کتابی از جنس کتاب‌فروشی

کتاب

کتاب‌فروش خیابان ادوارد برون، حکایت مردی است که سکان یک کتاب‌فروشی را در دست می‌گیرد و اتفاقات جالبی در این یک سال سکان‌داری برایش می‌افتد. سیر اتفاقات داستان هیجان و کنجکاوی آدم را قلقلک می‌دهد. به‌طوری که یک‌روزه تمامش کردم و احساس خستگی نکردم!

نویسندگی این کتاب را محسن پوررمضانی برعهده دارد که خیلی هم خوب هنرنمایی کرده است. نوشته‌های او را از اینجا می توانید بخوانید.

نمی‌توان اسم رمان روی آن گذاشت چون حاصل اتصال داستان‌های کوتاه و مستقلی است که هرکدام، اتفاقات یک روز را بیان می‌کنند و در کنار هم قرار داده شده‌اند. با این‌که محتوای داستان طنز و عجیب است اما درد دل کتاب‌فروش‌ها و نویسنده‌ها را به‌خوبی بیان می‌کند. در واقع طنز داستان، طنز حقیقی‌ست و کارد را به مغز استخوان می‌رساند.

از پشت شیشه خیس ویترین به آدم‌ها نگاه می‌کنم. تجربه‌ام نشان داده روز‌های بارانی مردم کمتر کتاب ‌می‌خرند، درست مثل روزهای آفتابی.

تلاش‌هایی شکست خورده‌ای که شخصیت اصلی برای فروش کتاب‌هایش می‌کند در کنار مراجعه کنندگان عجیب و غریبی که به هر نیتی آمده‌اند جز خواندن کتاب، می‌آیند و ماجراهای خواندنی برای کتاب‌فروش می‌سازند.

مردی با صدای بم می‌گوید: شنوندگان عزیز، توجه فرمایید. این صدای آژیر خطر است که می‌شنوید، لطفا از پناهگاه‌های خود بیرون آمده و تانک های دشمن را تماشا کنید.

شوخی‌های طنز داستان، مثل کتاب‌های بقیه نویسنده‌های بی‌نمک ایرانی نیست! حتی فضای داستان و گهگاهی اسامی استفاده شده؛ جو و فضای داستان را به سمت کتاب‌های اروپایی می‌برند.

هیچ‌چیزی بی‌عیب نیست؛ از اشکالات انگشت‌شمار این کتاب، شاید بتوان از دست رفتن بامزگی یا گیج‌کننده بودن سیر داستان در اواسط را اشاره کرد. البته نه به معنی این‌که ضعیف باشند اما با توجه به انتظاری که در ابتدای خواندن از نویسنده برای آدم پیش می‌آید؛ کمی تو ذوق می‌زند که قابل چشم پوشی است!

فیدبیو این کتاب را در فیدیبو بخوانید

منطق بی‌منطقی

تجربیاتتک گویی

قطار مرگ‌بار امتحانات، کم‌کم به آخر خط نزدیک می‌شود. معلم زیست‌شناسی که نحوه راه رفتنش نشان می‌دهد دارد تمام سعیش را می‌کند که دیده نشود؛ مثل ماه شب چهارده توسط دانش‌آموزان رؤیت می‌شود. پاکت سراسر مهر و موم شده‌ای که دو دستی آن را چسبیده است؛ چیزی جز برگه‌هایی که برخلاف گذشته سریع تصحیح شده‌ند نمی‌تواند باشد.

ترجیح دادم به جای نزدیک شدن به دبیر، خلاصه گفت و شنودها را از نقال‌های مدرسه که تعدادشان هم الحمدلله کم نیست بشنوم. طولی نکشید که نقل قولی از معلم، ابروهایم را به هم بدوزد:

سوال شماره n رو اگه اکثرا غلط نوشته باشن؛ نمرش رو به همه میدم !

در واقع به‌طور ساده‌تر، یعنی اگر همه اشتباه کرده باشند؛ پس کارشان درست است! این حرف نمونه ساده شده حرف و حدیث‌هایی است که همه‌مان در جامعه می‌شنویم. طرف کنتور برق را جوری دست‌کاری کرده که کل اختراعات ادیسون مرحوم را زیرسوال می‌برد؛ آن وقت کافی‌ست معترض بشوی که زرنگ‌بازی حضرت‌عالی، دزدی‌ست تا با هجمه‌ای خفه‌کننده از جملاتی نظیر :«همه میلیاری می‌خوردن اینم روش !» روبرو شوی...

به قول سعدی علیه الرحمة:

خانه از پای بند ویران است

خواجه در بند نقش ایوان است

سهم گربه بود

تجربیاتداستان کوتاه

قدیم‌ترها، مشهد را با زرشک و زعفران و بوی عطر حرم بازارهایش می‌شناختند اما این روزها، عرصه رقابت زعفران و اشترودل (!) آن‌قدر به تنگنا کشیده شده است که اگر روزی از مارکو بپرسند از خراسان چه برای‌مان آورده‌ای و جواب بدهد اشترودل قارچ و گوشت ! جای تعجب ندارد.

خلاصه روزی و شاید هم شبی در سفر به دیار خراسان (که به کوشش شیخش از هنگ کنگ هم خودمختارتر است!) که از شدت سرما استخوان ماموت هم ترک می‌خورد؛ در خیابانی که پیاده‌روهایش پیست اسکی مجانی محسوب می‌شد؛ با سرعتی بس شگرف به سمت هتل درحال حمله بودیم که نور دلربای تابلویی که واژه گرم را فریاد می‌زد؛ ما را به چنگ آورد. پیش از آن‌که متوجه شویم؛ به جلوی دکه رسیده بودیم. فروشنده بنده خدا، از ترس به آغوش ملک‌الموت رفت و برگشت. بنده خدا حق داشت. اگر شما ساعت 3 شب درحالی که با چشمان باز درحال چُرت زدن بودید و ناگهان چشمان بازتان را بازتر می‌کردید و می‌دیدید 5 جفت چشم از میان خرواری خز و پشم به مایکروویو شما زل زده‌اند؛ چکار می‌خواستید بکنید؟!

با زبان بی‌زبانی، حالی‌اش کردیم هرچیز گرمی که داری رد کن بیاد. کورمال کورمال فر را روشن کرد و چند لحظه بعد، 5 بسته محتوی نان که خود نان هم حاوی چیزهایی بود که هنوز هم کسی نمی‌داند چیست؛ جلوی‌مان گذاشت. بعد از پرداخت هزینه‌ای که چند ده‌هزار ریالی می‌شد؛ با خمیازه یک به‌سلامت کش دار تحویلمان داد و روی صندلی‌اش ولو شد.

یخ‌های روی پیست اسکی مجانی (!) را کنار زدیم و روی پله‌های مغازه بسته‌ای نشستیم. سعی می‌کردیم به روی خودمان هم نیاوریم که لنگن‌مان از سوز سرما بندری می‌رود. تا من مشغول شمردن بقیه پول بودم؛ همراهان همدل به جان اشترودل افتاده بودند. من هم خوش‌حال از اینکه یخ دل و روده‌مان باز می‌شود تا اولین گاز را زدم؛ دیدم گربه‌ای که به مراتب وزنش از من بیشتر بود! در دو سه قدمی من، همان‌طور که با چشمان طلبکار مآبانه‌اش به من زل زده؛ درحال رفتن انواع و اقسام حرکات لزگینکا (!) به من می‌فهماند که یا سهمت رو با من شریک می‌شی یا از عذاب وجدان خفت می‌کنم! من هم تکه‌ای از نانش را کندم و انداختم جلوش و به‌خیال اینکه این را خواهد خورد و رفع زحمت خواهد کرد؛ به ادامه مشغول شدم.

گربه چند قدمی جلو آمد و پس از انجام عملیات‌های تشخیص غذا و تحقیقات پیشرفته و بعد از اینکه فهمید گوشت ندارد و کلاه سرش رفته؛ همان‌جا نشست و با نگاهی که از صدتا فحش بدتر بود و میوهایی که اشک هیتلر را هم در می‌آورد؛ کش و قوس می‌آمد! ما هم دلمان سوخت و شروع کردیم تکه تکه گوشت انداختن برای گربه و او هم با هر تکه گوشت یک قدم جلو می‌آمد و مطمئنا اگر یک کیلویی گوشت همراه داشتم؛ مهمان جیب پالتویم شده بود :)

ذوق گربه کردن همانا و نان خالی خوردن همانا ...

زمانی که نباشی

بازنشرتک گویی

در این تنور خورشید، دستمانم سردشان شده است؛ زمانی که نباشی کسی نیست که آن‌ها را محکم میان دستان خود بگیرد. اگر تو بودی ؛ آن‌وقت شاید از گرمای نفست، خون دوباره به دستان یخ‌زده‌ام بر می‌گشت. اما با آتشی که به دلم می‌اندازی چکار کنم؟!

نگاهت بوی هندوانه‌های خانه پدربزرگ را می‌دهد. خواستم کمی بچشم؛ ندانستم در رویای چشمانت غرق شدم. فقط منم و تو. من ایستاده‌ام این پایین و اشک حسرت، صورتم را می‌سوزاند و تو روی لبه بام نشسته‌ای و موهایت را می‌چینی و آن ریسمان طلا را با دستانت به رقص در می‌آوری. می‌نشینی و موهای چیده شده‌ات را به هم می‌بافی با زه کمانت عوضش می‌کنی.

اندوه بزرگیست زمانی که نباشی

تایپوگرافی: احمدرضا

و من این پایین، چشم در چشم آفتابی که قرن‌هاست بر لبه بام نشسته و طلوع نمی‌کند. به انتظار نشسته‌ام.

تیری را در کمان می‌گذاری و به سمتم نشانه میگیری صبا آن را در در هوا می‌قاپد و در قلبم فرو می‌کند. دوباره برای آخرین بار گرما مرا در آغوش می‌گیرد. زیر لب به خنده و بغض می‌گویم:

تیر، رقاصه شعله‌ها، قبل از اینکه از راه برسد؛ تیرش را پرتاب کرد

الله اکبر

تک گویی

من خدایی دارم؛ که صدایش از گلوله‌های شما بلندتر است. خدایی که بخشش از دلارهای نفتی شما بیشتر است. خدایی دارم که از دوستان شما قوی‌تر است. خدایی که از همه مادرها مهربان‌تر است. تعداد فرشتگانی از نیروهای شما بیشتر است.

خدایی هست که از همه شما بزرگ تر است و من آن خدا را دارم. چرا از شما بترسم ؟!

پ.ن : در پی جنبش مردمی تکبیر در پاسخ به حمله تروریستی امروز

ساعتی با طعم دمشق

بازنشرتک گویی

وحشی‌خو تر از کسی که خون بی‌گناهی را به زمین می‌ریزند؛ کفتار هایی بودند که خون ملت را در شیشه کردند و خوردند و بردند و سیری‌شان از خون ملت، به سرشان زد و گفتند که مبارزه با تروریسم مسلحانه نمی‌شود!

همان‌هایی که ژست روشن‌‌فکرانه‌شان عالم را کور کرده بود و در سایه امنیتی که ملت با خون خودشان برایشان به‌وجود آورده بودند نشستند و گفتند چه کسی به ما گفته با فلان پدیده مبارزه کنیم!
همان‌هایی که روی صندلی‌های گرم و نرم نشستند و به اسم ملت به ریش نداشته‌مان خندیدند و حقوق نجومی قانونی کردند. ولی امروز ملت باز هم با دل شکسته خود، فرار نکردند و مثل دیروز که مشروطه را رها نکردند؛ کنار نمایندگانشان ایستادند.

خون آریوبرزن‌های ایران، دوباره به زمین ریخته شد و اگر لازم باشد؛ هزار بار دیگر هم به زمین ریخته می‌شود اما این شیر، هیچ‌گاه سر خم نمی‌کند.

امروز، بار دیگر ثابت کردیم؛ دست روی امنیت و انتخابمان بلند کنید؛ با هشتاد میلیون مشت گرده کرده روبرو هستید. اگر مرد میدان مشت انداختن با ایرانید، بسم الله ...

یادمان نرود؛ دور و برمان کسانی هستند که چندین سال است؛ حس چند ساعت پیش ما را داشتند؛ نعمت امنیت‌مان را فراموش نکنیم و نسبت به کشورهای دور و برمان بی‌تفاوت نباشیم!

در همین راستا بخوانید : نترسید و بمیرید | بسم الله اگر حریف مایی | شما خوبید خیلی | با غم‌انگیزترین ... | قدر زر را زرگر می‌شناسد

منزل ما کبریاست

بازنشرتک گویی

گاهی آن‌چنان بر خوشه این گندم‌های دنیوی پنجه می‌کشیم که فراموش می‌کنیم ستاره‌ای از جنس خدا در دلمان برای همیشه خاموش می‌شود. عمر و زندگی گران‌بها را در بازار فانی‌ها به حراج گذاشته‌ایم و انسانیتمان را در کوره تاریکی‌، به آتش می‌کشیم...

کار دنیا چقدر عجیب است؛ شرافتی که این‌روزها کم‌یاب‌تر از طلا شده است را به چه قیمت‌های ارزانی می‌فروشند! لابد خریدار ندارد شاید هم فکر می‌کنیم به اندازه داریم.

هنوز هم باور نمی‌کنم چشم‌هایمان این‌قدر به‌درد نخور شده باشند؛ چه دیر فهمیدیم که سال‌‌هاست استفاده از چشم‌ها را فراموش کرده‌ایم. چقدر چشم بستن به روی مشکلات دیگران و دیده گشودن به‌روی رازهایشان، برایمان آسان شده است ؟!

سهراب یادت هست؟! گفتی چشم‌هایمان را باید شست؛ جور دیگر باید دید! ببخش که گوش‌هایمان هرچه به نفعمان هست می‌شنود؛ چشم‌هایمان را شستیم ولی به جای اینکه جور دیگر ببینیم؛ شستیم و گذاشتیمشان کنار...

شعر از مولانا ؛ گرافیست احمدرضا

تایپوگرافی از احمدرضا

ما به فلک بوده‌ایم یار ملک بوده‌ایم

باز همان‌جا رویم جمله که آن شهر ماست

خو ز فلک برتریم وز ملک افزون‌تریم

زین دو چرا نگذریم منزل ما کبریاست

فیلم : هکسا ریدج

معرفیفیلم

فیلم‌های زیادی تا به‌حال دیده‌ام اما هکسا ریدج (به‌فرنگی Hacksaw Ridge و معنی‌اش ستیغ اره‌ای!) تنها فیلمی بود که لحظه لحظه‌اش را احساس می‌کردم.

ستیغ اره ای

اطلاع دقیقی از کارگردان و تهیه‌کننه‌اش ندارم اما شنیده‌ها گواه بر این‌کاره بودنشان می‌دهد. داستان،داستان سربازی است که در شجاعت از دیگران چیزی کم ندارد اما حاضر نیست تفنگ دست بگیرد.

در صلح پسران پدرانشان را به خاک میسپارند در جنگ پدران پسران را

اتفاقاتی که در زندگی شخصیت اصلی رخ ‌می‌دهد؛ با فراز و نشیب‌هایی که در راه تفنگ دست نگرفتن و جنگیدن برایش بوجود می‌آید؛ تا به تصویر کشیدن حقیقت جنگ که جز نابودی نیست و صحنه‌هایی که قلب را به‌درد می‌آورد؛ همه درکنار هم، شاهکاری ضدجنگ را به تصویر می‌کشند. در واقع فیلم‌سازان، با نشان دادن جنگ، آن را نفی می‌کنند.

برایم جالب بود که این فیلم براساس واقعیت است. داستان زندگی شخصیت اصلی و اطرافیانش، همگی براساس زندگی واقعی دزموند داس-سربازآمریکایی- را به نمایش می‌کشند.

وقتی همه دارن زندگی رو می‌گیرن؛ من میخوام نجاتش بدم

داستان مستند است اما حقیقت محض نیست. آمریکایی‌ها، جنگ خود با ژاپن را به تصویر می‌کشند. طبیعی است که خود را فرشته و حریف شرقی را هیولا نشان دهند (همانطور که ما هم همین‌کار را انجام می‌دهیم!) پس به عنوان معیاری تاریخی به تماشای فیلم ننشینید؛ پیام و نتیجه فیلم، بسیار باارزش‌تر از این‌هاست ...

دانلود نسخه دوبله  720 | 1080 | فیلیمو

رقاصه برگ‌ها

تک گویی

همان آن نامه ناتمامی هستم؛ که به خانه دلت افتاد. همان نامه‌ای که یادشان رفته بود آخرش بنویسند دوستت دارم

همانی که پاکتش بوی نم می‌دهد و کاغذپاره اش ، طعم رویا. همانی که هیچ‌وقت بازش نکردی؛ از گوشه دلت برش داشتی و انداختی توی جیب فراموشی
همانی که اشک ریخت و دل نوشته‌هایش پاک شد
همانی که هروقت سرت را در آغوش زانوهایت قرار می‌دهی ؛ صدای زمزمه‌هایش را می‌شنوی.
وقتی گیسوانت را می‌بافی و چشمانت در سرمه می درخشد. رفتنت را تماشا می‌کنم
و دل پیر من، شاید سال دیگر که برگشتی ؛ مرده باشد


نامه‌ام را تمام کردم ؛ می‌گذارمش روی ایوان ، سال بعد که برگشتی خط آخرش نوشته :
خرداد ؛ رقاصه برگ‌ها دوستت دارم ...

بابا رمضون

داستان کوتاه

دستانش می‌لرزید؛ استکانی برداشت؛ فوت محکمی در آن کرد و تا لبه‌اش چای ریخت. بوی زنجبیل و طارونه اتاق را پر کرد. بلند شد روبروی آینه خاک‌گرفته طاقچه ایستاد؛ با شانه‌ای کوچک، ریش‌هایش را مرتب کرد. گردوخاک را از روی عرقچینش گرفت و با دقت بر روی سرش گذاشت. عصایش را از گوشه اتاق برداشت و به‌راه افتاد. می‌توانست بدون عصا هم راه برود اما همیشه می‌گفت: «سه‌تا پا بهتر از یکی‌ و نصفیه!» از وقتی پادرد گرفته بود؛ پای راستش را نصف‌پا می‌نامید.

صدای نرگس را از داخل خانه شنید:«بابا رمضون بازم که چاییت یادت رفت!»

سرعتش را زیاد کرد تا زودتر به قنادی برسد. دیوارهای کاه‌گلی باران‌خورده، بوی کلوچه‌های زعفرانی اصغرقندی را می‌داد. فامیلیش را کسی نمی‌دانست اما چون چهل‌سال بود که شیرینی می‌پخت؛ او اصغرقندی صدایش می‌زدند. رمضان، با عصایش در قنادی را هل داد. اصغرقندی با دیدنش جلو آمد با دست پر از آرد و شکرش دست داد.

 - چه خبر پیرمرد؟ یادی از ما فقیر فقرا کردی !

پکی زد زیر خنده و صدای سرفه‌ای که حداقل بیست سال قدمت داشت؛ در قنادی پیچید.

 - چایی می‌خوری برات بریزم ؟

 - حتما !

آمد و روی صندلی روبروی پیشخوان نشست. عرق‌چینش را برداشت و گذاشت روی پیش‌خوان. اصغر با دوتا استکان پر آمد و روبرویش نشست.

 - یادش بخیر! زمانی که دهات بودیم و هنوز نیمده بودیم شهر؛ خونمون روبرو مسجد بود؛ حیاط مسجد کوچیک بود و ماه رمضون که می‌شد؛ همه دهات افطاری میومدن خونه ما. هرروز یکی دوساعت قبل غروب، بیست سی تا هندونه تو حوض خونمون بود. هندونه‌ها ، مال باغ میرزاحسن بود؛ همش سرخ و آبدار بود

 - حیف اون قدیما! این روزا هندونه‌ها از موهای منم سفیدتره. بگذریم زولبیا بامیه‌هم داری یا گذاشتی عید فطر درست کنی ؟

 - اتفاقا ، مخصوص خودت کنار گذاشتم ؛ زولبیاهاش هم زعفرونیه! این نوه‌ت ما رو کچل کرد از بس سفارش کرد زولبیاها زعفرونی باشه.

رمضان، ساعت جیبی‌اش را درآورد و از جا پرید و جعبه شیرینی را برداشت.

 - به دخترم قول داده بودم برای افطار پیشش می‌مونم. اینو بزن به حساب، بعدا پولشو میدم.

و با نهایت سرعتی که پاهایش اجازه می‌داد؛ از قنادی خارج شد. صدای اصغر به گوشش می‌رسید :

«بابارمضون! بازم که چاییت یادت رفت...»