یک قدم تا فتوشاپ

تکنولوژی

در عصری زندگی می‌کنیم که زندگی بدون کامپیوترها معنی نمی‌دهد. در زمانه‌ای که به دست گرفتن موس و کیبورد، مثل استفاده از قاشق و چنگال اهمیت دارد. اگر برگردیم به ده سال پیش، کمتر کسی پیدا می‌شود که بخواهد فتوشاپ یاد بگیرد. ولی امروز، فتوشاپ مثل مهارت نقاشی و خطاطی، مورد علاقه خیلی‌هاست. از طرفی در این دوره و زمانه که کسی حال و حوصله کلاس حضوری و دردسرهای رفت و آمد را ندارد؛ همه دست به دامان یار نسبتا رایگان همیشگی می‌شویم. اینترنت !

طراحی گرافیکی

برای شروع، تقریبا هر علاقه‌مند نوپایی با سرچ عباراتی مثل "آموزش فتوشاپ" ، "آموزش فتوشاپ در یک هفته" ، "ویدئو آموزش فتوشاپ" و "یادگیری آنلاین فتوشاپ" کارش را شروع می‌کند. این دقیقا همان خشت اولی‌ست که معمار تازه‌کار ما کج می‌گذارد.

ادامه‌مطلب

رولینگ و قلم سحرآمیزش

کتابفیلم

مجموعه هفت جلدی هری‌پاتر، معروف‌ترین کتاب سبک کودک و نوجوان تاریخ به شمار می‌رود. تقریبا همه ما دهه هشتادی‌ها و اکثر دهه هفتادی‌ها هری پاتر را خوانده‌اند یا مجموعه فیلم‌هایش را دیده‌اند و به‌زودی هیولاهای متولد دهه نود هم به جمع ما می‌پیوندند! امروز 9 مرداد به بهانه تولد جی.کی.رولینگ -خالق دنیای هری‌پاتر- نگاهی عمیق‌تر به کتاب‌هایش می‌اندازیم. 

هری پاتر

به گفته خانم رولینگ، داستان هری پاتر را وقتی یک روز که در قطار بوده خلق کرده است:

در خلال چهار ساعت تأخیر قطار، به‌سادگی نشستم و به فکر فرورفتم، همه جزئیات در ذهنم شکل گرفتند، تصویر پسرکی لاغر و نحیف، با موهای پرکلاغی که عینکی به چشم دارد و هیچ نمی‌داند که یک جادوگر است، برای من بیشتر و بیشتر، شکل واقعیت به خود می‌گرفت.

هری‌پاتر می‌توانست یک داستان عادی مثل خیلی از داستان‌های دیگر باشد. مثل خیلی از کتاب‌های دیگر که پس از چاپ سال‌ها گوشه کتاب‌فروشی‌ها خاک می‌خورند تا اینکه به دست بازیافت سپرده شوند. اما چرا سرنوشت هری‌پاتر چیز دیگری بود ؟

ادامه‌مطلب

سیر تا پیاز گیاه‌خواری (۱)

چندقسمتیروزنامه
 
برای مطالعه سایر قسمت‌های این مطلب اینجا را کلیک کنید

این مطلب نوشته شده تا واقعیت‌هایی از گیاه‌خواری که پشت عکس‌های پر زرق و برق و لوکس اینستاگرام پنهان شده است را بازگو کند. اشتباه نکنید. این پست بر علیه یا در حمایت از گیاه‌خواری نوشته نشده است. در این نوشته نهایت سعی من بر این بوده که داستان از چهارچوب علمی و منطقی خود خارج نشود!

ادامه‌مطلب

ای خوزستان

روزنامه

ای خوزستان، خورستان مهربان، خوزستان بی‌امان، خوزستان جاودان، ای پدر پیر ایران؛ ببخش!

خوزستان ببخش که رسم فرزندی را به جا نیاوردیم. شب و روز سختی کشیدی؛ ذره ذره کنار شعله‌های نفت آب شدی و ما، ما سی فرزند ناخلفت، دست‌رنجت را خرج عیاشی‌هایمان کردیم. ببخش ما را که زمانی که کمرت خمیده شد؛ چیزی باقی نمانده بود تا مرهم زخم تنت کنی. ددر حالی که نان شب نداشتب؛ هرچه بود به ما بخشیدی تا آب توی دلمان تکان نخورد.

ببخش که هشت سال یک‌تنه و بی‌منت ایستادی و زخم خوردی تا دست دشمن به ما فرزندانت نرسد. آن‌قدر صاف و بی‌ادعا بودی که به همین زودی فداکاری‌ها و شجاعت‌هایت را فراموش کردیم. فراموش کردیم مین‌هایی که ترکش شده‌اند در تن خسته‌ات. فراموش کردیم که هشت سال زیر بمب‌های شیمیایی صدام یک نفس راحت نکشیدی. ببخش که بعد از سی‌سال هنوز زخم‌هایت باز است و درد‌هایت التیام نیافته.

ببخش که کارون، این شاهرگ مبارکت را سد کردیم و قطره‌قطره خونت را کشیدیم. ببخش که امروز جانی در تنت و آبی برای لبان خشکیده‌ات نمانده. امروز آبی نیست تا نخل‌های سر به فلک کشیده‌ات را سیراب کند و به مردم سرفرازت آسایش بخشد. ای پدر عزیز، ای پدری که با لبان خکشیده و کمری خمیده، با هزار زخم و درد هنوز استوار ایستاده‌ای! ای پدری که چشمان نورانی‌ات بلای جان دشمنان است؛ ما را ببخش.

ببخش که حتی نمی‌توانی یک نفس راحت بکشی؛ ببخش که سینه استوارت، سینه‌ پر رمز و رازت را از ریزگرد‌ پر کرده‌ایم، صدای نفس‌نفس زدنت را شنیدیم و مانند فریادهای کمکت نشنیده گرفتیم.

ببخش که مردمت را تحقیر کردیم و خود را از تو برتر خواندیم. این فرزندانت را که نان و آب و هوایت را به یغما بردند و نژادپرست شدند و مغز‌های تهی خود را از دل بزرگت بهتر خواندند ببخش. ببخش من فارسم و تو عرب راه انداختیم و از همه چیز محرومت کردیم. ببخش که تازیانه تبعیض را بر دستان پرتوانت فرود آوردیم و  فراموشت کردیم.

خوزستان! بخشندگی‌ات به بزرگی کارون است که همه این سال‌ها ما فرزندان خطاکار و ظالمت را بخشیده‌ای و هربار به کمکت نیاز داشتیم؛ دستمان را گرفته‌ای.  راستی خدا چقدر دوستت دارد که دردانه‌ات خرمشهر را خودش آزاد کرد. ای کاش همان خدا به ما قدری فهم بخشد تا خرمشهر آزاد را برایت آباد کنیم...

بشنویم: آهنگ خوزستان از محسن چاووشی (آهنگ بصورت رایگان توسط خواننده منتشر شده است)

پی‌نوشت: امروز که خوزستان بیش از هر زمان دیگری به ما نیاز دارد؛ نوشتن برایش، حداقل وظیفه هر فردی است که خود را اهل‌قلم می‌داند. با قلم به یاری خوزستان عزیز برویم؛ شاید فریاد قلم‌هایمان آن‌هایی را که گلوی این مردم را به ظلم فشرده‌اند؛ از خواب بیدار شوند...

دخترک فال‌گیر؛ پیرزن فالگیر

داستان کوتاه

دخترک فال‌گیر در هر کوچه و خیابانی، هر شهر و روستایی از آفریقا گرفته تا اروپا پیدایش می‌شود. هر روز صبح زود می‌آید؛ می‌نشیند گوشه پیاده‌رو و جعبه فال‌هایش را می‌گذارد جلویش و منتظر می‌شود که عاشقی، چشم به‌ راهی، احمقی چیزی پیدا شود و یکی از فال‌ها را بخرد. در سرما و گرما، روز و شب همان‌جا می‌نشیند و فال می‌فروشد.

امروز هم مثل روزهای دیگر است. ساعت 10 11 صبح است و هرکس با عجله می‌دود تا به کارش برسد. یکی به سمت بانک و دیگری در پی اتوبوس می‌رود. چشمش به کوچه خلوت روبرو می‌افتد. این‌بار شلوغ است. ده بیست نفری فریاد می‌زنند و با پلاکاردهایی از کوچه بیرون می‌آیند. به نخست‌وزیر پرت و پلا می‌گویند و اعتراض می‌کنند. رفته رفته جمعیت 20 نفره به سیلی 200 نفره مبدل می‌شود. همه یک‌صدا فریاد می‌زنند و نخست‌وزیر و کابینه‌اش را لعن و نفرین می‌کنند. روزهای بعد تظاهرات سنگین‌‌تر می‌شود. پلیس با مردم درگیر می‌شود. طرفین چند نفری تلفات می‌دهند و کار به رسانه‌های بین المللی کشیده می‌شود. یک‌روز دخترک در گوشه روزنامه‌ای خبر حمله مردم به نخست‌وزیری و روز دیگر خبر سرنگونی‌اش را می‌خواند.

مردم به خیابان می‌آیند و چند هفته جشن برپا می‌شود. نخست وزیر جدید، با وعده حمایت از فقرا و رفاه انتخاب می‌شود. بارقه‌هایی از امید در دل دخترک جان می‌گیرد؛ با خودش فکر می‌کند که او هم بالاخره می‌تواند شب‌ها گوشت بخورد، به دانشگاه برود و یک روز معلم بشود. ماه‌ها می‌گذرند اما خبری نمی‌شود. یک روز نخست وزیر جدید در تلویزیون اعلام می‌کند که در شرایط وخیمی قرار دارند. چند روز بعد مغازه‌دارها ورشکستگی خود را اعلام می‌کند. وزرا یکی پس از دیگری استعفا می‌دهند.

کوچه خلوت همیشگی دوباره شلوغ می‌شود اما این‌بار فرق می‌کند. صدای چکمه‌های نظامی جای فریاد مردم را می‌گیرد. تانک‌ها به خیابان می‌آیند. صدای هلیکوپتر در همه جای شهر شنیده می‌شود. هیچ‌کس نمی‌داند چه خبر است. چند ساعت بعد صدای تیراندازی به گوش می‌رسد. برنامه‌های تلویزیون قطع می‌شوند. فردای آن روز صدای نتراشیده‌ای بلندگوهای شهر را به صدا در می‌آورد. اعلام حکومت نظامی می‌شود. کودتای نظامی شده و نحست وزیر جدید هم سرنگون ... . برنامه‌های تلویزیون دوباره وصل می‌شوند. ژنرال قوی‌هیکلی در تلویزیون ظاهر می‌شود. وعده حمایت از نیازمندان را می‌دهد. دخترک دوباره امیدوار می‌شود، رویایی که تا دیروز ناممکن بود، در تصوراتش ممکن می‌شود. خود را در دانشگاه تصور می‌کند و از ته دل می‌خندد.

یک‌سالی از سخنرانی ژنرال می‌گذرد. دخترک هنوز هم همان‌جای همیشگی می‌نشیند. فال فروختن ممنوع شده و به جای فال، عکس ژنرال‌های عالی رتبه و کتاب‌هایی که عضویت در ارتش را تشویق می‌کنند می‌فروشد. صدای بلند و مهیبی به گوش می‌رسد. این‌بار نه از کوچه بلکه از آسمان است. دود از ساختمان خیلی دوری بلند می‌شود؛ از صحبت‌های مردم وحشت‌زده می‌فهمد جنگ است. چند هفته بعد فراخوان برای شرکت در جنگ را می‌دهند. خیابان‌ها خیلی خلوت‌تر شده است. مدام حکومت نظامی اعلام می‌شود. چند ماه بعد، کوچه روبرو دوباره شلوغ می‌شود. این‌بار هم صدای پوتین زمین را می‌لرزاند اما این‌بار لباس نظامی‌شان فرق می‌کند، پرچمشان هم همینطور. شهر تحت کنترل نیروهای دشمن در آمده است ...

سال‌ها از این اتفاق می‌گذرد؛ دخترک فال‌گیر، اکنون پیرزن فال‌گیر است. پیرزنی که تا به حال صدها بار شلوغ شدن کوچه و وعده و امید و ناامیدی را به چشم دیده است. همه آمدند و رفتند و او هم‌چنان فال‌گیر ماند اما امروز چیزی می‌داند که دیروز نمی‌دانست:

هیچ‌کس تو را نجات نمی‌دهد؛ هیچ عقیده و سیاستی دستت را نمی‌گیرد. وعده هیچ حاکمی زندگی‌ات را تغییر نمی‌دهد. غیر از خودت. زمانی موفق می‌شود که از جایت بلند شوی و برای آرزوهایت تلاش کنی و بجنگی. اگر تلاش کنی؛ هیچ محدودیتی مانعت نخواهد بود.

دنیا پر است از دخترک‌های فال‌گیر. کسانی که منتظرند کسی بیاید و نجاتشان بدهد. این‌ها به امید واهی زندگی می‌کنند و هر روز به امید آمدن سردمداری جدید از خواب بیدار می‌شوند. غافل از اینکه تنها راه نجات هرکس، خودش است. شاید من و شما هم دخترک فال‌گیر باشیم. مایی که یک‌روز چاره را سوسیالیسم می‌بینیم و روز دیگر به آغوش لیبرالیسم می‌گریزیم. مایی که یک‌روز پادشاهی پارلمانی می‌خواهیم و روز دیگر جمهوری دموکراتیک. مایی که 100 سال است در خیابان فریاد می‌زنیم و می‌خواهیم وزیر و حکومت و جهان و هزار نوع کوفت و زهر مار دیگر را تغییر دهیم الا خودمان! بیاید یک بار هم که شده تغییر را از خودمان شروع کنیم. بیایید بعد از 100 سال فریاد کشیدن، خودمان را تغییر دهیم. فقط خودمان را