قلب ایران

تک گویی

ایران، این گربه در هیاهوی جهان آرام گرفته، دیشب دلش شکست. کرمانشاه، قلب این گربه بود. وقتی لرزید، شانه های ایران هم از اشک تکان می خورد. کردها، حافظ و سپر برای ایران بوده اند. هرگاه این گربه ناراحت می شد، قلبش می شکست. امروز قلب مردمی که قلب ایرانند شکسته است. تاریخ این مردم را فراموش نمی کند، ما هم فراموششان نکنیم. امروز درد کرمانشاه تسلیت نیست وقتی جگرگوشه هایش زیر آوار غفلت ما جان می دهند ...

زلزله کرمانشاه

طراحی شده توسط صدراگرافی

گم شدگان پیداییم

تک گویی

گاهی وقت‌ها، بعضی لحظه‌ها، وقتی همه پیدایمان می‌کنند؛ خودمان را گم می‌کنیم. وقتی گم شویم؛ فرق نمی‌کند نوک قله ایستاده‌ایم یا در منجلاب نابودی دست و پا می‌زنیم. پرنده در قفس، بخندد ذوقش می‌کند؛ بنالد ذوقش می‌کند. عاشق شود دوستش دارند؛ دلش بکشند هم می‌خواهندش. ذوقش می‌کنند و دوستش دارند چون زبانش را نمی‌فهند. اما آزادی، خود رساترین زبان است. زبانی که هرکسی آن را می‌فهمد. با پرنده آزاد می‌توان خندید؛ می‌توان با او گریست به رویا رفت یا با حقیقت‌ها روبرو شد.

اگر پرنده درون‌مان را اسیر قفس زندگی و این و آن کردیم؛ آن وقت هرچه از دلمان رد شود را دوست داریم و ذوقش را می‌کنیم. آن وقت زبان نفهم می‌شویم و خودمان را گم می‌کنیم. کسی که نداند کجاست؛ به هر سمتی برود به بیراهه رفته. در بیراهگی نمی‌توان جاودان شد.

آن‌که می‌داند خوب زندگی کرده و آن‌که بد بودن را انتخاب کرده؛ خودشان را گم نکردند. راه‌ها فرق دارد اما می‌دانند کجا ایستاده‌اند. اما ما بدبخت بیچاره‌ها، گم می‌شویم میان مرز بی‌نهایت خوبی و بدی. دلمان خوبی می‌خواهد؛ دستمان بدی می‌کند. دست و دلمان که در جنگ باشد؛ تنها بازنده این میدان ماییم...

در بیابان فنا گم شدن آخر تا کی

ره بپرسیم مگر پی به مهمات بریم

-حافظ

مرده بود ولی آزاد بود

تک گویی

گرم بود ولی گرمم نبود. از تاکسی پیاده شدم. کرایه را دوبرابر گرفته بود. از رنگ زرد و چراغ شکسته اش معلوم بود به کرایه اصلی رضایت نمی دهد. به خودم قول داده بودم سوار تاکسی هایی که رنگ زردشان فریاد می زند کرایه یک کورس را دوبرابر خواهند گرفت نشوم ولی آن روز عجله داشتم. نمی دانم برای چه اما مثل ماهی قرمز توی تنگ ، خودم را به دیواره های تنگ درونم می کوبیدم. مقصدم را نمی دانستم، فقط برای بیرون آمدن تقلا می کردم. شاید مثل ماهی فکر می کردم بیرون از تنگ، اقیانوسی در انتظارم است اما چه کسی می داند؟ شاید آن بیرون، میز خاک گرفته ای انتظارم را می کشید.

بگذریم. راه نه چندان طولانی خیابان تا کوچه را طی می کردم. تازه یادم آمده بود که تاکسی، دیرتر ترمز کرده بود و راه من را طولانی تر می کرد. ماهی بیشتر خود را به تنگ می کوبید. صدای برخورد ماهی با شیشه هیچوقت شنیده نمی شود اما حتما برای ماهی دردناک است.

تقریبا چشمانم درب سفید خانه را می دید. اکثر درهای کوچه سفید بودند اما این سفیدش فرق می کرد. دستانم جیب هایم را به بازپرسی از کلید دعوت کرده بودند. اما کلید نبود. ماهی فهمیده بود که شیشه برایش کاری نمی کند. به سطح آب آمده بود و گهگاهی سرش را از تنگ بیرون می آورد.

بدون مکث، از جلو در رد شدم. سعی کردم وانمود کنم در وجود ندارد اما وجود داشت. آنجا ایستاده بود و نمی گذاشت داخل شوم. سرعتم را به مقصد انتهای کوچه بیشتر کردم. دیگر گرم نبود اما من گرمم بود.

قبل از آنکه بفهمم، به پارک رسیده بودم. بچه دو سه ساله ای به زحمت راه می رفت. حتما تازه راه افتاده بود. هر چند قدم را که می رفت، خود را زیرپایی می کرد که به زمین بخورد. درست وقتی ماهی خود را از تنگ بیرون پرت می کند و دوباره به داخل می کشد. چشمانم دقیق تر شدند. پلاستیکی پر از آب در دست بچه بود. به حوض که رسید، ماهی را به درون حوض ازاد کرد. حداقل ما آدم ها فکر می کنیم ماهی آزاد شد. شاید خود ماهی هم اولش همین فکر را می کرد. ماهی چند دور زد و خود را به دیواره حوض می کوبید. به محدودیت راضی نمی شد. به سطح آب آمد و خود را به بیرون پرت کرد. هیچکس ندید که ماهی بیرون افتاد. شاید من هم ندیدم. ماهی دیگر مرده بود ولی آزاد بود. آخرین ماهی آزاد دنیا ...

شبکه‌اجتماعی، پیام‌رسان، وبلاگ !

تک گویی

قاطی‌کن‌ترین و همین‌جوری استفاده‌کن‌ترین ملت دنیا ما ایرانی‌ها هستیم! در واقع تمام مشکلات دهشتناکی که در شبکه‌های اجتماعی/پیام‌رسان‌ها یا وبلاگ‌ها بوجود می‌آید هم عاملش همین ندانم کاری‌های ما هست! اینکه بدانیم کدام نرم‌افزار پیام‌رسان یا کدام شبکه اجتماعی برای چه کاری است و چطور باید از آن استفاده کرد؛ کمک زیادی به دسته بندی اطلاعات و چرت و پرت‌هایی که در فضای مجازی پرتاب می‌کنیم می‌کند. 

برای شروع باید ساختارهای وبلاگ، شبکه‌اجتماعی و مسنجر را درک کنیم! سکته نکنید؛ فرار هم لازم نیست. در واقع چیز زیاد سختی نیست و دانستنش باعث می‌شود بفهمیم چه چیزی را باید در کجا گذاشت. مثلا اگر کانال تلگرام یا پیج اینستاگرامتان را به عنوان وبلاگ استفاده کنید؛ طبیعی هست که کسی حاضر نیست در آن‌جا مطالب کیلویی ما را بخواند. برعکسش هم فاجعه‌بار تر از اولی خواهد بود!

ادامه مطلب

نگاهی به کتاب‌هایم

کتاب

به دعوت از مسترمرادی عزیز، به راه پررهرو هولدن گرامی پیوستم. اولش نمیخواستم شرکت کنم؛ نمی‌دانم این چه طلسمی‌ست که به ما دهه هشتادی‌های فلک زده مظلوم ! کتاب هدیه نمی‌دهند و اگر هم بدهند؛ امضایی، یادگاریی ، تقدیم به تو گودزیلای دلبندم و یا حتی از طرف کسی که دوستت ندارد و این‌جور چیزها ندارد.

بگذریم، معمولا صفجه اول کتاب‌هایم، خلاصه‌ یا جمله‌ای درباره نحوه و زمان خرید جا خوش کرده است؛ بیشتر برای این است که اگر بعدا کتابی را برداشتم و ورق زدم؛ بدانم ارزش دوباره خواندن دارد یا نه و یا اگر کتابی دیدم ؛ ببینم نویسنده‌اش بدرد می‌خورد یا یکی از این روزنامه‌نگارهای زرد بوده که با پاچه‌خاری این و آن، خودش را بالا کشیده و با ارث پدری اش ، دو سه هزار جلد از کتاب خودش را خریده و عشق و حال می‌کند!

به هرحال، چندتایی کتاب بصورت رندوم انتخاب شده‌اند که به این صورت هست:

لیست اول کتاب‌ها

لیست دوم کتاب‌ها

دست آخر دعوت می‌کنم از اهل کتاب‌های بیان، نویسنده‌های عزیز وبلاگ کتاب‌خوار و کافه‌کتاب که توی این بازی‌وبلاگی شرکت کنند :)

بعدانوشت: برای مشاهده عکس با کیفیت جلد کتاب‌ها و دست‌خط وحشتناک این‌جانب، اینجا ، اینجا ، شاید اینجا و حتی اینجا و در نهایت اینجا را را کلیک کنید :)

به قداست قلم

تک گویی

بیچاره قلم، اگر رادیوبلاگی‌ها (خدا رفتگانش را بیامرزاد و ماندگانش را عمر جاودان دهاد :) یادی از او نمی‌کرد؛ گوشه‌ای خاک خورده و تنها می‌افتاد و تولدش را در انتظار مرگی که در چند قدمی‌اش ایستاده به فراموشی می‌سپرد؛ هرچند یک روزی گذشته اما خواندن این مطلب خالی از لطف نخواهد بود! 

 

طراحی شده توسط احمدرضا - روز قلم

طراحی شده توسط احمدرضا - روز قلم

ادامه مطلب

2

دلی دارم بلندایش سپهر است

سری دارم که از عشقت به مهر است

فدایت هم سر و هم دل بهارم

گمانم رنگ رویت سبزه چهر است

1

این دشت بهشتی است که سرمست نیست

هشتاد بود بهشت؛ آن هشت نیست

با نغمه شوق بلبل و مرغ سحر

راه من و این دشت به برگشت نیست

باتلاق کنکور

مدرسه نوشت

حکایت ما دانش‌آموزان در آموزش و پرورش، حکایت نوزادی است که او را در تشت آبی غرق کنند؛ بعد برای نجاتش، آتش زیر تشت به پا شوند تا آب به جوش آید و بخار شود که از خفه شدنش جلوگیری کنند، در پایان هر صفحه این تراژدی، نوشته‌اند پایان اما هزار صفحه دیگر تا انتهای کتاب مانده و هزاربار، این داستان تکرار و تعریف می‌شود، بی‌آنکه تمامی داشته باشد...

ادامه مطلب

روزه‌خوار

داستان کوتاه

پیچیدم توی کوچه پشت خانه‌مان، دلم می‌خواست زودتر به مقصد برسم اما پاهایم عجله‌ای نداشتند. هنوز دو سه ساعتی تا ظهر مانده بود ولی خورشید، تئاتر جهنم به نمایش گذاشته بود. سعی کردم خودم را در سایه درختان که خسیسانه آن را از من می‌ربودند، جا کنم. کوچه خلوت بود؛ معمولا هیچ وقت شلوغ نمی‌شد. به این فکر می‌کردم که من و گنجشکی که از چنگ گرما به سایه‌ای می‌گریزد، تنها روانی‌های حاضر در کوچه هستیم...

از صدایی که از پشت سرم می‌آمد؛ فهمیدم یک موتوری هم به جمع دیوانه‌ها اضافه شده؛ صدای به سان خرطوم فیل اگزوزش، ثابت می‌کرد که از آن مدل‌هاییست که حتی اسمش را نمی‌دانم! خودم را به آغوش پیاده‌رو انداختم، به‌هرحال، احتیاط شرط عقل، در مواجهه با موتورسواری بود که ساعت‌ها از آفتاب پس کله‌ای خورده بود و حتما مخش تاب برداشته بود :)

پیاده‌رو، انتهای کوچه‌را آشکار می‌کرد. دو سه کارگر، روی بام ساختمان ناتمامی کار می‌کردند؛ قطرات عرق روی پوست آفتاب سوخته‌شان، برق می‌زد و بر پیرهن خاکی‌شان می‌چکید. پاهایم قبول کرده بودند که باقی راه را با سرعت بیشتری ادامه دهند؛ کمی جلوتر، روبروی ساختمان درحال ساخت، کارگر دست تنها، خانه را نما می‌کرد. چشمانش خستگی را منعکس می‌کرد، تنها کاری که از دستم بر می‌آمد؛ گفتن خدا قوت بود، افسوس که این‌کار را هم نکردم.

به خیابان رسیده بودم، با صدای بوق ملتمسانه تاکسی‌ها، برای سوار کردنم به خودم آمدم. دلم می‌خواست برای تک‌تکشان توضیح می‌دادم که آن‌ور خیابان کار دارم و لازم نیست بوق‌هایشان را توی سروکله‌ام بکوبند. به هر زحمتی بود؛ خودم را به آن‌طرف رساندم. بارها از او چیز خریده بودم اما حالا هرچه نگاه می‌کردم، نبود که نبود. بعد از چند ثانیه زل زدن به مغازه‌های اطراف، یادم آمد چند قدمی آن‌طرف‌تر است.

وارد شدم؛ کولرگازی قدیمی، لوازم‌التحریر را به تکه‌ای از بهشت مبدل کرده بود. با همه صحبت‌های گرمی داشت؛ با وجود اینکه من‌را نمی‌شناخت، سلام و احوال‌پرسی گرمی کرد، اهل معطل کردم نیستم. گفتم مداد B5 و فلان چیز را می‌خواهم، بدون اینکه حرفی بزند به انتهای مغازه رفت، چند بسته مداد را وارسی کرد، حالت چهره‌اش نشان می‌داد B5 را پیدا نکرده، فرصت را غنیمت شمردم و نگاهی به خودکار‌ها و دفترهای هفتاد رنگ انداختم.

بالاخره با جلو آمد، چیزی در دستش بود؛ اول اهمیت نمی‌دادم اما بعد فهمیدم قمقمه است؛ لیوانی بر روی سرش پیچ شده بود که احتمالا با حفظ سمت نقش درپوش را هم بازی می‌کرد؛ خیالات مغزم، فریاد می‌زدند که آبی تگری را در دل خود پنهان کرده است؛ شاید هم شربتی چیزی بود! با تعجب نگاهش کردم، توی دلم می‌گفتم:«آخه فلان و بهمان شده؛ توی مغازه، موقع گرما، جلوی مشتری بی‌چاره که لب‌هایش از کویر لوت خشک‌ترخ؛ جای روزه‌خواریه؟»

قمقمه را کمی بالا آورد، همان‌طور که برای باز کردن لیوان رویش تلاش می‌کرد، خودم را آماده می‌کردم که به یک تیکه جانانه مهمانش کنم. بالاخره لیوان باز شد، قمقمه پر از مدادهای طراحی بود! جاخوردم، شاید هم خشکم زده بود. قمقمه را روی میز گذاشت و شروع کرد به گشتن دنبال B5. نفسم بالا نمی‌آمد، شانسی یکی از مدادهای قمقمه را برداشتم، B3 بود. به دروغ گفتم:«همین هست! ب پنجه.»

هزینه را حساب کردم و خودم را از مغازه بیرون انداختم، در راه بازگشت به خانه کارگرها را دیدم و قطرات عرق که روی پیشانی‌شان می‌درخشید، حالا من هم شبیه‌شان بودم با این فرق که قطرات شرم، پوستم را می‌سوزاند...