حرفه‌ای باید

بازنشرتک گوییکتاب

هرکاری که بخواهیم جدی شروع کنیم اما آغازی سفت‌وسخت در آن نداشته باشیم؛ بی بروبرگرد محکوم به شکست است؛ حالا این‌کار می‌تواند آب دادن گلدان‌های مادربزرگمان باشد؛ یا آپولو هوا کردن یا حتی مهم‌تر از همه این‌ها، کتاب خواندن !

خیلی‌‌ از ما (حتی خود من تا چند هفته پیش) فکر می‌کنیم می‌توان روی مبل لم داد و کتابی به دست گرفت و با توهم کتاب‌خوان حرفه‌ای بودن؛ خوش‌حال بود ! درحالی که هر کاری ، محیط خودش را می‌طلبد! با مثالی، چرندیاتم را برای‌تان قابل هضم‌تر می‌کنم :

فرض کنید می‌خواهید یک فوتبال‌یست حرفه‌ای شوید؛ آیا با تمرین در حیاط خانه (که این روزها به زحمت می‌توان نام بالکن برآن گذاشت) به جایی می‌رسید ؟ طبیعتا نه ! چون‌که تمرین فوتبال، پیش‌نیازهای خودش را می‌خواهد؛ مثلا زمین باز ، وجود چند بازیکن دیگر و قس علی هذا ...

کتاب‌خواندن هم در این مورد، با فوتبال بازی کردن فرقی ندارد؛ محیط آرام کتابخانه، در کنار چندین نفر که مانند شما، به زبان خود استراحت و ذهن خود را نرمش می‌دهند؛ به دور از صدای وسوسه‌انگیز رسانه ملی و تلگرام خانمان‌سوز، در امان از صدای ناله دختر همسایه‌تان که برایش خواستگار نمی‌آید ؛ به مطالعه می‌پردازید! اما چرا کتاب‌خانه ؟

ادامه

اشتراک گذاری مطالب در بیان

تجربیاتتک گویی

پیش‌نوشت : این آموزش خیلی ساده هست و طولانی بودنش بخاطر اینه که توضیحات دقیق داده شدند تا مشکلی پیش نیاد ؛ همینطور ، استفاده از کد اشتراک گذاری نیاز خیلی مهمی برای وبلاگ هست و به خوانده شدنتون کمک می‌کنه ! همینطور این کد هیچ نیازی به جاوااسکریپت نداره و دوستانی که خریداری نکردند هم می تونن استفاده کنن !

اشتراک گذاری

این مشکلی بود که من رو چند وقتی درگیر خودش کرده بود ؛ اگه به ستون سمت چپ مطالب نگاه کنید ؛ بخش اشتراک گذاری رو مشاهده می کنید ؛ این بخش وقتی توی صفحه اصلی هست ؛ آدرس اصلی سایت رو به اشتراک میگذاره ولی وقتی یه مطلب رو باز می کنید ؛ لینک همون مطلب رو در قسمت اشتراک گذاری میاره.

ادامه

آقای روحانی ؛ سلام

تک گویی

سلام آقای روحانی ؛ دوباره آمدنتان مبارک ! راستش را بخواهید ؛ دلم نمی‌خواست رئیس‌جمهور شوید اما حالا که انتخاب مردم بوده‌اید ؛ پشتتان هستیم.

آقای‌روحانی ؛ مبادا میز بی‌خط و خش ریاست جمهوری ، کتاب‌فروشی های خاک گرفته و نویسنده‌های به خواب رفته را از یاد شما ببرد ! یادتان نرود ؛ صفی به بلندی خود ایران ، از جوانان بیکار و توی صف وام ، چشمانشان به دستان شماست ؛ آن‌ها ناامیدتان نکردند ؛ شما هم امید را از آنان دریغ نکنید.

شاید برایتان عجیب باشد اما گاهی نهایت دغدغه یک دختربچه ، دفترمدرسه‌اش می‌شود که باید منتظر حقوق پدر بماند ؛ تا آن را برایش بخرد ؛ پشتوانه زندگی کارگران این مملکت ، کارخانه‌ها هستند ؛ دست نجات خود را به سوی تولید ملی دراز کنید.

دانش‌آموزان این سرزمین ، امانت ارزشمندی از طرف ایران ، به دست شما هستند ؛ آن‌ها را فراموش نکنید. ما آینده ای سرزمین هستیم ؛ به آینده اعتماد کنید و آموزش و پرورش را به دور از سیاسی بازی ها نگهدارید .

مردم منتقد ، ایران و شما را دوست دارند ؛ به تندی پاسخ آن‌ها را ندهید و ملت را در اولویت هرچیز دیگر قرار دهید.

بیت المال ، قطره قطره عرق‌ها و زحمات یک ملت است ؛ آن را به دست نااهلش نسپارید و برای پیشرفت کشور و رسیدگی به محرومان به‌کار ببرید؛ شما در برابر این ملت و خدا مسئول هستید و مردم به شما اعتماد دارند .

مردم

این مردم ؛ خسته‌تر از آن بودند که بتوانند لبخند بزنند ؛ اما برای ایران آمدند ؛ شما هم برای ایران ، پاسخ این اعتمادها و حضورها و محبت‌ها را به خوبی بدهید .

اردی وعده‌ی بهشت

تک گویی

کم‌کم نصف ساعت شنی بهار هم خالی شد .چه زود گذشت برای ما و چه دیر برای آنکه به وعده‌های هزاررنگ انتخاباتی دل‌خوش کرده بود که ببیند اگر فلانی رای بیاورد ؛ امسال بچه‌اش را با پیرهن نو به مدرسه می‌فرستد یا نه !

دانه‌های ساعت‌شنی دانه‌دانه فرو می‌ریزد . مردم یکی یکی می آیند و رأی می‌دهند. در خیابان جای سوزن انداختن نیست ؛ همه کرکره مغازه‌های خود را پایین کشیده اند؛ به‌جز یک نفر ! پیرمرد کتاب‌فروش ، تک و تنها ، دستمال بدست کتاب‌های خاک گرفته را نوازش می کرد. کلاهش را کمی جابه‌جا کرد و صدای ضبط قدیمی‌اش که در فریاد جمعیت محو می‌شد را زیادتر کرد. کتابی را برداشت و با افسوس به آن نگاه کرد. به زحمت عنوان خاک گرفته اش را پاک کرد. زیرلب گفت : اگر کسی خوانده بودش ؛ مدرس سیلی نمی‌خورد.

نگاه خسته‌اش به کتاب دیگری افتاد توی دلش گفت اگر این یکی را هم خوانده بودند ؛ برای چارتا سیاست مدار این‌طور به جان خواهر و برادر خودشان نمی‌افتادند ...

مونوگرافی

فریاد رادیو به زحمت شنیده می شد : مرنجان دلم را ...

آنجا که معلم می ایستد

مدرسه نوشتتک گویی

به عنوان یک دانش آموز که از در حال جان کندن زیر تیغ سلاخی نظام آموزشی است و به عنوان کسی که در این باتلاق زندگی می کند ؛ تحلیل دست و پا شکسته ام را از موثرترین رکن جامعه می نویسم (اهمیت ندهید ولی جدی بگیرید !)

معلم ، در حقیقت کسی است که هم در انتها ایستاده و هم در ابتدا . در واقع برخلاف چیزی که امروز شاهد آن هستیم ؛ معلم باید آخرین عضو طیف تکنولوژی های روز و شروع کننده ایده های جدید باشد . در واقع این روزها جامعه آموزشی ما به سمتی رفته است که استاد ، از یادگرفتن پاورپوینت از طریق دانش آموزانش افتخار می‌کند و حتی آن را نقطه مثبتی در امر آموزش تلقی و رابطه شاگرد-معلمی به حساب می‌آورد . از طرف دیگر ، معلم به‌جای بوجود آوردن جرقه ایده‌های جدید در ذهن دانش آموز ، به مشوق او در عملی کردن ایده‌هایش تبدیل شده است .

همه این‌ها در ابتدا اتفاقات عالی به نظر می‌رسند اما در حقیقت ، فاجعه‌ای هستند که جبرانشان غیرممکن و حلشان کار حضرت فیل است !

ادامه

من ؛ کتاب ؛ چراغ

تک گوییمنِ هزار و چهارصد

او در آغوش من ؛دو دستی او را چسبیده ام ؛ ساعت هاست به او زل زدن؛ خسته ام نمی کند ؛ پرحرف است اما قندکلامش در دهان آدم آب می شود و مثل پاره ای از بهشت ، پایین می رود تازه آن وقت است که می فهمم چقدر عاشق خنکای سوزاننده اش هستم ؛ و اینگونه ، برای هم می گوییم . از نیمه های شب ، تا خود طلوع ، او حرف می زند و من با لبخند ، وسط حرفش می پرم . در چشمانش می نگرم ؛ نمی دانم که او هم نگاهش را به چشمانم گره زده یا نه !

با صدای جیرجیرکی که نور اتاق را در شب تیره طواف می کند ؛ غرق در مستی او ، می نوازیم ؛ من از زندگان ، او از زندگی و صدای زیباترین ساز دنیا ، می شکند سکوت شب را ؛ و برگی دیگر ورق خواهد خورد.

کتاب

راه دوری نروید ؛ این عاشقانه فرق می کند ؛ داستان لیلی و مجنون ، این بار بین من و کتاب و تنها چراغ روشن در خانه خلاصه شده است ...

گوشت کوبی به نام مناظره

تک گویی

مناظره ای که بیشتر رنگ و بوی محاصره می داد هم با همه خنده های واقعی و تقلبی اش و ادعاهای راست و دروغش ، به پایان رسید ؛ نکته جالب این بود که بیش از نصف وقتی بعضی ها ، صرف کوبیدن و ایراد گرفتن هر حرف ها و عملکرد طرف مقابل شد. امام علی بیست و چند سال ، به هرحال رقیب خلفای آن زمان از دید مردم محسوب می شد اما ایشان چندبار به جای شرح عملکرد خود ، دیگران را کوبیدند ؟! معلوم نیست برخی از ما به که رفته ایم ؟!

واقعا این چه معنی می تواند داشته باشد که هنگامی که با مشت خالی برای ریاست جمهوری آمده ایم ؛ با بُلد کردن حرف های اشتباه یا عملکردهای نادرست طرف مقابل و در واقع با سلب اعتماد از رقیب ، برای خودمان آبرو جعلی و رای کسب کنیم ؟!

ملت که نمی خواهند به تاریخ نگار رای بدهند که عده ای از کاندیداها ، به جای بیان برنامه ها و ایده ها و اهداف خود ، در حال تحلیل و برسی ثانیه به ثانیه مدت اشتغال حریف هستند !

همه این ها به کنار ، مگر استودیو مناظره صفحه تلگرام و فیس بوک است که اسکرین شات نمایش بدهند یا کلیپ عیب های طرف مقابل را در آن به نمایش بگذارند ؛ کسی که برنامه ای برای خدمت دارد ؛ از زیر سوال بردن طرف مقابل بی نیاز است .

حالا از این ور بام افتاده ها گفتیم ؛ از آن طرفی ها هم بگوییم که نیایند به لب تشنه ما اتهام ساندیس خوری بزنند. در واقع همین که کسی با کاندید پوششی ، سپردفاعی و ضربه گیر و از این قبیل ها در انتخابات شرکت کند ؛ عین بی اخلاقی سیاسی است . حال اگر کسی بخواهد با سوءاستفاده از احساسات ملت و با تکنیک هایی نظیر حلقه زدن اشک در چشم ، مداحی و ... در حین مناظره حریف را بکوبد ؛ در رجل سیاسی بودن باید شک کرد .

از طرفی هم کوبیدن هدفدار گروه مقابل ، تنها ثمره اش ، بی اعتماد شدن مردم به تمام کاندیداهاست و علت زمزمه هایی که گاها انتخابات را به جای انتخاب اصلح ، انتخاب بد از بدتر یا انتخاب x برای رای نیاوردن y هست هم همین حرکات گوشت کوب نمایانه است .

کتاب مزرعه حیوانات

بازنشرتک گوییکتاب

مزرعه حیوانات یا فلعه حیوانات که فرنگی ها اسمش را گذاشته اند Animal Farm ، یکی از آن داستان هایی است که کشش زیاد آن ، باعث شد یک شبه کتاب را بخوانم و تمام کنم .

مزرعه حیوانات

این کتاب ، داستان حیوانات مزرعه ایست که از مزرعه دار به ستوه آمده بودند ؛ به هر حال نقشه های برکناری او گرفته می شود و مبارزات سرسختانه ای بین حیوانات و مزرعه دار ها صورت می گیرد . بالاخره مزرعه به دست حیوانات می افتد اما این پایان ماجرا نیست ؛ قضایا مزرعه 180 درجه تفاوت پیدا می کند ؛ قدرت طلبان ، افراد وفادار را از میدان به در می کنند و وضع دقیقا همانی می شود که در زمان مزرعه دار بود ...

این کتاب ، بیان بسیار گیرایی دارد به نحوی که در هنگام درگیری ها آدم را به هیجان وا می دارد و در زمان وقوع اتفاقات غم انگیز ، حس می کردم که آن اتفاقات برای خودم در حال وقوع است. دربخشی از کتاب می خوانیم :

بریده ای از کتاب مزرعه حیوانات

به طور کلی این کتاب داستان انقلاب های شکست خورده جهان و داستان سوءاستفاده دیکتاتورهایی مثل استالین ، هیتلر و ... از به پا خیزی مردم است ؛ از جایی که نوشتن این کتاب ، همزمان با جنگ جهانی دوم بود ؛ طبیعی است که او می خواسته با نوشتن این داستان ، حقیقت حکومت های شبه مردی آن زمان را برملا کند که بسیار هم موفق بوده است .

به هر حال ، بعد از خواندن این کتاب ممکن است این تفکر در شما بوجود بیاید که تمام حکومت های جهان را که به اسم مردم هستند ؛ زیرسوال ببرید اما در واقع ، با استناد به شعارهایی که در کتاب مطرح شده (مثلا برابری و برادری یا همه برابرند اما بعضی برابرترند) می توان به حکومت های کومونیستی آن زمان مثل شوروی و چین اشاره داشت .

فیدبیو خرید قانونی نسخه الکترونیکی

خرید نسخه فیزیکی کتاب سفارش نسخه فیزیکی کتاب   

دانلود کتاب صوتی دانلود نسخه صوتی کتاب        

هفت هزار صفحه کتاب

تجربیاتتک گویی

پیش نوشت : چیزهایی که در این مطلب گفته می شود ؛ تجربیات شخصی من هستند ؛ به عنوان مطلب مشاوره ای به آن نگاه نکنید ! اگر حوصله خواندن تمام متن را ندارید ؛ خواندن تنها بخش سوم هم می تواند مفید باشد !

تابستان در راه هست و شروع تابستان ، ینی شروع 1200 ساعت وقت کاملا آزاد (غیر از کلاس و خواب و ...) ، اینکه بخواهیم این تابستان های برگشت ناپذیر را صرف شبکه های ناتمام اجتماعی ، گیم و روزی 4 5 ساعت ولگردی کنیم ، کمی دور از عقل به نظر می رسد ؛ به هر حال ، چیزهایی هست که همیشه نمی شود یاد گرفت و تنها فرصت آن در تابستان پیش می آید ؛ آن هم نه همه تابستان های عمرمان !

برنامه ای که من تابستون پارسال بصورت آزمایشی اجرا کردم و بصورت حیرت انگیزی هم موفق شد ؛ شروع برنامه ریزی برای کتاب خوانی بود ؛ در واقع می خواستم بسنجم که این توصیه هایی که سیاست مداران و دانشمندان و ... درباره کتاب خواندن کرده اند ؛ برای لایک جمع کردن بوده است یا واقعا چیزی را در کتاب خواندن حس کرده اند .

قبلا مطالعه می کردم اما مطالعه جدی نداشتم ؛ برای همین تصمیم گرفتم ، با رمان های جذاب شروع کنم تا وقتی که روی دور افتادم ، برای کتاب هایی که ممکن هست در ابتدا خسته کننده به نظر برسند ، آمادگی داشته باشم .

ادامه

منِ هزار و چهارصد

تک گوییمنِ هزار و چهارصد

چشم از خوابی طولانی باز می کنم ؛ پتوی خستگی را کنار می زنم ؛ شاید شرایط آن زمان اقتضا بکند که هر روز به آینده ای که تازه به آن رسیده ام فکر کنم و سعی کنم در آن نفس بکشم . خورشید مثل همیشه بر سایه بان ها چنگ خواهد می آورد مگر اینکه من طرز دیدم را تغییر داده باشم . قدری هوای خنک ، از پنجره نیمه باز خود را به داخل اتاق هل می دهد . با سکوتی پر از حرف از جایم بلند می شوم و می روم تا دوباره طعم قطرات آب را با پوست صورتم بچشم ...

وسایلم را جمع می کنم ؛ احتمالا از بند نظام آموزشی فعلی خلاص شده ام ؛ خدا را چه دیدی ، شاید تازه شروع مدرسه رفتن هایم باشد . هرچقدر هم عوض شده باشم ؛ باز هم حاضر نخواهم بود روزم را با زهر مار شروع کنم ؛ برای شیرین شدن چای ، بیش از حد معمول شکر به آن اضافه می کنم . در حین خوردن صبحانه ، به اتوبوس فکر می کنم ؛ به راهی که هرچقدر هم دور باشد ؛ ترجیح خواهم داد پیاده طی شود ؛ مقصدم را نمی دانم ؛ اگر شما فهمیدید ، به من هم بگویید :)

همیشه به کتاب علاقه داشتم ؛ نمی دانم آن زمان هم داشته باشم یا نه ، در راه چند صفحه ای کتاب می خوانم ؛ خودم را در حال خواندن کتاب هایی تصور میکنم که هر روز تصمیم داشتم بخوانم اما چندین سال بود حتی کلمه ای از آن را هم نخوانده بودم ؛ شاید صفحات میانی وقتی نیچه گریست یا رمان دیگری که با تمام کردن هر خط آن ، بد و بی راهی نصیب نویسنده اش خواهم کرد ولی باز هم با ولع به ادامه آن کنجکاو خواهم بود .

شاید مردی در آن جمعیت پایم را لگد کند و من وانمود کنم متوجه نشدم ؛ شاید اتفاقی که هیچوقت نخواستم بیفتد و من هم شبیه بقیه شوم ؛ ممکن است به اشتباه پسربچه ای را که با تمام توان می دود تا مجبور نباشد یک ساعت به مدیر بی شعورتر از منش پاسخگو باشد را به باد مسخره بگیرم و فراموش کنم که او کاریست که شاید من در آن زمان دیگر بلد نباشم . پرانتزی از بهترین معادله زندگی ، بر روی دندان های شیری افتاده اش تشکیل می ود ؛ بعد از چندین ساعت فکر شاید تازه یادم بیاید که :

او می تواند #از_ته_دل بخندد ...