فیلم : هکسا ریدج

معرفیفیلم

فیلم‌های زیادی تا به‌حال دیده‌ام اما هکسا ریدج (به‌فرنگی Hacksaw Ridge و معنی‌اش ستیغ اره‌ای!) تنها فیلمی بود که لحظه لحظه‌اش را احساس می‌کردم.

ستیغ اره ای

اطلاع دقیقی از کارگردان و تهیه‌کننه‌اش ندارم اما شنیده‌ها گواه بر این‌کاره بودنشان می‌دهد. داستان،داستان سربازی است که در شجاعت از دیگران چیزی کم ندارد اما حاضر نیست تفنگ دست بگیرد.

در صلح پسران پدرانشان را به خاک میسپارند در جنگ پدران پسران را

اتفاقاتی که در زندگی شخصیت اصلی رخ ‌می‌دهد؛ با فراز و نشیب‌هایی که در راه تفنگ دست نگرفتن و جنگیدن برایش بوجود می‌آید؛ تا به تصویر کشیدن حقیقت جنگ که جز نابودی نیست و صحنه‌هایی که قلب را به‌درد می‌آورد؛ همه درکنار هم، شاهکاری ضدجنگ را به تصویر می‌کشند. در واقع فیلم‌سازان، با نشان دادن جنگ، آن را نفی می‌کنند.

برایم جالب بود که این فیلم براساس واقعیت است. داستان زندگی شخصیت اصلی و اطرافیانش، همگی براساس زندگی واقعی دزموند داس-سربازآمریکایی- را به نمایش می‌کشند.

وقتی همه دارن زندگی رو می‌گیرن؛ من میخوام نجاتش بدم

داستان مستند است اما حقیقت محض نیست. آمریکایی‌ها، جنگ خود با ژاپن را به تصویر می‌کشند. طبیعی است که خود را فرشته و حریف شرقی را هیولا نشان دهند (همانطور که ما هم همین‌کار را انجام می‌دهیم!) پس به عنوان معیاری تاریخی به تماشای فیلم ننشینید؛ پیام و نتیجه فیلم، بسیار باارزش‌تر از این‌هاست ...

دانلود نسخه دوبله  720 | 1080 | فیلیمو

رقاصه برگ‌ها

شخصی

همان آن نامه ناتمامی هستم؛ که به خانه دلت افتاد. همان نامه‌ای که یادشان رفته بود آخرش بنویسند دوستت دارم

همانی که پاکتش بوی نم می‌دهد و کاغذپاره اش ، طعم رویا. همانی که هیچ‌وقت بازش نکردی؛ از گوشه دلت برش داشتی و انداختی توی جیب فراموشی
همانی که اشک ریخت و دل نوشته‌هایش پاک شد
همانی که هروقت سرت را در آغوش زانوهایت قرار می‌دهی ؛ صدای زمزمه‌هایش را می‌شنوی.
وقتی گیسوانت را می‌بافی و چشمانت در سرمه می درخشد. رفتنت را تماشا می‌کنم
و دل پیر من، شاید سال دیگر که برگشتی ؛ مرده باشد


نامه‌ام را تمام کردم ؛ می‌گذارمش روی ایوان ، سال بعد که برگشتی خط آخرش نوشته :
خرداد ؛ رقاصه برگ‌ها دوستت دارم ...

بابا رمضون

داستان کوتاه

دستانش می‌لرزید؛ استکانی برداشت؛ فوت محکمی در آن کرد و تا لبه‌اش چای ریخت. بوی زنجبیل و طارونه اتاق را پر کرد. بلند شد روبروی آینه خاک‌گرفته طاقچه ایستاد؛ با شانه‌ای کوچک، ریش‌هایش را مرتب کرد. گردوخاک را از روی عرقچینش گرفت و با دقت بر روی سرش گذاشت. عصایش را از گوشه اتاق برداشت و به‌راه افتاد. می‌توانست بدون عصا هم راه برود اما همیشه می‌گفت: «سه‌تا پا بهتر از یکی‌ و نصفیه!» از وقتی پادرد گرفته بود؛ پای راستش را نصف‌پا می‌نامید.

صدای نرگس را از داخل خانه شنید:«بابا رمضون بازم که چاییت یادت رفت!»

سرعتش را زیاد کرد تا زودتر به قنادی برسد. دیوارهای کاه‌گلی باران‌خورده، بوی کلوچه‌های زعفرانی اصغرقندی را می‌داد. فامیلیش را کسی نمی‌دانست اما چون چهل‌سال بود که شیرینی می‌پخت؛ او اصغرقندی صدایش می‌زدند. رمضان، با عصایش در قنادی را هل داد. اصغرقندی با دیدنش جلو آمد با دست پر از آرد و شکرش دست داد.

 - چه خبر پیرمرد؟ یادی از ما فقیر فقرا کردی !

پکی زد زیر خنده و صدای سرفه‌ای که حداقل بیست سال قدمت داشت؛ در قنادی پیچید.

 - چایی می‌خوری برات بریزم ؟

 - حتما !

آمد و روی صندلی روبروی پیشخوان نشست. عرق‌چینش را برداشت و گذاشت روی پیش‌خوان. اصغر با دوتا استکان پر آمد و روبرویش نشست.

 - یادش بخیر! زمانی که دهات بودیم و هنوز نیمده بودیم شهر؛ خونمون روبرو مسجد بود؛ حیاط مسجد کوچیک بود و ماه رمضون که می‌شد؛ همه دهات افطاری میومدن خونه ما. هرروز یکی دوساعت قبل غروب، بیست سی تا هندونه تو حوض خونمون بود. هندونه‌ها ، مال باغ میرزاحسن بود؛ همش سرخ و آبدار بود

 - حیف اون قدیما! این روزا هندونه‌ها از موهای منم سفیدتره. بگذریم زولبیا بامیه‌هم داری یا گذاشتی عید فطر درست کنی ؟

 - اتفاقا ، مخصوص خودت کنار گذاشتم ؛ زولبیاهاش هم زعفرونیه! این نوه‌ت ما رو کچل کرد از بس سفارش کرد زولبیاها زعفرونی باشه.

رمضان، ساعت جیبی‌اش را درآورد و از جا پرید و جعبه شیرینی را برداشت.

 - به دخترم قول داده بودم برای افطار پیشش می‌مونم. اینو بزن به حساب، بعدا پولشو میدم.

و با نهایت سرعتی که پاهایش اجازه می‌داد؛ از قنادی خارج شد. صدای اصغر به گوشش می‌رسید :

«بابارمضون! بازم که چاییت یادت رفت...»

حرفه‌ای باید

بازنشرکتاب

هرکاری که بخواهیم جدی شروع کنیم اما آغازی سفت‌وسخت در آن نداشته باشیم؛ بی بروبرگرد محکوم به شکست است؛ حالا این‌کار می‌تواند آب دادن گلدان‌های مادربزرگمان باشد؛ یا آپولو هوا کردن یا حتی مهم‌تر از همه این‌ها، کتاب خواندن !

خیلی‌‌ از ما (حتی خود من تا چند هفته پیش) فکر می‌کنیم می‌توان روی مبل لم داد و کتابی به دست گرفت و با توهم کتاب‌خوان حرفه‌ای بودن؛ خوش‌حال بود ! درحالی که هر کاری ، محیط خودش را می‌طلبد! با مثالی، چرندیاتم را برای‌تان قابل هضم‌تر می‌کنم :

فرض کنید می‌خواهید یک فوتبال‌یست حرفه‌ای شوید؛ آیا با تمرین در حیاط خانه (که این روزها به زحمت می‌توان نام بالکن برآن گذاشت) به جایی می‌رسید ؟ طبیعتا نه ! چون‌که تمرین فوتبال، پیش‌نیازهای خودش را می‌خواهد؛ مثلا زمین باز ، وجود چند بازیکن دیگر و قس علی هذا ...

کتاب‌خواندن هم در این مورد، با فوتبال بازی کردن فرقی ندارد؛ محیط آرام کتابخانه، در کنار چندین نفر که مانند شما، به زبان خود استراحت و ذهن خود را نرمش می‌دهند؛ به دور از صدای وسوسه‌انگیز رسانه ملی و تلگرام خانمان‌سوز، در امان از صدای ناله دختر همسایه‌تان که برایش خواستگار نمی‌آید ؛ به مطالعه می‌پردازید! اما چرا کتاب‌خانه ؟

ادامه‌مطلب

اشتراک گذاری مطالب در بیان

تکنولوژی

پیش‌نوشت : این آموزش خیلی ساده هست و طولانی بودنش بخاطر اینه که توضیحات دقیق داده شدند تا مشکلی پیش نیاد ؛ همینطور ، استفاده از کد اشتراک گذاری نیاز خیلی مهمی برای وبلاگ هست و به خوانده شدنتون کمک می‌کنه ! همینطور این کد هیچ نیازی به جاوااسکریپت نداره و دوستانی که خریداری نکردند هم می تونن استفاده کنن !

اشتراک گذاری

این مشکلی بود که من رو چند وقتی درگیر خودش کرده بود ؛ اگه به ستون سمت چپ مطالب نگاه کنید ؛ بخش اشتراک گذاری رو مشاهده می کنید ؛ این بخش وقتی توی صفحه اصلی هست ؛ آدرس اصلی سایت رو به اشتراک میگذاره ولی وقتی یه مطلب رو باز می کنید ؛ لینک همون مطلب رو در قسمت اشتراک گذاری میاره.

ادامه‌مطلب