من ؛ کتاب ؛ چراغ

تک گوییمنِ هزار و چهارصد

او در آغوش من ؛دو دستی او را چسبیده ام ؛ ساعت هاست به او زل زدن؛ خسته ام نمی کند ؛ پرحرف است اما قندکلامش در دهان آدم آب می شود و مثل پاره ای از بهشت ، پایین می رود تازه آن وقت است که می فهمم چقدر عاشق خنکای سوزاننده اش هستم ؛ و اینگونه ، برای هم می گوییم . از نیمه های شب ، تا خود طلوع ، او حرف می زند و من با لبخند ، وسط حرفش می پرم . در چشمانش می نگرم ؛ نمی دانم که او هم نگاهش را به چشمانم گره زده یا نه !

با صدای جیرجیرکی که نور اتاق را در شب تیره طواف می کند ؛ غرق در مستی او ، می نوازیم ؛ من از زندگان ، او از زندگی و صدای زیباترین ساز دنیا ، می شکند سکوت شب را ؛ و برگی دیگر ورق خواهد خورد.

کتاب

راه دوری نروید ؛ این عاشقانه فرق می کند ؛ داستان لیلی و مجنون ، این بار بین من و کتاب و تنها چراغ روشن در خانه خلاصه شده است ...

گوشت کوبی به نام مناظره

تک گویی

مناظره ای که بیشتر رنگ و بوی محاصره می داد هم با همه خنده های واقعی و تقلبی اش و ادعاهای راست و دروغش ، به پایان رسید ؛ نکته جالب این بود که بیش از نصف وقتی بعضی ها ، صرف کوبیدن و ایراد گرفتن هر حرف ها و عملکرد طرف مقابل شد. امام علی بیست و چند سال ، به هرحال رقیب خلفای آن زمان از دید مردم محسوب می شد اما ایشان چندبار به جای شرح عملکرد خود ، دیگران را کوبیدند ؟! معلوم نیست برخی از ما به که رفته ایم ؟!

واقعا این چه معنی می تواند داشته باشد که هنگامی که با مشت خالی برای ریاست جمهوری آمده ایم ؛ با بُلد کردن حرف های اشتباه یا عملکردهای نادرست طرف مقابل و در واقع با سلب اعتماد از رقیب ، برای خودمان آبرو جعلی و رای کسب کنیم ؟!

ملت که نمی خواهند به تاریخ نگار رای بدهند که عده ای از کاندیداها ، به جای بیان برنامه ها و ایده ها و اهداف خود ، در حال تحلیل و برسی ثانیه به ثانیه مدت اشتغال حریف هستند !

همه این ها به کنار ، مگر استودیو مناظره صفحه تلگرام و فیس بوک است که اسکرین شات نمایش بدهند یا کلیپ عیب های طرف مقابل را در آن به نمایش بگذارند ؛ کسی که برنامه ای برای خدمت دارد ؛ از زیر سوال بردن طرف مقابل بی نیاز است .

حالا از این ور بام افتاده ها گفتیم ؛ از آن طرفی ها هم بگوییم که نیایند به لب تشنه ما اتهام ساندیس خوری بزنند. در واقع همین که کسی با کاندید پوششی ، سپردفاعی و ضربه گیر و از این قبیل ها در انتخابات شرکت کند ؛ عین بی اخلاقی سیاسی است . حال اگر کسی بخواهد با سوءاستفاده از احساسات ملت و با تکنیک هایی نظیر حلقه زدن اشک در چشم ، مداحی و ... در حین مناظره حریف را بکوبد ؛ در رجل سیاسی بودن باید شک کرد .

از طرفی هم کوبیدن هدفدار گروه مقابل ، تنها ثمره اش ، بی اعتماد شدن مردم به تمام کاندیداهاست و علت زمزمه هایی که گاها انتخابات را به جای انتخاب اصلح ، انتخاب بد از بدتر یا انتخاب x برای رای نیاوردن y هست هم همین حرکات گوشت کوب نمایانه است .

کتاب مزرعه حیوانات

بازنشرتک گوییکتاب

مزرعه حیوانات یا فلعه حیوانات که فرنگی ها اسمش را گذاشته اند Animal Farm ، یکی از آن داستان هایی است که کشش زیاد آن ، باعث شد یک شبه کتاب را بخوانم و تمام کنم .

مزرعه حیوانات

این کتاب ، داستان حیوانات مزرعه ایست که از مزرعه دار به ستوه آمده بودند ؛ به هر حال نقشه های برکناری او گرفته می شود و مبارزات سرسختانه ای بین حیوانات و مزرعه دار ها صورت می گیرد . بالاخره مزرعه به دست حیوانات می افتد اما این پایان ماجرا نیست ؛ قضایا مزرعه 180 درجه تفاوت پیدا می کند ؛ قدرت طلبان ، افراد وفادار را از میدان به در می کنند و وضع دقیقا همانی می شود که در زمان مزرعه دار بود ...

این کتاب ، بیان بسیار گیرایی دارد به نحوی که در هنگام درگیری ها آدم را به هیجان وا می دارد و در زمان وقوع اتفاقات غم انگیز ، حس می کردم که آن اتفاقات برای خودم در حال وقوع است. دربخشی از کتاب می خوانیم :

بریده ای از کتاب مزرعه حیوانات

به طور کلی این کتاب داستان انقلاب های شکست خورده جهان و داستان سوءاستفاده دیکتاتورهایی مثل استالین ، هیتلر و ... از به پا خیزی مردم است ؛ از جایی که نوشتن این کتاب ، همزمان با جنگ جهانی دوم بود ؛ طبیعی است که او می خواسته با نوشتن این داستان ، حقیقت حکومت های شبه مردی آن زمان را برملا کند که بسیار هم موفق بوده است .

به هر حال ، بعد از خواندن این کتاب ممکن است این تفکر در شما بوجود بیاید که تمام حکومت های جهان را که به اسم مردم هستند ؛ زیرسوال ببرید اما در واقع ، با استناد به شعارهایی که در کتاب مطرح شده (مثلا برابری و برادری یا همه برابرند اما بعضی برابرترند) می توان به حکومت های کومونیستی آن زمان مثل شوروی و چین اشاره داشت .

فیدبیو خرید قانونی نسخه الکترونیکی

خرید نسخه فیزیکی کتاب سفارش نسخه فیزیکی کتاب   

دانلود کتاب صوتی دانلود نسخه صوتی کتاب        

هفت هزار صفحه کتاب

تجربیاتتک گویی

پیش نوشت : چیزهایی که در این مطلب گفته می شود ؛ تجربیات شخصی من هستند ؛ به عنوان مطلب مشاوره ای به آن نگاه نکنید ! اگر حوصله خواندن تمام متن را ندارید ؛ خواندن تنها بخش سوم هم می تواند مفید باشد !

تابستان در راه هست و شروع تابستان ، ینی شروع 1200 ساعت وقت کاملا آزاد (غیر از کلاس و خواب و ...) ، اینکه بخواهیم این تابستان های برگشت ناپذیر را صرف شبکه های ناتمام اجتماعی ، گیم و روزی 4 5 ساعت ولگردی کنیم ، کمی دور از عقل به نظر می رسد ؛ به هر حال ، چیزهایی هست که همیشه نمی شود یاد گرفت و تنها فرصت آن در تابستان پیش می آید ؛ آن هم نه همه تابستان های عمرمان !

برنامه ای که من تابستون پارسال بصورت آزمایشی اجرا کردم و بصورت حیرت انگیزی هم موفق شد ؛ شروع برنامه ریزی برای کتاب خوانی بود ؛ در واقع می خواستم بسنجم که این توصیه هایی که سیاست مداران و دانشمندان و ... درباره کتاب خواندن کرده اند ؛ برای لایک جمع کردن بوده است یا واقعا چیزی را در کتاب خواندن حس کرده اند .

قبلا مطالعه می کردم اما مطالعه جدی نداشتم ؛ برای همین تصمیم گرفتم ، با رمان های جذاب شروع کنم تا وقتی که روی دور افتادم ، برای کتاب هایی که ممکن هست در ابتدا خسته کننده به نظر برسند ، آمادگی داشته باشم .

ادامه مطلب

منِ هزار و چهارصد

تک گوییمنِ هزار و چهارصد

چشم از خوابی طولانی باز می کنم ؛ پتوی خستگی را کنار می زنم ؛ شاید شرایط آن زمان اقتضا بکند که هر روز به آینده ای که تازه به آن رسیده ام فکر کنم و سعی کنم در آن نفس بکشم . خورشید مثل همیشه بر سایه بان ها چنگ خواهد می آورد مگر اینکه من طرز دیدم را تغییر داده باشم . قدری هوای خنک ، از پنجره نیمه باز خود را به داخل اتاق هل می دهد . با سکوتی پر از حرف از جایم بلند می شوم و می روم تا دوباره طعم قطرات آب را با پوست صورتم بچشم ...

وسایلم را جمع می کنم ؛ احتمالا از بند نظام آموزشی فعلی خلاص شده ام ؛ خدا را چه دیدی ، شاید تازه شروع مدرسه رفتن هایم باشد . هرچقدر هم عوض شده باشم ؛ باز هم حاضر نخواهم بود روزم را با زهر مار شروع کنم ؛ برای شیرین شدن چای ، بیش از حد معمول شکر به آن اضافه می کنم . در حین خوردن صبحانه ، به اتوبوس فکر می کنم ؛ به راهی که هرچقدر هم دور باشد ؛ ترجیح خواهم داد پیاده طی شود ؛ مقصدم را نمی دانم ؛ اگر شما فهمیدید ، به من هم بگویید :)

همیشه به کتاب علاقه داشتم ؛ نمی دانم آن زمان هم داشته باشم یا نه ، در راه چند صفحه ای کتاب می خوانم ؛ خودم را در حال خواندن کتاب هایی تصور میکنم که هر روز تصمیم داشتم بخوانم اما چندین سال بود حتی کلمه ای از آن را هم نخوانده بودم ؛ شاید صفحات میانی وقتی نیچه گریست یا رمان دیگری که با تمام کردن هر خط آن ، بد و بی راهی نصیب نویسنده اش خواهم کرد ولی باز هم با ولع به ادامه آن کنجکاو خواهم بود .

شاید مردی در آن جمعیت پایم را لگد کند و من وانمود کنم متوجه نشدم ؛ شاید اتفاقی که هیچوقت نخواستم بیفتد و من هم شبیه بقیه شوم ؛ ممکن است به اشتباه پسربچه ای را که با تمام توان می دود تا مجبور نباشد یک ساعت به مدیر بی شعورتر از منش پاسخگو باشد را به باد مسخره بگیرم و فراموش کنم که او کاریست که شاید من در آن زمان دیگر بلد نباشم . پرانتزی از بهترین معادله زندگی ، بر روی دندان های شیری افتاده اش تشکیل می ود ؛ بعد از چندین ساعت فکر شاید تازه یادم بیاید که :

او می تواند #از_ته_دل بخندد ...

آغاز می شود بهشت برای تو

تک گویی

اردیبهشت ، این دومین فرزند هر سال ، میقات عاشقی سبزه هاست ؛ سبزه هایی که در دامن فروردین سر از خاک بیرون آورده بودند ؛ امروز هر یک جوانی رعنا شده و در چشم خورشید می خندند ؛ گرمای عاشقی از خورشید ، سایه های تنهایی را در بر می گیرد و می سوزاند ما ها را که نمی خواهیم حس سبزه ها را بپذیریم ...

درخت های کاج ، قد کشیده اند ؛ تا بر آورند برگ های نو ، داستان دو کاج ، از اول نوشته می شود ؛ این بار چرخ پروین ، شاخه های به هم گره خورده کاج ها را نشان می دهد. دست هایشان را بر شانه یکدیگر گذاشته اند اما سرشان را به شانه دیگری تکیه نمی دهند ؛ داستان کاج ها ، داستان دو عاشق مغرور است !

به خودت می آیی و در جاده ای ایستاده ای ؛ یک طرف به مستی بهار نارنج ، دیگری به سمت بیدهای مست ؛ به بالا که بنگری ، زرد است اما خورشید نیست ؛ ارتش گل های زرد ، صف کشیده اند ؛ جاده عاشقی را به زیر گذر مبدل نموده اند ..

سبزه ها به هم گره می خورند ؛ جوانه هایشان خاک را می شکافد ؛ شقایق ها گل می دهند و باد بهاری ، بیدها را با خود می رقصاند ؛ همه چیز آماده است تا عاشق شوی ؛ عاشق طبیعت ...

ahmadreza instagram تصاویری که ازشون ایده گرفتم رو در اینستاگرام من ببینید

دولت پاینده شدم

مدرسه نوشتتک گویی

آفتاب چند روزی است که اینطرف ها یکه تاز به آتش کشیدن شهر شده ؛ لابد می خواهد از تنور داغ انتخابات کم نیاورد ؛ نوبر است ؛ سه کاندید واقعی و سی سپر ! خدا کند یکی از این ارتش کاندیداها مثل من دولت پاینده بشه :)

آموزش و پرورش هم عزمش را جزم کرده ؛ ما بی چاره دانش آموزان را به چالش آفتاب عالم تاب ، با زبون روزه با برگزاری امتحانات همزمان با آغاز رمضان دعوت کند ؛ خدا ایدئولوژیستش را با صدام یزید کافر محشور بفرماید :))

بهارها سبز شدند ؛ گل ها برگ جدید آورده اند ؛ خدا کند ما مردم ، به تقلید ناقص از طبیعت ، دم در نیاوریم :)

+ بشنوید ؛ تنها موسیقی که می تواند حس و حال عبور از بین درختان نارنج برای رسیدن به مدرسه را توصیف کند !

پدر باید قوی باشد

تک گویی

مهربان ترین پدر دنیا ، تنهای تنها ، کیسه را بر دوش می گذاشت و به دیدن کودکانی می رفت که وجود او را با هیچ چیز در دنیا ، عوض نمی کردند ؛ کوچه های شهر ، معنی یتیم را نمی فهمیدند ؛ صدای خنده های پسر بچه هایی که با او بازی می کردند ؛ از چند کوچه آن طرف تر هم شنیده می شد ؛ پدر بودن کار راحتی نیست !

پدر ، باید خیلی قوی باشد ؛ قوی تر از هر وزنه بردار و کشتی گیر دیگری ؛ آن قدر قوی که با اینکه دروازه خیبر را با یک دست از جا در می آورد ؛ موقع کشتی با پسربچه ها ، برنده نشود ...

تولد پدری خدایی ، از خانه خدا مبارک heart

شما چطور ؟!

تجربیاتتک گویی

نگاهی به لیست بلند و بالای انتخاب ریاست جمهوری می اندازم ؛ خدا قوت دلاوری به کسانی که ده بیست سال است توی انتخابات شرکت می کنند و آخر هم نمی شوند می گویم . وعده ها هم که از فیلم های علمی تخیلی الگو گرفته شده ؛ مردم قدرت خرید ندارد ؛ وعده صد تومان یارانه بیشتر می دهند ؛ دارو در کشور نیست ؛ قول رشد های سی چهل درصدی می دهند . قربان همان شورای دانش آموزی خودمان که نهایت وعده هایشان تاسیس پارک آبی در مدرسه است و به این هجمه از تخیل نمی رسد :)

پناه بر خدا از دولتی که بعضی ای این نامزدها رئیس جمهورش باشند ... پناه بر خدا

سیزده را به در

تک گویی

حاجی فیروز ، که این روزها زیاد هم خریدار نداشت ؛ کم کم باید بساط دایره و دف خود را جمع کند و گلایه هایش از مردم همیشه ناراحت ما را پشت خنده همیشگی است پنهان کند و برود و منتظر بماند تا سال دیگر خدا چه بخواهد ...

امیدوارم این سیزده را که به در رفتیم ؛ اول به خودمان بیاییم ؛ دو هفته به سرعت دو روز گذشت ؛ مطمئنا گذشتن دو سال هم بیشتر از همین قدر طول نمی کشد ؛ دست روی دست می گذاریم و همه چیزمان را تلف می کنیم ؛ بعد با ذوق می گوییم ؛ بیست سال پیش ، آخرین باری که از ته دل خندیدم ؛ انگار همین دیروز بود .

زمین ، هنوز دارد چهار میلیارد و پونصد و شصت و هفت میلیون و دویست و چهل و یک هزار و سیصد و نود و ششمین بهار زندگی اش را جشن می گیرد . آسمانش از خوشحالی یواش یواش اشک شوق می ریزند و زمین در آن آب تنی می کند و ده بیست تا گنجشک خیس بیچاره را برای رسیدن به سیزده به در معطل می گذارد .

سیزده به در

امسال موقع گره زدن سبزه ها ، اون هایی که با گذشتن دو هفته از سال تحویل ، هنوز تحویل نشدن ، از خدا بخوایم ، یک قطره از طراوت بی نهایت وجودش رو که با رسیدن بهار به روی طبیعت می پاشه ؛ به ما هم ببخشه :)

 

+بشنوید ؛ تکراری و بی نظیر