه ای نابود ساختیم که حتی باران هم ، ثمره ای جز سیلاب فنا برایمان ندارد. آتشی از جهل خود در ایران عزیز به پا کرده ایم و خود در آن می سوزیم. که خود کرده را تدبیر نیست ...

پی نوشت : به توصیه آقاگل ، مستندی که معرفی کرده بودن رو دیدم . بسیار تاثیرگذار و ناراحت کننده بود . پیشنهاد می کنم شما هم ببینید .

دنیای نابود شده

بازنشر

گفتاورد (باتغییر) از آقاگل

.Four years ago, there was a news that said “December 21th is the end of the world
.I always think about it and I have believed that it is true
.We don’t understand but we have completely destroyed ourselves and the world
.For destroying the world, there is no need to use Hydrogen weapons or special and smart robots
When our ears are incapable to hear the moan of oppressed and hungry children, it means that we have been destroyed. Human without kindness and love, is as valuable as a dead animal

(Meaning of word (click

ادامه مطلب