قالب در حال بروررسانی می باشد...

باتلاق کنکور

مدرسه نوشت

حکایت ما دانش‌آموزان در آموزش و پرورش، حکایت نوزادی است که او را در تشت آبی غرق کنند؛ بعد برای نجاتش، آتش زیر تشت به پا شوند تا آب به جوش آید و بخار شود که از خفه شدنش جلوگیری کنند، در پایان هر صفحه این تراژدی، نوشته‌اند پایان اما هزار صفحه دیگر تا انتهای کتاب مانده و هزاربار، این داستان تکرار و تعریف می‌شود، بی‌آنکه تمامی داشته باشد...

ادامه مطلب

روزه‌خوار

داستان کوتاه

پیچیدم توی کوچه پشت خانه‌مان، دلم می‌خواست زودتر به مقصد برسم اما پاهایم عجله‌ای نداشتند. هنوز دو سه ساعتی تا ظهر مانده بود ولی خورشید، تئاتر جهنم به نمایش گذاشته بود. سعی کردم خودم را در سایه درختان که خسیسانه آن را از من می‌ربودند، جا کنم. کوچه خلوت بود؛ معمولا هیچ وقت شلوغ نمی‌شد. به این فکر می‌کردم که من و گنجشکی که از چنگ گرما به سایه‌ای می‌گریزد، تنها روانی‌های حاضر در کوچه هستیم...

از صدایی که از پشت سرم می‌آمد؛ فهمیدم یک موتوری هم به جمع دیوانه‌ها اضافه شده؛ صدای به سان خرطوم فیل اگزوزش، ثابت می‌کرد که از آن مدل‌هاییست که حتی اسمش را نمی‌دانم! خودم را به آغوش پیاده‌رو انداختم، به‌هرحال، احتیاط شرط عقل، در مواجهه با موتورسواری بود که ساعت‌ها از آفتاب پس کله‌ای خورده بود و حتما مخش تاب برداشته بود :)

پیاده‌رو، انتهای کوچه‌را آشکار می‌کرد. دو سه کارگر، روی بام ساختمان ناتمامی کار می‌کردند؛ قطرات عرق روی پوست آفتاب سوخته‌شان، برق می‌زد و بر پیرهن خاکی‌شان می‌چکید. پاهایم قبول کرده بودند که باقی راه را با سرعت بیشتری ادامه دهند؛ کمی جلوتر، روبروی ساختمان درحال ساخت، کارگر دست تنها، خانه را نما می‌کرد. چشمانش خستگی را منعکس می‌کرد، تنها کاری که از دستم بر می‌آمد؛ گفتن خدا قوت بود، افسوس که این‌کار را هم نکردم.

به خیابان رسیده بودم، با صدای بوق ملتمسانه تاکسی‌ها، برای سوار کردنم به خودم آمدم. دلم می‌خواست برای تک‌تکشان توضیح می‌دادم که آن‌ور خیابان کار دارم و لازم نیست بوق‌هایشان را توی سروکله‌ام بکوبند. به هر زحمتی بود؛ خودم را به آن‌طرف رساندم. بارها از او چیز خریده بودم اما حالا هرچه نگاه می‌کردم، نبود که نبود. بعد از چند ثانیه زل زدن به مغازه‌های اطراف، یادم آمد چند قدمی آن‌طرف‌تر است.

وارد شدم؛ کولرگازی قدیمی، لوازم‌التحریر را به تکه‌ای از بهشت مبدل کرده بود. با همه صحبت‌های گرمی داشت؛ با وجود اینکه من‌را نمی‌شناخت، سلام و احوال‌پرسی گرمی کرد، اهل معطل کردم نیستم. گفتم مداد B5 و فلان چیز را می‌خواهم، بدون اینکه حرفی بزند به انتهای مغازه رفت، چند بسته مداد را وارسی کرد، حالت چهره‌اش نشان می‌داد B5 را پیدا نکرده، فرصت را غنیمت شمردم و نگاهی به خودکار‌ها و دفترهای هفتاد رنگ انداختم.

بالاخره با جلو آمد، چیزی در دستش بود؛ اول اهمیت نمی‌دادم اما بعد فهمیدم قمقمه است؛ لیوانی بر روی سرش پیچ شده بود که احتمالا با حفظ سمت نقش درپوش را هم بازی می‌کرد؛ خیالات مغزم، فریاد می‌زدند که آبی تگری را در دل خود پنهان کرده است؛ شاید هم شربتی چیزی بود! با تعجب نگاهش کردم، توی دلم می‌گفتم:«آخه فلان و بهمان شده؛ توی مغازه، موقع گرما، جلوی مشتری بی‌چاره که لب‌هایش از کویر لوت خشک‌ترخ؛ جای روزه‌خواریه؟»

قمقمه را کمی بالا آورد، همان‌طور که برای باز کردن لیوان رویش تلاش می‌کرد، خودم را آماده می‌کردم که به یک تیکه جانانه مهمانش کنم. بالاخره لیوان باز شد، قمقمه پر از مدادهای طراحی بود! جاخوردم، شاید هم خشکم زده بود. قمقمه را روی میز گذاشت و شروع کرد به گشتن دنبال B5. نفسم بالا نمی‌آمد، شانسی یکی از مدادهای قمقمه را برداشتم، B3 بود. به دروغ گفتم:«همین هست! ب پنجه.»

هزینه را حساب کردم و خودم را از مغازه بیرون انداختم، در راه بازگشت به خانه کارگرها را دیدم و قطرات عرق که روی پیشانی‌شان می‌درخشید، حالا من هم شبیه‌شان بودم با این فرق که قطرات شرم، پوستم را می‌سوزاند...

بابا نیامد

تک گویی

علی‌جان! اشک یتیمان کوفه را چه کسی غیر از دستان تو پاک می‌کند؟ امشب کسی نیست که بچه‌ها را در آغوش خود آرام کند. نخلستان‌ها بهانه‌ات را می‌گیرند. لبان چاه‌ها از دلتنگی مثل لبان حسینت خشکیده است. محراب مسجد کوفه بوی تو را می‌دهد؛ اما امشب کسی نیامد تا فرشته‌ها پشت سرش به معراج بروند...

شهادت امام علی

علی جان! شکاف کعبه خون می‌گرید. تو که رفتی، خیبر دل‌هایمان از جا کنده شد. وقتی که نیستی؛ آن‌هایی که در کنارت تاختند؛ بر پسرت می‌تازند. آن‌ روزها، قرآن را بر نیزه کردند و جلویت ایستادند. امروز اسمت را بر نیزه کرده‌اند و مقابلت هستند. این بازار شام، پر از معاویه است. دستمان را بگیر تا دستمان را نبسته اند...

نویسنده می‌شویم (1)

دنباله‌دار

از نبود داستان‌های فانتزی و حماسی فارسی زبان گرفته تا بیکاری ایام تعطیلات، مرا به جاده نویسندگی پرتاب کرد تا دست و پا شکسته قدم بردارم. برای شروع، بخش اول داستانم را که به سه صفحه هم نمی‌رسد؛ به بند pdf اسیر کردم تا بیندازمش این گوشه تا شما دوست عزیزی که رد می‎شوی و صدایت هم در نمی‌آید؛ منت بر سر این نویسنده تازه متولد بگذاری و شاید هم نظرت را درباره‌اش گفتی تا اشکالات کارم را بدانم :)

برای مطالعه آنلاین این‌جا و برای دانلود همین‌جا را بکوبید !

کتابی از جنس کتاب‌فروشی

کتاب

کتاب‌فروش خیابان ادوارد برون، حکایت مردی است که سکان یک کتاب‌فروشی را در دست می‌گیرد و اتفاقات جالبی در این یک سال سکان‌داری برایش می‌افتد. سیر اتفاقات داستان هیجان و کنجکاوی آدم را قلقلک می‌دهد. به‌طوری که یک‌روزه تمامش کردم و احساس خستگی نکردم!

نویسندگی این کتاب را محسن پوررمضانی برعهده دارد که خیلی هم خوب هنرنمایی کرده است. نوشته‌های او را از اینجا می توانید بخوانید.

نمی‌توان اسم رمان روی آن گذاشت چون حاصل اتصال داستان‌های کوتاه و مستقلی است که هرکدام، اتفاقات یک روز را بیان می‌کنند و در کنار هم قرار داده شده‌اند. با این‌که محتوای داستان طنز و عجیب است اما درد دل کتاب‌فروش‌ها و نویسنده‌ها را به‌خوبی بیان می‌کند. در واقع طنز داستان، طنز حقیقی‌ست و کارد را به مغز استخوان می‌رساند.

از پشت شیشه خیس ویترین به آدم‌ها نگاه می‌کنم. تجربه‌ام نشان داده روز‌های بارانی مردم کمتر کتاب ‌می‌خرند، درست مثل روزهای آفتابی.

تلاش‌هایی شکست خورده‌ای که شخصیت اصلی برای فروش کتاب‌هایش می‌کند در کنار مراجعه کنندگان عجیب و غریبی که به هر نیتی آمده‌اند جز خواندن کتاب، می‌آیند و ماجراهای خواندنی برای کتاب‌فروش می‌سازند.

مردی با صدای بم می‌گوید: شنوندگان عزیز، توجه فرمایید. این صدای آژیر خطر است که می‌شنوید، لطفا از پناهگاه‌های خود بیرون آمده و تانک های دشمن را تماشا کنید.

شوخی‌های طنز داستان، مثل کتاب‌های بقیه نویسنده‌های بی‌نمک ایرانی نیست! حتی فضای داستان و گهگاهی اسامی استفاده شده؛ جو و فضای داستان را به سمت کتاب‌های اروپایی می‌برند.

هیچ‌چیزی بی‌عیب نیست؛ از اشکالات انگشت‌شمار این کتاب، شاید بتوان از دست رفتن بامزگی یا گیج‌کننده بودن سیر داستان در اواسط را اشاره کرد. البته نه به معنی این‌که ضعیف باشند اما با توجه به انتظاری که در ابتدای خواندن از نویسنده برای آدم پیش می‌آید؛ کمی تو ذوق می‌زند که قابل چشم پوشی است!

فیدبیو این کتاب را در فیدیبو بخوانید