ساعتی با طعم دمشق

بازنشرتک گویی

وحشی‌خو تر از کسی که خون بی‌گناهی را به زمین می‌ریزند؛ کفتار هایی بودند که خون ملت را در شیشه کردند و خوردند و بردند و سیری‌شان از خون ملت، به سرشان زد و گفتند که مبارزه با تروریسم مسلحانه نمی‌شود!

همان‌هایی که ژست روشن‌‌فکرانه‌شان عالم را کور کرده بود و در سایه امنیتی که ملت با خون خودشان برایشان به‌وجود آورده بودند نشستند و گفتند چه کسی به ما گفته با فلان پدیده مبارزه کنیم!
همان‌هایی که روی صندلی‌های گرم و نرم نشستند و به اسم ملت به ریش نداشته‌مان خندیدند و حقوق نجومی قانونی کردند. ولی امروز ملت باز هم با دل شکسته خود، فرار نکردند و مثل دیروز که مشروطه را رها نکردند؛ کنار نمایندگانشان ایستادند.

خون آریوبرزن‌های ایران، دوباره به زمین ریخته شد و اگر لازم باشد؛ هزار بار دیگر هم به زمین ریخته می‌شود اما این شیر، هیچ‌گاه سر خم نمی‌کند.

امروز، بار دیگر ثابت کردیم؛ دست روی امنیت و انتخابمان بلند کنید؛ با هشتاد میلیون مشت گرده کرده روبرو هستید. اگر مرد میدان مشت انداختن با ایرانید، بسم الله ...

یادمان نرود؛ دور و برمان کسانی هستند که چندین سال است؛ حس چند ساعت پیش ما را داشتند؛ نعمت امنیت‌مان را فراموش نکنیم و نسبت به کشورهای دور و برمان بی‌تفاوت نباشیم!

در همین راستا بخوانید : نترسید و بمیرید | بسم الله اگر حریف مایی | شما خوبید خیلی | با غم‌انگیزترین ... | قدر زر را زرگر می‌شناسد

منزل ما کبریاست

بازنشرتک گویی

گاهی آن‌چنان بر خوشه این گندم‌های دنیوی پنجه می‌کشیم که فراموش می‌کنیم ستاره‌ای از جنس خدا در دلمان برای همیشه خاموش می‌شود. عمر و زندگی گران‌بها را در بازار فانی‌ها به حراج گذاشته‌ایم و انسانیتمان را در کوره تاریکی‌، به آتش می‌کشیم...

کار دنیا چقدر عجیب است؛ شرافتی که این‌روزها کم‌یاب‌تر از طلا شده است را به چه قیمت‌های ارزانی می‌فروشند! لابد خریدار ندارد شاید هم فکر می‌کنیم به اندازه داریم.

هنوز هم باور نمی‌کنم چشم‌هایمان این‌قدر به‌درد نخور شده باشند؛ چه دیر فهمیدیم که سال‌‌هاست استفاده از چشم‌ها را فراموش کرده‌ایم. چقدر چشم بستن به روی مشکلات دیگران و دیده گشودن به‌روی رازهایشان، برایمان آسان شده است ؟!

سهراب یادت هست؟! گفتی چشم‌هایمان را باید شست؛ جور دیگر باید دید! ببخش که گوش‌هایمان هرچه به نفعمان هست می‌شنود؛ چشم‌هایمان را شستیم ولی به جای اینکه جور دیگر ببینیم؛ شستیم و گذاشتیمشان کنار...

شعر از مولانا ؛ گرافیست احمدرضا

تایپوگرافی از احمدرضا

ما به فلک بوده‌ایم یار ملک بوده‌ایم

باز همان‌جا رویم جمله که آن شهر ماست

خو ز فلک برتریم وز ملک افزون‌تریم

زین دو چرا نگذریم منزل ما کبریاست

فیلم : هکسا ریدج

معرفیفیلم

فیلم‌های زیادی تا به‌حال دیده‌ام اما هکسا ریدج (به‌فرنگی Hacksaw Ridge و معنی‌اش ستیغ اره‌ای!) تنها فیلمی بود که لحظه لحظه‌اش را احساس می‌کردم.

ستیغ اره ای

اطلاع دقیقی از کارگردان و تهیه‌کننه‌اش ندارم اما شنیده‌ها گواه بر این‌کاره بودنشان می‌دهد. داستان،داستان سربازی است که در شجاعت از دیگران چیزی کم ندارد اما حاضر نیست تفنگ دست بگیرد.

در صلح پسران پدرانشان را به خاک میسپارند در جنگ پدران پسران را

اتفاقاتی که در زندگی شخصیت اصلی رخ ‌می‌دهد؛ با فراز و نشیب‌هایی که در راه تفنگ دست نگرفتن و جنگیدن برایش بوجود می‌آید؛ تا به تصویر کشیدن حقیقت جنگ که جز نابودی نیست و صحنه‌هایی که قلب را به‌درد می‌آورد؛ همه درکنار هم، شاهکاری ضدجنگ را به تصویر می‌کشند. در واقع فیلم‌سازان، با نشان دادن جنگ، آن را نفی می‌کنند.

برایم جالب بود که این فیلم براساس واقعیت است. داستان زندگی شخصیت اصلی و اطرافیانش، همگی براساس زندگی واقعی دزموند داس-سربازآمریکایی- را به نمایش می‌کشند.

وقتی همه دارن زندگی رو می‌گیرن؛ من میخوام نجاتش بدم

داستان مستند است اما حقیقت محض نیست. آمریکایی‌ها، جنگ خود با ژاپن را به تصویر می‌کشند. طبیعی است که خود را فرشته و حریف شرقی را هیولا نشان دهند (همانطور که ما هم همین‌کار را انجام می‌دهیم!) پس به عنوان معیاری تاریخی به تماشای فیلم ننشینید؛ پیام و نتیجه فیلم، بسیار باارزش‌تر از این‌هاست ...

دانلود نسخه دوبله  720 | 1080 | فیلیمو

رقاصه برگ‌ها

تک گویی

همان آن نامه ناتمامی هستم؛ که به خانه دلت افتاد. همان نامه‌ای که یادشان رفته بود آخرش بنویسند دوستت دارم

همانی که پاکتش بوی نم می‌دهد و کاغذپاره اش ، طعم رویا. همانی که هیچ‌وقت بازش نکردی؛ از گوشه دلت برش داشتی و انداختی توی جیب فراموشی
همانی که اشک ریخت و دل نوشته‌هایش پاک شد
همانی که هروقت سرت را در آغوش زانوهایت قرار می‌دهی ؛ صدای زمزمه‌هایش را می‌شنوی.
وقتی گیسوانت را می‌بافی و چشمانت در سرمه می درخشد. رفتنت را تماشا می‌کنم
و دل پیر من، شاید سال دیگر که برگشتی ؛ مرده باشد


نامه‌ام را تمام کردم ؛ می‌گذارمش روی ایوان ، سال بعد که برگشتی خط آخرش نوشته :
خرداد ؛ رقاصه برگ‌ها دوستت دارم ...

بابا رمضون

داستان کوتاه

دستانش می‌لرزید؛ استکانی برداشت؛ فوت محکمی در آن کرد و تا لبه‌اش چای ریخت. بوی زنجبیل و طارونه اتاق را پر کرد. بلند شد روبروی آینه خاک‌گرفته طاقچه ایستاد؛ با شانه‌ای کوچک، ریش‌هایش را مرتب کرد. گردوخاک را از روی عرقچینش گرفت و با دقت بر روی سرش گذاشت. عصایش را از گوشه اتاق برداشت و به‌راه افتاد. می‌توانست بدون عصا هم راه برود اما همیشه می‌گفت: «سه‌تا پا بهتر از یکی‌ و نصفیه!» از وقتی پادرد گرفته بود؛ پای راستش را نصف‌پا می‌نامید.

صدای نرگس را از داخل خانه شنید:«بابا رمضون بازم که چاییت یادت رفت!»

سرعتش را زیاد کرد تا زودتر به قنادی برسد. دیوارهای کاه‌گلی باران‌خورده، بوی کلوچه‌های زعفرانی اصغرقندی را می‌داد. فامیلیش را کسی نمی‌دانست اما چون چهل‌سال بود که شیرینی می‌پخت؛ او اصغرقندی صدایش می‌زدند. رمضان، با عصایش در قنادی را هل داد. اصغرقندی با دیدنش جلو آمد با دست پر از آرد و شکرش دست داد.

 - چه خبر پیرمرد؟ یادی از ما فقیر فقرا کردی !

پکی زد زیر خنده و صدای سرفه‌ای که حداقل بیست سال قدمت داشت؛ در قنادی پیچید.

 - چایی می‌خوری برات بریزم ؟

 - حتما !

آمد و روی صندلی روبروی پیشخوان نشست. عرق‌چینش را برداشت و گذاشت روی پیش‌خوان. اصغر با دوتا استکان پر آمد و روبرویش نشست.

 - یادش بخیر! زمانی که دهات بودیم و هنوز نیمده بودیم شهر؛ خونمون روبرو مسجد بود؛ حیاط مسجد کوچیک بود و ماه رمضون که می‌شد؛ همه دهات افطاری میومدن خونه ما. هرروز یکی دوساعت قبل غروب، بیست سی تا هندونه تو حوض خونمون بود. هندونه‌ها ، مال باغ میرزاحسن بود؛ همش سرخ و آبدار بود

 - حیف اون قدیما! این روزا هندونه‌ها از موهای منم سفیدتره. بگذریم زولبیا بامیه‌هم داری یا گذاشتی عید فطر درست کنی ؟

 - اتفاقا ، مخصوص خودت کنار گذاشتم ؛ زولبیاهاش هم زعفرونیه! این نوه‌ت ما رو کچل کرد از بس سفارش کرد زولبیاها زعفرونی باشه.

رمضان، ساعت جیبی‌اش را درآورد و از جا پرید و جعبه شیرینی را برداشت.

 - به دخترم قول داده بودم برای افطار پیشش می‌مونم. اینو بزن به حساب، بعدا پولشو میدم.

و با نهایت سرعتی که پاهایش اجازه می‌داد؛ از قنادی خارج شد. صدای اصغر به گوشش می‌رسید :

«بابارمضون! بازم که چاییت یادت رفت...»

حرفه‌ای باید

بازنشرتک گوییکتاب

هرکاری که بخواهیم جدی شروع کنیم اما آغازی سفت‌وسخت در آن نداشته باشیم؛ بی بروبرگرد محکوم به شکست است؛ حالا این‌کار می‌تواند آب دادن گلدان‌های مادربزرگمان باشد؛ یا آپولو هوا کردن یا حتی مهم‌تر از همه این‌ها، کتاب خواندن !

خیلی‌‌ از ما (حتی خود من تا چند هفته پیش) فکر می‌کنیم می‌توان روی مبل لم داد و کتابی به دست گرفت و با توهم کتاب‌خوان حرفه‌ای بودن؛ خوش‌حال بود ! درحالی که هر کاری ، محیط خودش را می‌طلبد! با مثالی، چرندیاتم را برای‌تان قابل هضم‌تر می‌کنم :

فرض کنید می‌خواهید یک فوتبال‌یست حرفه‌ای شوید؛ آیا با تمرین در حیاط خانه (که این روزها به زحمت می‌توان نام بالکن برآن گذاشت) به جایی می‌رسید ؟ طبیعتا نه ! چون‌که تمرین فوتبال، پیش‌نیازهای خودش را می‌خواهد؛ مثلا زمین باز ، وجود چند بازیکن دیگر و قس علی هذا ...

کتاب‌خواندن هم در این مورد، با فوتبال بازی کردن فرقی ندارد؛ محیط آرام کتابخانه، در کنار چندین نفر که مانند شما، به زبان خود استراحت و ذهن خود را نرمش می‌دهند؛ به دور از صدای وسوسه‌انگیز رسانه ملی و تلگرام خانمان‌سوز، در امان از صدای ناله دختر همسایه‌تان که برایش خواستگار نمی‌آید ؛ به مطالعه می‌پردازید! اما چرا کتاب‌خانه ؟

ادامه مطلب

اشتراک گذاری مطالب در بیان

تجربیاتتک گویی

پیش‌نوشت : این آموزش خیلی ساده هست و طولانی بودنش بخاطر اینه که توضیحات دقیق داده شدند تا مشکلی پیش نیاد ؛ همینطور ، استفاده از کد اشتراک گذاری نیاز خیلی مهمی برای وبلاگ هست و به خوانده شدنتون کمک می‌کنه ! همینطور این کد هیچ نیازی به جاوااسکریپت نداره و دوستانی که خریداری نکردند هم می تونن استفاده کنن !

اشتراک گذاری

این مشکلی بود که من رو چند وقتی درگیر خودش کرده بود ؛ اگه به ستون سمت چپ مطالب نگاه کنید ؛ بخش اشتراک گذاری رو مشاهده می کنید ؛ این بخش وقتی توی صفحه اصلی هست ؛ آدرس اصلی سایت رو به اشتراک میگذاره ولی وقتی یه مطلب رو باز می کنید ؛ لینک همون مطلب رو در قسمت اشتراک گذاری میاره.

ادامه مطلب

آقای روحانی ؛ سلام

تک گویی

سلام آقای روحانی ؛ دوباره آمدنتان مبارک ! راستش را بخواهید ؛ دلم نمی‌خواست رئیس‌جمهور شوید اما حالا که انتخاب مردم بوده‌اید ؛ پشتتان هستیم.

آقای‌روحانی ؛ مبادا میز بی‌خط و خش ریاست جمهوری ، کتاب‌فروشی های خاک گرفته و نویسنده‌های به خواب رفته را از یاد شما ببرد ! یادتان نرود ؛ صفی به بلندی خود ایران ، از جوانان بیکار و توی صف وام ، چشمانشان به دستان شماست ؛ آن‌ها ناامیدتان نکردند ؛ شما هم امید را از آنان دریغ نکنید.

شاید برایتان عجیب باشد اما گاهی نهایت دغدغه یک دختربچه ، دفترمدرسه‌اش می‌شود که باید منتظر حقوق پدر بماند ؛ تا آن را برایش بخرد ؛ پشتوانه زندگی کارگران این مملکت ، کارخانه‌ها هستند ؛ دست نجات خود را به سوی تولید ملی دراز کنید.

دانش‌آموزان این سرزمین ، امانت ارزشمندی از طرف ایران ، به دست شما هستند ؛ آن‌ها را فراموش نکنید. ما آینده ای سرزمین هستیم ؛ به آینده اعتماد کنید و آموزش و پرورش را به دور از سیاسی بازی ها نگهدارید .

مردم منتقد ، ایران و شما را دوست دارند ؛ به تندی پاسخ آن‌ها را ندهید و ملت را در اولویت هرچیز دیگر قرار دهید.

بیت المال ، قطره قطره عرق‌ها و زحمات یک ملت است ؛ آن را به دست نااهلش نسپارید و برای پیشرفت کشور و رسیدگی به محرومان به‌کار ببرید؛ شما در برابر این ملت و خدا مسئول هستید و مردم به شما اعتماد دارند .

مردم

این مردم ؛ خسته‌تر از آن بودند که بتوانند لبخند بزنند ؛ اما برای ایران آمدند ؛ شما هم برای ایران ، پاسخ این اعتمادها و حضورها و محبت‌ها را به خوبی بدهید .

اردی وعده‌ی بهشت

تک گویی

کم‌کم نصف ساعت شنی بهار هم خالی شد .چه زود گذشت برای ما و چه دیر برای آنکه به وعده‌های هزاررنگ انتخاباتی دل‌خوش کرده بود که ببیند اگر فلانی رای بیاورد ؛ امسال بچه‌اش را با پیرهن نو به مدرسه می‌فرستد یا نه !

دانه‌های ساعت‌شنی دانه‌دانه فرو می‌ریزد . مردم یکی یکی می آیند و رأی می‌دهند. در خیابان جای سوزن انداختن نیست ؛ همه کرکره مغازه‌های خود را پایین کشیده اند؛ به‌جز یک نفر ! پیرمرد کتاب‌فروش ، تک و تنها ، دستمال بدست کتاب‌های خاک گرفته را نوازش می کرد. کلاهش را کمی جابه‌جا کرد و صدای ضبط قدیمی‌اش که در فریاد جمعیت محو می‌شد را زیادتر کرد. کتابی را برداشت و با افسوس به آن نگاه کرد. به زحمت عنوان خاک گرفته اش را پاک کرد. زیرلب گفت : اگر کسی خوانده بودش ؛ مدرس سیلی نمی‌خورد.

نگاه خسته‌اش به کتاب دیگری افتاد توی دلش گفت اگر این یکی را هم خوانده بودند ؛ برای چارتا سیاست مدار این‌طور به جان خواهر و برادر خودشان نمی‌افتادند ...

مونوگرافی

فریاد رادیو به زحمت شنیده می شد : مرنجان دلم را ...

آنجا که معلم می ایستد

مدرسه نوشتتک گویی

به عنوان یک دانش آموز که از در حال جان کندن زیر تیغ سلاخی نظام آموزشی است و به عنوان کسی که در این باتلاق زندگی می کند ؛ تحلیل دست و پا شکسته ام را از موثرترین رکن جامعه می نویسم (اهمیت ندهید ولی جدی بگیرید !)

معلم ، در حقیقت کسی است که هم در انتها ایستاده و هم در ابتدا . در واقع برخلاف چیزی که امروز شاهد آن هستیم ؛ معلم باید آخرین عضو طیف تکنولوژی های روز و شروع کننده ایده های جدید باشد . در واقع این روزها جامعه آموزشی ما به سمتی رفته است که استاد ، از یادگرفتن پاورپوینت از طریق دانش آموزانش افتخار می‌کند و حتی آن را نقطه مثبتی در امر آموزش تلقی و رابطه شاگرد-معلمی به حساب می‌آورد . از طرف دیگر ، معلم به‌جای بوجود آوردن جرقه ایده‌های جدید در ذهن دانش آموز ، به مشوق او در عملی کردن ایده‌هایش تبدیل شده است .

همه این‌ها در ابتدا اتفاقات عالی به نظر می‌رسند اما در حقیقت ، فاجعه‌ای هستند که جبرانشان غیرممکن و حلشان کار حضرت فیل است !

ادامه مطلب