هفت هزار صفحه کتاب

تجربیاتتک گویی

پیش نوشت : چیزهایی که در این مطلب گفته می شود ؛ تجربیات شخصی من هستند ؛ به عنوان مطلب مشاوره ای به آن نگاه نکنید ! اگر حوصله خواندن تمام متن را ندارید ؛ خواندن تنها بخش سوم هم می تواند مفید باشد !

تابستان در راه هست و شروع تابستان ، ینی شروع 1200 ساعت وقت کاملا آزاد (غیر از کلاس و خواب و ...) ، اینکه بخواهیم این تابستان های برگشت ناپذیر را صرف شبکه های ناتمام اجتماعی ، گیم و روزی 4 5 ساعت ولگردی کنیم ، کمی دور از عقل به نظر می رسد ؛ به هر حال ، چیزهایی هست که همیشه نمی شود یاد گرفت و تنها فرصت آن در تابستان پیش می آید ؛ آن هم نه همه تابستان های عمرمان !

برنامه ای که من تابستون پارسال بصورت آزمایشی اجرا کردم و بصورت حیرت انگیزی هم موفق شد ؛ شروع برنامه ریزی برای کتاب خوانی بود ؛ در واقع می خواستم بسنجم که این توصیه هایی که سیاست مداران و دانشمندان و ... درباره کتاب خواندن کرده اند ؛ برای لایک جمع کردن بوده است یا واقعا چیزی را در کتاب خواندن حس کرده اند .

قبلا مطالعه می کردم اما مطالعه جدی نداشتم ؛ برای همین تصمیم گرفتم ، با رمان های جذاب شروع کنم تا وقتی که روی دور افتادم ، برای کتاب هایی که ممکن هست در ابتدا خسته کننده به نظر برسند ، آمادگی داشته باشم .

ادامه مطلب

منِ هزار و چهارصد

تک گوییمنِ هزار و چهارصد

چشم از خوابی طولانی باز می کنم ؛ پتوی خستگی را کنار می زنم ؛ شاید شرایط آن زمان اقتضا بکند که هر روز به آینده ای که تازه به آن رسیده ام فکر کنم و سعی کنم در آن نفس بکشم . خورشید مثل همیشه بر سایه بان ها چنگ خواهد می آورد مگر اینکه من طرز دیدم را تغییر داده باشم . قدری هوای خنک ، از پنجره نیمه باز خود را به داخل اتاق هل می دهد . با سکوتی پر از حرف از جایم بلند می شوم و می روم تا دوباره طعم قطرات آب را با پوست صورتم بچشم ...

وسایلم را جمع می کنم ؛ احتمالا از بند نظام آموزشی فعلی خلاص شده ام ؛ خدا را چه دیدی ، شاید تازه شروع مدرسه رفتن هایم باشد . هرچقدر هم عوض شده باشم ؛ باز هم حاضر نخواهم بود روزم را با زهر مار شروع کنم ؛ برای شیرین شدن چای ، بیش از حد معمول شکر به آن اضافه می کنم . در حین خوردن صبحانه ، به اتوبوس فکر می کنم ؛ به راهی که هرچقدر هم دور باشد ؛ ترجیح خواهم داد پیاده طی شود ؛ مقصدم را نمی دانم ؛ اگر شما فهمیدید ، به من هم بگویید :)

همیشه به کتاب علاقه داشتم ؛ نمی دانم آن زمان هم داشته باشم یا نه ، در راه چند صفحه ای کتاب می خوانم ؛ خودم را در حال خواندن کتاب هایی تصور میکنم که هر روز تصمیم داشتم بخوانم اما چندین سال بود حتی کلمه ای از آن را هم نخوانده بودم ؛ شاید صفحات میانی وقتی نیچه گریست یا رمان دیگری که با تمام کردن هر خط آن ، بد و بی راهی نصیب نویسنده اش خواهم کرد ولی باز هم با ولع به ادامه آن کنجکاو خواهم بود .

شاید مردی در آن جمعیت پایم را لگد کند و من وانمود کنم متوجه نشدم ؛ شاید اتفاقی که هیچوقت نخواستم بیفتد و من هم شبیه بقیه شوم ؛ ممکن است به اشتباه پسربچه ای را که با تمام توان می دود تا مجبور نباشد یک ساعت به مدیر بی شعورتر از منش پاسخگو باشد را به باد مسخره بگیرم و فراموش کنم که او کاریست که شاید من در آن زمان دیگر بلد نباشم . پرانتزی از بهترین معادله زندگی ، بر روی دندان های شیری افتاده اش تشکیل می ود ؛ بعد از چندین ساعت فکر شاید تازه یادم بیاید که :

او می تواند #از_ته_دل بخندد ...

آغاز می شود بهشت برای تو

تک گویی

اردیبهشت ، این دومین فرزند هر سال ، میقات عاشقی سبزه هاست ؛ سبزه هایی که در دامن فروردین سر از خاک بیرون آورده بودند ؛ امروز هر یک جوانی رعنا شده و در چشم خورشید می خندند ؛ گرمای عاشقی از خورشید ، سایه های تنهایی را در بر می گیرد و می سوزاند ما ها را که نمی خواهیم حس سبزه ها را بپذیریم ...

درخت های کاج ، قد کشیده اند ؛ تا بر آورند برگ های نو ، داستان دو کاج ، از اول نوشته می شود ؛ این بار چرخ پروین ، شاخه های به هم گره خورده کاج ها را نشان می دهد. دست هایشان را بر شانه یکدیگر گذاشته اند اما سرشان را به شانه دیگری تکیه نمی دهند ؛ داستان کاج ها ، داستان دو عاشق مغرور است !

به خودت می آیی و در جاده ای ایستاده ای ؛ یک طرف به مستی بهار نارنج ، دیگری به سمت بیدهای مست ؛ به بالا که بنگری ، زرد است اما خورشید نیست ؛ ارتش گل های زرد ، صف کشیده اند ؛ جاده عاشقی را به زیر گذر مبدل نموده اند ..

سبزه ها به هم گره می خورند ؛ جوانه هایشان خاک را می شکافد ؛ شقایق ها گل می دهند و باد بهاری ، بیدها را با خود می رقصاند ؛ همه چیز آماده است تا عاشق شوی ؛ عاشق طبیعت ...

ahmadreza instagram تصاویری که ازشون ایده گرفتم رو در اینستاگرام من ببینید

دولت پاینده شدم

مدرسه نوشتتک گویی

آفتاب چند روزی است که اینطرف ها یکه تاز به آتش کشیدن شهر شده ؛ لابد می خواهد از تنور داغ انتخابات کم نیاورد ؛ نوبر است ؛ سه کاندید واقعی و سی سپر ! خدا کند یکی از این ارتش کاندیداها مثل من دولت پاینده بشه :)

آموزش و پرورش هم عزمش را جزم کرده ؛ ما بی چاره دانش آموزان را به چالش آفتاب عالم تاب ، با زبون روزه با برگزاری امتحانات همزمان با آغاز رمضان دعوت کند ؛ خدا ایدئولوژیستش را با صدام یزید کافر محشور بفرماید :))

بهارها سبز شدند ؛ گل ها برگ جدید آورده اند ؛ خدا کند ما مردم ، به تقلید ناقص از طبیعت ، دم در نیاوریم :)

+ بشنوید ؛ تنها موسیقی که می تواند حس و حال عبور از بین درختان نارنج برای رسیدن به مدرسه را توصیف کند !

پدر باید قوی باشد

تک گویی

مهربان ترین پدر دنیا ، تنهای تنها ، کیسه را بر دوش می گذاشت و به دیدن کودکانی می رفت که وجود او را با هیچ چیز در دنیا ، عوض نمی کردند ؛ کوچه های شهر ، معنی یتیم را نمی فهمیدند ؛ صدای خنده های پسر بچه هایی که با او بازی می کردند ؛ از چند کوچه آن طرف تر هم شنیده می شد ؛ پدر بودن کار راحتی نیست !

پدر ، باید خیلی قوی باشد ؛ قوی تر از هر وزنه بردار و کشتی گیر دیگری ؛ آن قدر قوی که با اینکه دروازه خیبر را با یک دست از جا در می آورد ؛ موقع کشتی با پسربچه ها ، برنده نشود ...

تولد پدری خدایی ، از خانه خدا مبارک heart

شما چطور ؟!

تجربیاتتک گویی

نگاهی به لیست بلند و بالای انتخاب ریاست جمهوری می اندازم ؛ خدا قوت دلاوری به کسانی که ده بیست سال است توی انتخابات شرکت می کنند و آخر هم نمی شوند می گویم . وعده ها هم که از فیلم های علمی تخیلی الگو گرفته شده ؛ مردم قدرت خرید ندارد ؛ وعده صد تومان یارانه بیشتر می دهند ؛ دارو در کشور نیست ؛ قول رشد های سی چهل درصدی می دهند . قربان همان شورای دانش آموزی خودمان که نهایت وعده هایشان تاسیس پارک آبی در مدرسه است و به این هجمه از تخیل نمی رسد :)

پناه بر خدا از دولتی که بعضی ای این نامزدها رئیس جمهورش باشند ... پناه بر خدا

سیزده را به در

تک گویی

حاجی فیروز ، که این روزها زیاد هم خریدار نداشت ؛ کم کم باید بساط دایره و دف خود را جمع کند و گلایه هایش از مردم همیشه ناراحت ما را پشت خنده همیشگی است پنهان کند و برود و منتظر بماند تا سال دیگر خدا چه بخواهد ...

امیدوارم این سیزده را که به در رفتیم ؛ اول به خودمان بیاییم ؛ دو هفته به سرعت دو روز گذشت ؛ مطمئنا گذشتن دو سال هم بیشتر از همین قدر طول نمی کشد ؛ دست روی دست می گذاریم و همه چیزمان را تلف می کنیم ؛ بعد با ذوق می گوییم ؛ بیست سال پیش ، آخرین باری که از ته دل خندیدم ؛ انگار همین دیروز بود .

زمین ، هنوز دارد چهار میلیارد و پونصد و شصت و هفت میلیون و دویست و چهل و یک هزار و سیصد و نود و ششمین بهار زندگی اش را جشن می گیرد . آسمانش از خوشحالی یواش یواش اشک شوق می ریزند و زمین در آن آب تنی می کند و ده بیست تا گنجشک خیس بیچاره را برای رسیدن به سیزده به در معطل می گذارد .

سیزده به در

امسال موقع گره زدن سبزه ها ، اون هایی که با گذشتن دو هفته از سال تحویل ، هنوز تحویل نشدن ، از خدا بخوایم ، یک قطره از طراوت بی نهایت وجودش رو که با رسیدن بهار به روی طبیعت می پاشه ؛ به ما هم ببخشه :)

 

+بشنوید ؛ تکراری و بی نظیر

ای نوبهار خندان

تک گویی

همانطور که خودتون هم بهتر دیدید و الان به جای اینکه پست بنده را بخوانید ؛ وبلاگ را بر انداز می کنید ؛ بالاخره ، قالب جدید دانکوب ، رونمایی شد !

توی این قالب به نحوی طراحی شده که با اکثر ماس ماسک های امروزی کار می کنه :) قالب به نحو مناسبی واکنشگرا (فرنگیا بهش میگن responsive) شده و برای مرور با موبایل و تبلت و تلویزیون و هزار جور ملموس (لمس شونده) دیگر ، قابل استفاده است .

از جایی که اصل کاری خود نوشته های یه وبلاگ هستن ؛ تا حد امکان ساده باشه و توی دست و پا نباشه (مخصوصا توی گوشی) !

نوشته ها ، به فونت زیبای ایران سنس مزین شدند که توی سایزهای کوچک و بزرگ خوانا باشه ؛ هرچند فونت گندم رو ترجیح می دادم

سمت چپ بالا ، اون نوشته الف که خودنمایی می کنه ؛ برای تغییر اندازه متن هست که دوستانی که هویج نخوردن یا زیادی هویج خوردن ؛ مشکلی نداشته باشن :)

پایین ترش ، برای اشتراک گذاری مطلب قرار داده شده که البته فی الحال فعال نیست و به زودی فعال خواهد شد ! بخش دوستان هم به علت اینکه الحمدلله تعدادشون کم نیست ؛ قرعه کشی انجام شد ؛ که به علت نقص سیستم ، فقط چهار نفر رو معرفی کرد ؛ ما هم همون چهار عزیز رو گذاشتیم :)

طراحی قالب با بنده بوده ؛ زحمت کدنویسیش رو هم وبسایت رایتم کشید ؛ دستشون هم درد نکنه !

یه سری ایرادات جزئی توی قالب هست که به امیدخدا رفع میشه ؛ شما هم اگر مشکلی دیدید ؛ حتما بگید :)

و خبر دوم :

از این لحظه ، می تونید دانکوب رو از آدرس Dankoob.com هم مشاهده بفرمایید :)

 

ای نوبهار خندان از لامکان رسیدی
چیزی بیار مانی از یار ما چه دیدی
خندان و تازه رویی سرسبز و مشک بویی
همرنگ یار مایی یا رنگ از او خریدی

مولانا

 

پی نوشت : دکمه لایک ، موقتا با مشکل فنی (از همون مشکلایی که بخاطرش هر ساعت اینترنت قطعه) مواجه شده ؛ به همین دلیل ، نظرسنجی این پست غیرفعال میشه :)

ادامه مطلب

احمق واقعی

تک گویی

گفتید تلگرام هم روش نصب میشه ؟
فروشنده با بی حال ترین حالت ممکن به او نگاه کرد . جوری دهانش را باز کرد انگار سخت ترین کار دنیاست ؛ با چشمان بی روح و وزق مانندش به چشمان مرد زل زد و گفت : گفتم که همچی روش نصب میشه .

مرد گوشی را بر انداز کرد ؛ گویا موجودی عجیب الخلقه را برسی می کرد و با شک و تردید پرسید : من میخوام باهاش نامه الکترونیک بنویسم ؛ اینا لیست سایتایی هست که ممکنه بخوام ازشون استفاده کنم . این ماس ماسک نُت نداره ؟

فروشنده نگاهش را از دفترحساب جلویش نگرفت : «این آیفون هست ؛ اگه گلکسی نت میخواید باید یه گوشی دیگه رو برات بیارم .»

مرد محکم گوشی را روی میز گذاشت ؛ فکر کردی من هیچی نمی فهمم ؛ من خونم دو تا آیفون داره ؛ هر دو تاش هم تصویری هست . اونوقت شما به این می گید آیفون ؟! اینکه حتی نُت هم نداره !

فروشنده از خستگی آهی کشید ؛ دستش را میان دو سه تار مویی که بر روی سرش مانده بود فرو برد و گفت : «منظور شما از نُت که اینترنت نیست ؟»

مرد جوری نگاهش کرد ؛ انگار ماهی های یک آکواریوم را تماشا می کند ؛ بعد گفت :« معلومه که منظورم همینه ! خدایا آدم باید همه چی رو برای شما ها توضیح بده ؟! واقعا فکر کردی من یه احمقم ؟»

فروشنده از جایش بلند شد و گفت :« نه من احمقم که میخواستم سر همچین آدمی کلاه بزارم .»

ادامه مطلب

دریغ است

تک گویی

تیر آرش هنوز فرود نیامده ؛ گرز رستم زمین نمی ماند . میرزا کوچک خان ها ، بزرگ تر از همیشه ایستاده اند . رئیس علی های دلواری ، دلاورانه منتظر اند.

اینجا ایران است ؛ اگر خون مردانمان به جوش آید و زمین فریاد زنانمان با بشنود ؛ ریگ های طبس ، دشمنانمان را خواهند بلعید. نبوده ملتی که روس و انگلیس یه جانش بیفتد و زنده بماند. نبوده اند مردمانی که از گرسنگی نیمی از آنان بمیرند ولی دست جلو اجنبی دراز نکنند. دنیا به چشم خود ندیده بود کسانی که با نارنج و خون به جنگ تانک ها بروند و نبوده شهری که مردانش در خون خود بغلتند و خدا آن را آزاد کند جز در ایران

بروید و از اجدادتان پرسید که وقتی به بهانه دین ، به سرزمین ما یورش برند ؛ سواد را از چه کسی یاد گرفتند ؟ بپرسید اگر ابوعلی نحوی پسایی نبود ؛ جفنگیات و نشریات خاک خوردتان را چگونه می نوشتید ؟!

ما هنوز همان مردمانیم ؛ هزاران سال است که همین بوده ایم و خواهیم بود و بهتر از هر کس دیگری شما را می شناسیم و می دانیم که اگر می توانستید چنگ و دندانی که نشان می دهید را بکار ببرید ؛ ذره ای دریغ نمی کردید .

دریغ است ایران که ویران شود  |  کنام پلنگان و شیرات شود