اشتراک گذاری مطالب در بیان

تکنولوژی

پیش‌نوشت : این آموزش خیلی ساده هست و طولانی بودنش بخاطر اینه که توضیحات دقیق داده شدند تا مشکلی پیش نیاد ؛ همینطور ، استفاده از کد اشتراک گذاری نیاز خیلی مهمی برای وبلاگ هست و به خوانده شدنتون کمک می‌کنه ! همینطور این کد هیچ نیازی به جاوااسکریپت نداره و دوستانی که خریداری نکردند هم می تونن استفاده کنن !

اشتراک گذاری

این مشکلی بود که من رو چند وقتی درگیر خودش کرده بود ؛ اگه به ستون سمت چپ مطالب نگاه کنید ؛ بخش اشتراک گذاری رو مشاهده می کنید ؛ این بخش وقتی توی صفحه اصلی هست ؛ آدرس اصلی سایت رو به اشتراک میگذاره ولی وقتی یه مطلب رو باز می کنید ؛ لینک همون مطلب رو در قسمت اشتراک گذاری میاره.

ادامه‌مطلب

آقای روحانی ؛ سلام

شخصی

سلام آقای روحانی ؛ دوباره آمدنتان مبارک ! راستش را بخواهید ؛ دلم نمی‌خواست رئیس‌جمهور شوید اما حالا که انتخاب مردم بوده‌اید ؛ پشتتان هستیم.

آقای‌روحانی ؛ مبادا میز بی‌خط و خش ریاست جمهوری ، کتاب‌فروشی های خاک گرفته و نویسنده‌های به خواب رفته را از یاد شما ببرد ! یادتان نرود ؛ صفی به بلندی خود ایران ، از جوانان بیکار و توی صف وام ، چشمانشان به دستان شماست ؛ آن‌ها ناامیدتان نکردند ؛ شما هم امید را از آنان دریغ نکنید.

شاید برایتان عجیب باشد اما گاهی نهایت دغدغه یک دختربچه ، دفترمدرسه‌اش می‌شود که باید منتظر حقوق پدر بماند ؛ تا آن را برایش بخرد ؛ پشتوانه زندگی کارگران این مملکت ، کارخانه‌ها هستند ؛ دست نجات خود را به سوی تولید ملی دراز کنید.

دانش‌آموزان این سرزمین ، امانت ارزشمندی از طرف ایران ، به دست شما هستند ؛ آن‌ها را فراموش نکنید. ما آینده ای سرزمین هستیم ؛ به آینده اعتماد کنید و آموزش و پرورش را به دور از سیاسی بازی ها نگهدارید .

مردم منتقد ، ایران و شما را دوست دارند ؛ به تندی پاسخ آن‌ها را ندهید و ملت را در اولویت هرچیز دیگر قرار دهید.

بیت المال ، قطره قطره عرق‌ها و زحمات یک ملت است ؛ آن را به دست نااهلش نسپارید و برای پیشرفت کشور و رسیدگی به محرومان به‌کار ببرید؛ شما در برابر این ملت و خدا مسئول هستید و مردم به شما اعتماد دارند .

مردم

این مردم ؛ خسته‌تر از آن بودند که بتوانند لبخند بزنند ؛ اما برای ایران آمدند ؛ شما هم برای ایران ، پاسخ این اعتمادها و حضورها و محبت‌ها را به خوبی بدهید .

اردی وعده‌ی بهشت

شخصی

کم‌کم نصف ساعت شنی بهار هم خالی شد .چه زود گذشت برای ما و چه دیر برای آنکه به وعده‌های هزاررنگ انتخاباتی دل‌خوش کرده بود که ببیند اگر فلانی رای بیاورد ؛ امسال بچه‌اش را با پیرهن نو به مدرسه می‌فرستد یا نه !

دانه‌های ساعت‌شنی دانه‌دانه فرو می‌ریزد . مردم یکی یکی می آیند و رأی می‌دهند. در خیابان جای سوزن انداختن نیست ؛ همه کرکره مغازه‌های خود را پایین کشیده اند؛ به‌جز یک نفر ! پیرمرد کتاب‌فروش ، تک و تنها ، دستمال بدست کتاب‌های خاک گرفته را نوازش می کرد. کلاهش را کمی جابه‌جا کرد و صدای ضبط قدیمی‌اش که در فریاد جمعیت محو می‌شد را زیادتر کرد. کتابی را برداشت و با افسوس به آن نگاه کرد. به زحمت عنوان خاک گرفته اش را پاک کرد. زیرلب گفت : اگر کسی خوانده بودش ؛ مدرس سیلی نمی‌خورد.

نگاه خسته‌اش به کتاب دیگری افتاد توی دلش گفت اگر این یکی را هم خوانده بودند ؛ برای چارتا سیاست مدار این‌طور به جان خواهر و برادر خودشان نمی‌افتادند ...

مونوگرافی

فریاد رادیو به زحمت شنیده می شد : مرنجان دلم را ...

آنجا که معلم می ایستد

مدرسه نوشت

به عنوان یک دانش آموز که از در حال جان کندن زیر تیغ سلاخی نظام آموزشی است و به عنوان کسی که در این باتلاق زندگی می کند ؛ تحلیل دست و پا شکسته ام را از موثرترین رکن جامعه می نویسم (اهمیت ندهید ولی جدی بگیرید !)

معلم ، در حقیقت کسی است که هم در انتها ایستاده و هم در ابتدا . در واقع برخلاف چیزی که امروز شاهد آن هستیم ؛ معلم باید آخرین عضو طیف تکنولوژی های روز و شروع کننده ایده های جدید باشد . در واقع این روزها جامعه آموزشی ما به سمتی رفته است که استاد ، از یادگرفتن پاورپوینت از طریق دانش آموزانش افتخار می‌کند و حتی آن را نقطه مثبتی در امر آموزش تلقی و رابطه شاگرد-معلمی به حساب می‌آورد . از طرف دیگر ، معلم به‌جای بوجود آوردن جرقه ایده‌های جدید در ذهن دانش آموز ، به مشوق او در عملی کردن ایده‌هایش تبدیل شده است .

همه این‌ها در ابتدا اتفاقات عالی به نظر می‌رسند اما در حقیقت ، فاجعه‌ای هستند که جبرانشان غیرممکن و حلشان کار حضرت فیل است !

ادامه‌مطلب

من ؛ کتاب ؛ چراغ

شخصی

او در آغوش من ؛دو دستی او را چسبیده ام ؛ ساعت هاست به او زل زدن؛ خسته ام نمی کند ؛ پرحرف است اما قندکلامش در دهان آدم آب می شود و مثل پاره ای از بهشت ، پایین می رود تازه آن وقت است که می فهمم چقدر عاشق خنکای سوزاننده اش هستم ؛ و اینگونه ، برای هم می گوییم . از نیمه های شب ، تا خود طلوع ، او حرف می زند و من با لبخند ، وسط حرفش می پرم . در چشمانش می نگرم ؛ نمی دانم که او هم نگاهش را به چشمانم گره زده یا نه !

با صدای جیرجیرکی که نور اتاق را در شب تیره طواف می کند ؛ غرق در مستی او ، می نوازیم ؛ من از زندگان ، او از زندگی و صدای زیباترین ساز دنیا ، می شکند سکوت شب را ؛ و برگی دیگر ورق خواهد خورد.

کتاب

راه دوری نروید ؛ این عاشقانه فرق می کند ؛ داستان لیلی و مجنون ، این بار بین من و کتاب و تنها چراغ روشن در خانه خلاصه شده است ...