یک قدم تا فتوشاپ

تکنولوژی

در عصری زندگی می‌کنیم که زندگی بدون کامپیوترها معنی نمی‌دهد. در زمانه‌ای که به دست گرفتن موس و کیبورد، مثل استفاده از قاشق و چنگال اهمیت دارد. اگر برگردیم به ده سال پیش، کمتر کسی پیدا می‌شود که بخواهد فتوشاپ یاد بگیرد. ولی امروز، فتوشاپ مثل مهارت نقاشی و خطاطی، مورد علاقه خیلی‌هاست. از طرفی در این دوره و زمانه که کسی حال و حوصله کلاس حضوری و دردسرهای رفت و آمد را ندارد؛ همه دست به دامان یار نسبتا رایگان همیشگی می‌شویم. اینترنت !

طراحی گرافیکی

برای شروع، تقریبا هر علاقه‌مند نوپایی با سرچ عباراتی مثل "آموزش فتوشاپ" ، "آموزش فتوشاپ در یک هفته" ، "ویدئو آموزش فتوشاپ" و "یادگیری آنلاین فتوشاپ" کارش را شروع می‌کند. این دقیقا همان خشت اولی‌ست که معمار تازه‌کار ما کج می‌گذارد.

ادامه‌مطلب

رولینگ و قلم سحرآمیزش

کتابفیلم

مجموعه هفت جلدی هری‌پاتر، معروف‌ترین کتاب سبک کودک و نوجوان تاریخ به شمار می‌رود. تقریبا همه ما دهه هشتادی‌ها و اکثر دهه هفتادی‌ها هری پاتر را خوانده‌اند یا مجموعه فیلم‌هایش را دیده‌اند و به‌زودی هیولاهای متولد دهه نود هم به جمع ما می‌پیوندند! امروز 9 مرداد به بهانه تولد جی.کی.رولینگ -خالق دنیای هری‌پاتر- نگاهی عمیق‌تر به کتاب‌هایش می‌اندازیم. 

هری پاتر

به گفته خانم رولینگ، داستان هری پاتر را وقتی یک روز که در قطار بوده خلق کرده است:

در خلال چهار ساعت تأخیر قطار، به‌سادگی نشستم و به فکر فرورفتم، همه جزئیات در ذهنم شکل گرفتند، تصویر پسرکی لاغر و نحیف، با موهای پرکلاغی که عینکی به چشم دارد و هیچ نمی‌داند که یک جادوگر است، برای من بیشتر و بیشتر، شکل واقعیت به خود می‌گرفت.

هری‌پاتر می‌توانست یک داستان عادی مثل خیلی از داستان‌های دیگر باشد. مثل خیلی از کتاب‌های دیگر که پس از چاپ سال‌ها گوشه کتاب‌فروشی‌ها خاک می‌خورند تا اینکه به دست بازیافت سپرده شوند. اما چرا سرنوشت هری‌پاتر چیز دیگری بود ؟

ادامه‌مطلب

سیر تا پیاز گیاه‌خواری (۱)

چندقسمتیروزنامه
 
برای مطالعه سایر قسمت‌های این مطلب اینجا را کلیک کنید

این مطلب نوشته شده تا واقعیت‌هایی از گیاه‌خواری که پشت عکس‌های پر زرق و برق و لوکس اینستاگرام پنهان شده است را بازگو کند. اشتباه نکنید. این پست بر علیه یا در حمایت از گیاه‌خواری نوشته نشده است. در این نوشته نهایت سعی من بر این بوده که داستان از چهارچوب علمی و منطقی خود خارج نشود!

ادامه‌مطلب

ای خوزستان

روزنامه

ای خوزستان، خورستان مهربان، خوزستان بی‌امان، خوزستان جاودان، ای پدر پیر ایران؛ ببخش!

خوزستان ببخش که رسم فرزندی را به جا نیاوردیم. شب و روز سختی کشیدی؛ ذره ذره کنار شعله‌های نفت آب شدی و ما، ما سی فرزند ناخلفت، دست‌رنجت را خرج عیاشی‌هایمان کردیم. ببخش ما را که زمانی که کمرت خمیده شد؛ چیزی باقی نمانده بود تا مرهم زخم تنت کنی. ددر حالی که نان شب نداشتب؛ هرچه بود به ما بخشیدی تا آب توی دلمان تکان نخورد.

ببخش که هشت سال یک‌تنه و بی‌منت ایستادی و زخم خوردی تا دست دشمن به ما فرزندانت نرسد. آن‌قدر صاف و بی‌ادعا بودی که به همین زودی فداکاری‌ها و شجاعت‌هایت را فراموش کردیم. فراموش کردیم مین‌هایی که ترکش شده‌اند در تن خسته‌ات. فراموش کردیم که هشت سال زیر بمب‌های شیمیایی صدام یک نفس راحت نکشیدی. ببخش که بعد از سی‌سال هنوز زخم‌هایت باز است و درد‌هایت التیام نیافته.

ببخش که کارون، این شاهرگ مبارکت را سد کردیم و قطره‌قطره خونت را کشیدیم. ببخش که امروز جانی در تنت و آبی برای لبان خشکیده‌ات نمانده. امروز آبی نیست تا نخل‌های سر به فلک کشیده‌ات را سیراب کند و به مردم سرفرازت آسایش بخشد. ای پدر عزیز، ای پدری که با لبان خکشیده و کمری خمیده، با هزار زخم و درد هنوز استوار ایستاده‌ای! ای پدری که چشمان نورانی‌ات بلای جان دشمنان است؛ ما را ببخش.

ببخش که حتی نمی‌توانی یک نفس راحت بکشی؛ ببخش که سینه استوارت، سینه‌ پر رمز و رازت را از ریزگرد‌ پر کرده‌ایم، صدای نفس‌نفس زدنت را شنیدیم و مانند فریادهای کمکت نشنیده گرفتیم.

ببخش که مردمت را تحقیر کردیم و خود را از تو برتر خواندیم. این فرزندانت را که نان و آب و هوایت را به یغما بردند و نژادپرست شدند و مغز‌های تهی خود را از دل بزرگت بهتر خواندند ببخش. ببخش من فارسم و تو عرب راه انداختیم و از همه چیز محرومت کردیم. ببخش که تازیانه تبعیض را بر دستان پرتوانت فرود آوردیم و  فراموشت کردیم.

خوزستان! بخشندگی‌ات به بزرگی کارون است که همه این سال‌ها ما فرزندان خطاکار و ظالمت را بخشیده‌ای و هربار به کمکت نیاز داشتیم؛ دستمان را گرفته‌ای.  راستی خدا چقدر دوستت دارد که دردانه‌ات خرمشهر را خودش آزاد کرد. ای کاش همان خدا به ما قدری فهم بخشد تا خرمشهر آزاد را برایت آباد کنیم...

بشنویم: آهنگ خوزستان از محسن چاووشی (آهنگ بصورت رایگان توسط خواننده منتشر شده است)

پی‌نوشت: امروز که خوزستان بیش از هر زمان دیگری به ما نیاز دارد؛ نوشتن برایش، حداقل وظیفه هر فردی است که خود را اهل‌قلم می‌داند. با قلم به یاری خوزستان عزیز برویم؛ شاید فریاد قلم‌هایمان آن‌هایی را که گلوی این مردم را به ظلم فشرده‌اند؛ از خواب بیدار شوند...

دخترک فال‌گیر؛ پیرزن فالگیر

داستان کوتاه

دخترک فال‌گیر در هر کوچه و خیابانی، هر شهر و روستایی از آفریقا گرفته تا اروپا پیدایش می‌شود. هر روز صبح زود می‌آید؛ می‌نشیند گوشه پیاده‌رو و جعبه فال‌هایش را می‌گذارد جلویش و منتظر می‌شود که عاشقی، چشم به‌ راهی، احمقی چیزی پیدا شود و یکی از فال‌ها را بخرد. در سرما و گرما، روز و شب همان‌جا می‌نشیند و فال می‌فروشد.

امروز هم مثل روزهای دیگر است. ساعت 10 11 صبح است و هرکس با عجله می‌دود تا به کارش برسد. یکی به سمت بانک و دیگری در پی اتوبوس می‌رود. چشمش به کوچه خلوت روبرو می‌افتد. این‌بار شلوغ است. ده بیست نفری فریاد می‌زنند و با پلاکاردهایی از کوچه بیرون می‌آیند. به نخست‌وزیر پرت و پلا می‌گویند و اعتراض می‌کنند. رفته رفته جمعیت 20 نفره به سیلی 200 نفره مبدل می‌شود. همه یک‌صدا فریاد می‌زنند و نخست‌وزیر و کابینه‌اش را لعن و نفرین می‌کنند. روزهای بعد تظاهرات سنگین‌‌تر می‌شود. پلیس با مردم درگیر می‌شود. طرفین چند نفری تلفات می‌دهند و کار به رسانه‌های بین المللی کشیده می‌شود. یک‌روز دخترک در گوشه روزنامه‌ای خبر حمله مردم به نخست‌وزیری و روز دیگر خبر سرنگونی‌اش را می‌خواند.

مردم به خیابان می‌آیند و چند هفته جشن برپا می‌شود. نخست وزیر جدید، با وعده حمایت از فقرا و رفاه انتخاب می‌شود. بارقه‌هایی از امید در دل دخترک جان می‌گیرد؛ با خودش فکر می‌کند که او هم بالاخره می‌تواند شب‌ها گوشت بخورد، به دانشگاه برود و یک روز معلم بشود. ماه‌ها می‌گذرند اما خبری نمی‌شود. یک روز نخست وزیر جدید در تلویزیون اعلام می‌کند که در شرایط وخیمی قرار دارند. چند روز بعد مغازه‌دارها ورشکستگی خود را اعلام می‌کند. وزرا یکی پس از دیگری استعفا می‌دهند.

کوچه خلوت همیشگی دوباره شلوغ می‌شود اما این‌بار فرق می‌کند. صدای چکمه‌های نظامی جای فریاد مردم را می‌گیرد. تانک‌ها به خیابان می‌آیند. صدای هلیکوپتر در همه جای شهر شنیده می‌شود. هیچ‌کس نمی‌داند چه خبر است. چند ساعت بعد صدای تیراندازی به گوش می‌رسد. برنامه‌های تلویزیون قطع می‌شوند. فردای آن روز صدای نتراشیده‌ای بلندگوهای شهر را به صدا در می‌آورد. اعلام حکومت نظامی می‌شود. کودتای نظامی شده و نحست وزیر جدید هم سرنگون ... . برنامه‌های تلویزیون دوباره وصل می‌شوند. ژنرال قوی‌هیکلی در تلویزیون ظاهر می‌شود. وعده حمایت از نیازمندان را می‌دهد. دخترک دوباره امیدوار می‌شود، رویایی که تا دیروز ناممکن بود، در تصوراتش ممکن می‌شود. خود را در دانشگاه تصور می‌کند و از ته دل می‌خندد.

یک‌سالی از سخنرانی ژنرال می‌گذرد. دخترک هنوز هم همان‌جای همیشگی می‌نشیند. فال فروختن ممنوع شده و به جای فال، عکس ژنرال‌های عالی رتبه و کتاب‌هایی که عضویت در ارتش را تشویق می‌کنند می‌فروشد. صدای بلند و مهیبی به گوش می‌رسد. این‌بار نه از کوچه بلکه از آسمان است. دود از ساختمان خیلی دوری بلند می‌شود؛ از صحبت‌های مردم وحشت‌زده می‌فهمد جنگ است. چند هفته بعد فراخوان برای شرکت در جنگ را می‌دهند. خیابان‌ها خیلی خلوت‌تر شده است. مدام حکومت نظامی اعلام می‌شود. چند ماه بعد، کوچه روبرو دوباره شلوغ می‌شود. این‌بار هم صدای پوتین زمین را می‌لرزاند اما این‌بار لباس نظامی‌شان فرق می‌کند، پرچمشان هم همینطور. شهر تحت کنترل نیروهای دشمن در آمده است ...

سال‌ها از این اتفاق می‌گذرد؛ دخترک فال‌گیر، اکنون پیرزن فال‌گیر است. پیرزنی که تا به حال صدها بار شلوغ شدن کوچه و وعده و امید و ناامیدی را به چشم دیده است. همه آمدند و رفتند و او هم‌چنان فال‌گیر ماند اما امروز چیزی می‌داند که دیروز نمی‌دانست:

هیچ‌کس تو را نجات نمی‌دهد؛ هیچ عقیده و سیاستی دستت را نمی‌گیرد. وعده هیچ حاکمی زندگی‌ات را تغییر نمی‌دهد. غیر از خودت. زمانی موفق می‌شود که از جایت بلند شوی و برای آرزوهایت تلاش کنی و بجنگی. اگر تلاش کنی؛ هیچ محدودیتی مانعت نخواهد بود.

دنیا پر است از دخترک‌های فال‌گیر. کسانی که منتظرند کسی بیاید و نجاتشان بدهد. این‌ها به امید واهی زندگی می‌کنند و هر روز به امید آمدن سردمداری جدید از خواب بیدار می‌شوند. غافل از اینکه تنها راه نجات هرکس، خودش است. شاید من و شما هم دخترک فال‌گیر باشیم. مایی که یک‌روز چاره را سوسیالیسم می‌بینیم و روز دیگر به آغوش لیبرالیسم می‌گریزیم. مایی که یک‌روز پادشاهی پارلمانی می‌خواهیم و روز دیگر جمهوری دموکراتیک. مایی که 100 سال است در خیابان فریاد می‌زنیم و می‌خواهیم وزیر و حکومت و جهان و هزار نوع کوفت و زهر مار دیگر را تغییر دهیم الا خودمان! بیاید یک بار هم که شده تغییر را از خودمان شروع کنیم. بیایید بعد از 100 سال فریاد کشیدن، خودمان را تغییر دهیم. فقط خودمان را

ستوان دانش‌آموز

مدرسه نوشت

روزها فکر من این‌ست و همه شب سخنم که چرا این سنت و رسم قدیمی و غلط، که شاید از زمان مکتب‌خانه‌ها باب شده باشد؛ هنوز به جا مانده است؟ تفکر وحشتناکی که دانش‌آموز را به چشم یک نظامی می‌بیند و می‌خواهد از دل روحیه باطراوت و نوشکفته نوجوان، جسمی مُرده و بی‌روح بیرون بکشد. امروز، در تب و تاب قرن 21، هنوز کسانی هستند که فکر می‌کنند با اجبار دانش‌آموز به تراشیدن سرش یا پوشاندن یونیفرم نچندان جذاب به او، آموزش نظم می‌دهند. در این پست، به برسی انگیزه‌های این‌کار، نتایج آن و اثرگذاری‌اش می پردازیم.

  • از کجا آمده است آمدنش بهر چه بود؟

بیایید فرض کنیم که رسم تراشیدن مو، بر می‌گردد به دوران مکتب و ملا. زمانی که پیرمردهای خشک و عبوس، خود را موظف می‌دانستند کودکانی را که از دیوار راست بالا می‌رفتند و زمین و زمان را بهم می‌ریختند، به زمین بدوزند. شاید تراشیدن موها، نوعی زهرچشم بوده یا ابزاری بوده برای کنترل شیطنت‌های کودکان آن زمان.

اگر بخواهیم کمی مهربان‌تر به قضیه نگاه کنیم، ملاها افرادی مذهبی بودند که به مسائل بهداشتی هم آگاهی دست و پا شکسته‌ای داشتند. در آن زمان که هر روز دوش گرفتن و صابون آنتی‌باکتریال و شامپو ویتامینه و از این کوفت و زهرمارها نبود، به مکتبی‌هایی که از صبح تا شب در خاک و گِل می‌پلکیدند، دستور می‌دادند که کپرهای بی‌صاحبشان را بتراشند تا از گزند آلودگی و کچلی و عفونت در امان باشند.

دلیل دیگر این هست که در آن دوران، نظام و سپاه، نشانه قدرت بود به همین جهت، شاهزاده‌ها و آقازاده‌ها و درس خوانده‌ها، در ابتدا مشق نظامی و نظامی‌گری می‌آموختند؛ سپس به کار مورد علاقه خود می‌پرداختند. با این حساب، باسوادهای آن زمان نظامی هم بودند و معلم‌ها، طعم پادگان را چشیده بودند و قند فرماندهی به دهانشان مزه کرده بود. پس دانش‌آموز فلک‌زده را فلک می‌زدند و اخم می‌کردند و مو می‌تراشیدند.

دلیل و حدس و گمان زیاد است ولی چیزی که مشخص و بر همگان واضح و مبرهن است، این است که دلایل و توجیهات آن زمان، امروز بی‌معنی هستند. پس چرا این سنت غلط، تا امروز به جا مانده ؟

  • به کجا می‌رود آخر؟ ننماید وطنش!

اگر تا اینجای مطلب را خوانده‌اید؛ احتمالا به خودتان گفته‌اید که چارتا نخ مو که ارزش این اداها رو نداره! یا ما هم بچه مدرسه‌ای بودیم، موهامونو کوتاه کردن. بقیه هم بکنن چه عیبی داره؟ اگر کمی دندان مبارک را روی جگر بگذارید؛ خواهم گفت (یا بهتر است بگویم نوشت) که چه ایرادی دارد :

1. تربیت نسل قانون‌شکن: هرچه قوانین وضع شده ظالمانه‌تر و بیهوده‌تر باشند؛ قانون‌گریزی هم بیشتر خواهد بود. مثلا فرض کنید کشور آلفا دو قانون دارد. ممنوعیت آب خوردن و ممنوعیت دزدی، مشخص و واضح است که نمی‌شود آب نخورد پس تابعین کشور آلفا دیر یا زود قانون اول را خواهند شکست و آب می‌نوشند. خب تا اینجای کار، مشکلی نیست و کسی هم آسیب نمی‌بیند اما مشکل اینجاست که حالا ما جامعه‌ای داریم که طعم شکستن قانون را چشیده است. دیر یا زود، آمار دزدی در کشور آلفا هم زیاد می‌شود چون احترام و ارزش قانون، به واسطه قانون بد و شکسته شدن آن ریخته شده است. قانون تراشیدن مو با نمره 20 و پوشیدن لباس فرم هم همینطور است. دیر یا زود، تعدادی از دانش‌آموزان از اصلاح مو سرپیچی می‌کنند. به دلیل تعداد زیاد قانون‌شکنان و اهمیت کم این قانون، نهاد نظارتی (مثلا معاونت مدرسه) برخورد نمی‌کند. چند روز بعد، اسلحه وارد مدرسه می‌شود. در امتحانات تقلب می‌شود و درگیری فیزیکی با کادر مدرسه بوجود می‌آید. چرا؟ چون به دانش‌آموز این فرصت را داده‌ایم که از قوانین تخطی کند و آب که از سر گذشت؛ چه یک وجب چه صد وجب

2. نفرت از مدرسه: پدری را تصور کنید که اجازه آب خوردن در لیوان را به فرزندش نمی‌دهد. کودک فلک‌زده هرچه از پدر درباره دلیل می‌پرسد؛ جوابی غیر از مزخرفات عهد قاجار نمی‌شنود. مشخص است که کسی با آب خوردن در کاسه نمرده است اما در ذهن نوپای این کودک، نفرت از پدری که چنین کاری با او کرده است شکل می‌گیرد. دوره نوجوانی، زمانی است که هرکس بیشتر برای ظاهر خود وقت صرف می‌کند. به جذابیت و زیبایی اهمیت بیشتری می‌دهد و دوست دارد جذاب به نظر برسد. حال مدرسه این علاقه ساده را به آرزویی دست نیافتنی تبدیل کرده است و هنگامی که دلیل را می‌پرسد؛ با درهایی بسته مواجه می‌شود یا دلیل‌های مسخره‌ای از قبیل بهداشت (آن هم در قرن 21 که هر جانوری هر روز دوش می‌گیرد)، وقت‌گیر بودن شانه کردن مو (که حتی اگر موهای گیسوکمند را هم داشته باشید بیشتر از 10 دقیقه وقت نمی‌گیرد) و آراستگی مواجه می‌شوید.

همه این‌ها را گفتم؛ تا یادآوری کنم خیلی از مشکلاتی که امروز در جامعه با آن دست و پنجه نرم می‌کنیم و میلیاردها تومان برای حل‌شان هزینه می‌کنیم؛ با اصلاح قوانین قابل پیشگیری و حل هستند. شاید وقت آن رسیده است که آموزش و پرورش، تفکرات فرسوده و باورهای متعصبانه خود را بی‌تعارف در زباله‌دان تاریخ بریزد و با نسل جوان همگام نه! حداقل همراه بشود تا این سروده زنده‌یاد قیصر امین‌پور دیگر افسانه نباشد:

باز می‌بینم ز شوق بچه‌ها / اشتیاقی در نگاه مدرسه
زنگ تفریح و هیاهوی نشاط / خنده‌های قاه‌قاه مدرسه
باز بوی باغ را خواهم شنید / از سرود صبح‌گاه مدرسه

کتاب: راز مادرم

کتابمعرفی

راز مادرم، روایتی متفاوت از روزهای است که انسان‌ها راحت‌تر می‌مردند. جنگ، قاتل بی‌همتای محبت، انسان ها را تغییر می‌دهد؛ چه دل‌های بخشنده و مهربانی‌هایی که در جنگ، به تیرگی دود برخواسته از تانک‌ها گراییده‌اند. در این میان، انسان‌های انگشت شماری بوده‌اند که باورها و انسانیت خود را به دیو جنگ نباخته‌اند. کتاب راز مادرم روابت یکی از این افراد است.

کتاب راز مادرم

کتاب چهار راوی دارد؛ هر یک از کودکی خود مختصر می‌گویند و به نقطه تلاقی می‌رسند. راوی اصلی داستان، هلنا است. داستان با روایت‌هایی از کودکی او آغاز می‌شود. از جو دوقطبی حاکم بر خانه می‌گوید و سپس به اصل داستان می‌رسیم. بخش‌هایی که توسط هلنا روایت می‌شوند؛ نقطه اوج داستان‌اند. احساسات هر چهار راوی، به خوبی منتقل شده است. با وجود متن روان و دلنشین کتاب، جملات قصار زیبایی در بین داستان گنجانده شده‌اند.

همیشه فکر می کردم آدم های شجاع آن هایی هستند که نمی ترسند. با دیدن فرانچسکا و دخترش فهمیدم افراد شجاع هم مثل بقیه می ترسند اما آن ها فقط با وجود ترس عمل میکنند.

داستان درباره زنی است به نام فرانچسکا؛ کسی که در اوج جنگ جهانی دوم، در خانه نچندان بزرگش، دو خانواده یهودی و یک سرباز آلمانی فراری را پناه می‌دهد و همزمان فرماندهان ارشد آلمانی را برای شام به خانه خود دعوت می‌کند. شاید در نگاه اول، کمی عجیب به نظر بیاید اما حقیقت این است که در خانه فرانچسکا، به روی هر کسی که نمی‌خواست بجنگد اما به ناچار به معرکه کشتن و کشته شدن پرتاب شده بود؛ باز بود.

او مادری دوست داشتنی است، بهترین مادر دنیاست اما برای نجات جان دیگران، زندگی من را به خطر انداخت.

وقتی که واپسین صفحات کتاب را مطالعه می‌کردم؛ آرزو می‌کردم ای کاش این داستان واقعی بود. اینکه بتوان در طوفان جنگ، خیمه‌ای علم کرد و شکار و شکارچی را گرد هم آورد و به هر دو پناه داد؛ برایم باور کردنی نبود؛ اما حقیقت این است که داستان فرانچسکا هالامایوا حقیقت دارد.

 

زنی که ناجی نیمی از یهودیان زنده مانده لهستانی بود؛ با وجود تنگدستی، هیچ‌گاه از مهمانانش چه فقیر و چه غنی، طلب پاداش نکرد؛ او زیرک و در عین حال مهربان بود و گرمای دل امثال او، چراغ‌هایی هرچند کم‌سو در تاریکی‌ جنگ و ناامیدی اند.

همه ما مانند فرانچسکا درونمان این ظرفیت را داریم که بزرگ باشیم. گاهی اوقات ما بدون آگاهی از این ظرفیت در زندگی‌مان قدم بر می‌داریم؛ چون زندگی برای ما آسان بوده است.

برای مطالعه این کتاب تا این لحظه، روش‌های زیر موجود است :

1. نسخه الکترونیکی : راز مادرم را در کتابراه ‍| طاقچه بخوانید

2. نسخه فیزیکی : از شهر کتاب | خانه کتاب | دیجی کالا بخرید

در آغوش وحشت

مدرسه نوشتروزمره

در چشمان عروسک زل زده‌ام. تکان نمی‌خورد ولی از نگاهش می‌شود فهمید روح دارد؛ روحی که از سیاهی ریشه دوانده در ظلمات. قلبم برای رهایی از دنده‌ها تقلا می‌کند. نگاه تهی از احساسش را به من دوخته و نفس نمی‌کشد. من هم از ترس نفسم بالا نمی‌آید به زحمت آب دهانم را قورت می‌دهم. عروسک نگاهش را از من می‌گیرد و به جینیس می‌دوزد. تاریکی بیش از پیش اتاق را در برد می‌گیرد؛ اتاق به تاریکی روح عروسکاست. عروسک تکان می‌خورد؛ بلند می‌شود و بی‌صدا ایستد ولی سکوت ترسناک‌ترین صداست. دلم می‌خواهد فریاد بزنم اما دستان ترس دهانم را بسته‌اند. جینیس به جای من جیغ می‌کشد؛ برای گریختن تقلا می‌کند...

تیتراژ پایانی فیلم و چرندیاتی که می‌خواهند واقعی بودن فیلم را بقبولانند پخش می‌شوند. همه حاضرین نفس راحتی می‌کشند. آخر شب است کسی نای چراغ روشن کردن ندارد؛ قرار را بر این می‌گذاریم که شب بعد احضار(2) را ببینیم. اتاق هتل چندان بزرگ نیست اما کسی از ما 7 نفر، حال برگشت به اتاق خود را ندارد. هر یک همان‌جا ولو می‌شویم. اجازه می‌دهیم سکوت چند ثانیه‌ای بر اتاق حکمرانی کند. صدای در، مرگ سکوت را به دنبال دارد. از جا بلند می‌شوم؛ کورمال‌ کورمال به سمت در می‌روم. هنوز به دخترک بیچاره فکر می‌کنم.

-کیه ؟

جوابی نمی‌شنوم؛ صدای در تکرار می‌شود. نور چندانی از زیر در به داخل سرک نمی‌کشد. احتمالا چراغ راهرو خاموش است. ولی راه‌پله‌ها روشن اند. دستگیره سرد در را فشار می‌دهم. در باز می‌شود. دو چشم در سیاهی مطلق در برابرم نمایان است. انگار روحی سیاه‌پوش بیرون از در انتظارم را می‌کشید. نگاهش مثل نگاه عروسک است. سرد است و مرده اما روح دارد. چشم در چشم می‌شویم؛ نگاهم را می‌دزدم. این‌بار حق فریاد زدن را از خود نمی‌گیرم. داد می‌کشم و از جلوی در کنار می‌روم. خود را محکم در آغوش دیوار می‌کوبم. سایرین سر بلند می‌کنند. روح غول پیکر به جمع زل زده است. جمع جیغ و داد می‌کنند. لامپ روشن می‌شوذ. همکلاسی‌مان است.

- ای بابا اینکه سینه

اما قلبم در تب و تاب است. چند نفری فحش نثارش می‌کنند. در دلم ‌می‌گویم خجالت نکشیده نصف شب سر تا پا مشکی پوشیده و آمده در اتاق ؟

بدون اجازه وارد می‌شود. با وسایل می‌رود. بی‌دلیل چند فحش جدید یادمان می‌دهد و اتاق را ترک می‌کند. دیگر کسی خوابش نمی‌آید. یک فیلم جدید می‌بینیم...

به نام خدای نوروز

شخصی

امسال بهار زودتر آمد؛ شاید از اوایل اسفند. شکوفه‌ها دل هر شاخه را می‌شکافتند و سبزه‌ها از زندان خاک رها می‌شدند. بخاری‌ها کم محل می‌شدند و آغوش پنجره‌ها بهر باد بهاری گشوده می‌شد.

شعر از مولانا

ولی نوروز، حس و حال خودش را دارد. بهار هرچقدر هم که زود شروع بشود؛ باز هم یک فروردین بوی عید می‌دهد. گویا بهار دخترکی ست که 6 ماهه دنیا آمده و شناسنامش از را 3 ماه دیرتر گرفته‌اند! مثل آن‌هایی که 6 ماهه به دنیا آمده‌اند؛ عجول است. نگذاشت 96 بیچاره دست و پایش را جمع کند. آن‌قدر عجله کرد که 96 هرچه دستش آمد برداشت و گذاشت توی زنبیلش و برای همیشه رفت...
خیلی چیزها را با خودش بُرد؛ از عجله معدن‌ را در هم کوبید و 43 پدر و همسر را با خود برد؛ وقتی داشت از ایران می‌رفت؛ پایش به کرمانشاه گیر کرد و خانه‌ها را برداشت. سانچی را به آتش کشید؛ مسافرین زمین را آسمانی کرد؛ مسافران آسمان را بر زمین کوبید.
شاید همه این‌ها تلنگر بود. تلنگری برای قدر دانستن؛ مهربان‌تر بودن. برای اینکه بدانیم این رشته دراز زندگی به ثانیه‌ای بریده می‌شود. آن‌هایی که اطرافمان‌اند در لحظه‌ای خاطره می‌شوند. بهارهای 6 ماهه کم نیستند. نوروزها رو طوری بگذرانیم که حسرت نخوریم ...
بی‌ربط نوشت : بخش پیشنهادها بروز شد
 

قلب ایران

شخصی

ایران، این گربه در هیاهوی جهان آرام گرفته، دیشب دلش شکست. کرمانشاه، قلب این گربه بود. وقتی لرزید، شانه های ایران هم از اشک تکان می خورد. کردها، حافظ و سپر برای ایران بوده اند. هرگاه این گربه ناراحت می شد، قلبش می شکست. امروز قلب مردمی که قلب ایرانند شکسته است. تاریخ این مردم را فراموش نمی کند، ما هم فراموششان نکنیم. امروز درد کرمانشاه تسلیت نیست وقتی جگرگوشه هایش زیر آوار غفلت ما جان می دهند ...

زلزله کرمانشاه

طراحی شده توسط صدراگرافی