آقای روحانی ؛ سلام

شخصی

سلام آقای روحانی ؛ دوباره آمدنتان مبارک ! راستش را بخواهید ؛ دلم نمی‌خواست رئیس‌جمهور شوید اما حالا که انتخاب مردم بوده‌اید ؛ پشتتان هستیم.

آقای‌روحانی ؛ مبادا میز بی‌خط و خش ریاست جمهوری ، کتاب‌فروشی های خاک گرفته و نویسنده‌های به خواب رفته را از یاد شما ببرد ! یادتان نرود ؛ صفی به بلندی خود ایران ، از جوانان بیکار و توی صف وام ، چشمانشان به دستان شماست ؛ آن‌ها ناامیدتان نکردند ؛ شما هم امید را از آنان دریغ نکنید.

شاید برایتان عجیب باشد اما گاهی نهایت دغدغه یک دختربچه ، دفترمدرسه‌اش می‌شود که باید منتظر حقوق پدر بماند ؛ تا آن را برایش بخرد ؛ پشتوانه زندگی کارگران این مملکت ، کارخانه‌ها هستند ؛ دست نجات خود را به سوی تولید ملی دراز کنید.

دانش‌آموزان این سرزمین ، امانت ارزشمندی از طرف ایران ، به دست شما هستند ؛ آن‌ها را فراموش نکنید. ما آینده ای سرزمین هستیم ؛ به آینده اعتماد کنید و آموزش و پرورش را به دور از سیاسی بازی ها نگهدارید .

مردم منتقد ، ایران و شما را دوست دارند ؛ به تندی پاسخ آن‌ها را ندهید و ملت را در اولویت هرچیز دیگر قرار دهید.

بیت المال ، قطره قطره عرق‌ها و زحمات یک ملت است ؛ آن را به دست نااهلش نسپارید و برای پیشرفت کشور و رسیدگی به محرومان به‌کار ببرید؛ شما در برابر این ملت و خدا مسئول هستید و مردم به شما اعتماد دارند .

مردم

این مردم ؛ خسته‌تر از آن بودند که بتوانند لبخند بزنند ؛ اما برای ایران آمدند ؛ شما هم برای ایران ، پاسخ این اعتمادها و حضورها و محبت‌ها را به خوبی بدهید .

اردی وعده‌ی بهشت

شخصی

کم‌کم نصف ساعت شنی بهار هم خالی شد .چه زود گذشت برای ما و چه دیر برای آنکه به وعده‌های هزاررنگ انتخاباتی دل‌خوش کرده بود که ببیند اگر فلانی رای بیاورد ؛ امسال بچه‌اش را با پیرهن نو به مدرسه می‌فرستد یا نه !

دانه‌های ساعت‌شنی دانه‌دانه فرو می‌ریزد . مردم یکی یکی می آیند و رأی می‌دهند. در خیابان جای سوزن انداختن نیست ؛ همه کرکره مغازه‌های خود را پایین کشیده اند؛ به‌جز یک نفر ! پیرمرد کتاب‌فروش ، تک و تنها ، دستمال بدست کتاب‌های خاک گرفته را نوازش می کرد. کلاهش را کمی جابه‌جا کرد و صدای ضبط قدیمی‌اش که در فریاد جمعیت محو می‌شد را زیادتر کرد. کتابی را برداشت و با افسوس به آن نگاه کرد. به زحمت عنوان خاک گرفته اش را پاک کرد. زیرلب گفت : اگر کسی خوانده بودش ؛ مدرس سیلی نمی‌خورد.

نگاه خسته‌اش به کتاب دیگری افتاد توی دلش گفت اگر این یکی را هم خوانده بودند ؛ برای چارتا سیاست مدار این‌طور به جان خواهر و برادر خودشان نمی‌افتادند ...

مونوگرافی

فریاد رادیو به زحمت شنیده می شد : مرنجان دلم را ...

آنجا که معلم می ایستد

مدرسه نوشت

به عنوان یک دانش آموز که از در حال جان کندن زیر تیغ سلاخی نظام آموزشی است و به عنوان کسی که در این باتلاق زندگی می کند ؛ تحلیل دست و پا شکسته ام را از موثرترین رکن جامعه می نویسم (اهمیت ندهید ولی جدی بگیرید !)

معلم ، در حقیقت کسی است که هم در انتها ایستاده و هم در ابتدا . در واقع برخلاف چیزی که امروز شاهد آن هستیم ؛ معلم باید آخرین عضو طیف تکنولوژی های روز و شروع کننده ایده های جدید باشد . در واقع این روزها جامعه آموزشی ما به سمتی رفته است که استاد ، از یادگرفتن پاورپوینت از طریق دانش آموزانش افتخار می‌کند و حتی آن را نقطه مثبتی در امر آموزش تلقی و رابطه شاگرد-معلمی به حساب می‌آورد . از طرف دیگر ، معلم به‌جای بوجود آوردن جرقه ایده‌های جدید در ذهن دانش آموز ، به مشوق او در عملی کردن ایده‌هایش تبدیل شده است .

همه این‌ها در ابتدا اتفاقات عالی به نظر می‌رسند اما در حقیقت ، فاجعه‌ای هستند که جبرانشان غیرممکن و حلشان کار حضرت فیل است !

ادامه‌مطلب

من ؛ کتاب ؛ چراغ

شخصی

او در آغوش من ؛دو دستی او را چسبیده ام ؛ ساعت هاست به او زل زدن؛ خسته ام نمی کند ؛ پرحرف است اما قندکلامش در دهان آدم آب می شود و مثل پاره ای از بهشت ، پایین می رود تازه آن وقت است که می فهمم چقدر عاشق خنکای سوزاننده اش هستم ؛ و اینگونه ، برای هم می گوییم . از نیمه های شب ، تا خود طلوع ، او حرف می زند و من با لبخند ، وسط حرفش می پرم . در چشمانش می نگرم ؛ نمی دانم که او هم نگاهش را به چشمانم گره زده یا نه !

با صدای جیرجیرکی که نور اتاق را در شب تیره طواف می کند ؛ غرق در مستی او ، می نوازیم ؛ من از زندگان ، او از زندگی و صدای زیباترین ساز دنیا ، می شکند سکوت شب را ؛ و برگی دیگر ورق خواهد خورد.

کتاب

راه دوری نروید ؛ این عاشقانه فرق می کند ؛ داستان لیلی و مجنون ، این بار بین من و کتاب و تنها چراغ روشن در خانه خلاصه شده است ...

گوشت کوبی به نام مناظره

شخصی

مناظره ای که بیشتر رنگ و بوی محاصره می داد هم با همه خنده های واقعی و تقلبی اش و ادعاهای راست و دروغش ، به پایان رسید ؛ نکته جالب این بود که بیش از نصف وقتی بعضی ها ، صرف کوبیدن و ایراد گرفتن هر حرف ها و عملکرد طرف مقابل شد. امام علی بیست و چند سال ، به هرحال رقیب خلفای آن زمان از دید مردم محسوب می شد اما ایشان چندبار به جای شرح عملکرد خود ، دیگران را کوبیدند ؟! معلوم نیست برخی از ما به که رفته ایم ؟!

واقعا این چه معنی می تواند داشته باشد که هنگامی که با مشت خالی برای ریاست جمهوری آمده ایم ؛ با بُلد کردن حرف های اشتباه یا عملکردهای نادرست طرف مقابل و در واقع با سلب اعتماد از رقیب ، برای خودمان آبرو جعلی و رای کسب کنیم ؟!

ملت که نمی خواهند به تاریخ نگار رای بدهند که عده ای از کاندیداها ، به جای بیان برنامه ها و ایده ها و اهداف خود ، در حال تحلیل و برسی ثانیه به ثانیه مدت اشتغال حریف هستند !

همه این ها به کنار ، مگر استودیو مناظره صفحه تلگرام و فیس بوک است که اسکرین شات نمایش بدهند یا کلیپ عیب های طرف مقابل را در آن به نمایش بگذارند ؛ کسی که برنامه ای برای خدمت دارد ؛ از زیر سوال بردن طرف مقابل بی نیاز است .

حالا از این ور بام افتاده ها گفتیم ؛ از آن طرفی ها هم بگوییم که نیایند به لب تشنه ما اتهام ساندیس خوری بزنند. در واقع همین که کسی با کاندید پوششی ، سپردفاعی و ضربه گیر و از این قبیل ها در انتخابات شرکت کند ؛ عین بی اخلاقی سیاسی است . حال اگر کسی بخواهد با سوءاستفاده از احساسات ملت و با تکنیک هایی نظیر حلقه زدن اشک در چشم ، مداحی و ... در حین مناظره حریف را بکوبد ؛ در رجل سیاسی بودن باید شک کرد .

از طرفی هم کوبیدن هدفدار گروه مقابل ، تنها ثمره اش ، بی اعتماد شدن مردم به تمام کاندیداهاست و علت زمزمه هایی که گاها انتخابات را به جای انتخاب اصلح ، انتخاب بد از بدتر یا انتخاب x برای رای نیاوردن y هست هم همین حرکات گوشت کوب نمایانه است .